بدیش اینه که نمی تونم بی خیال بمونم و تو چیزی غرق بشم و به اون چیزایی که نیستم فکر نکنم. و اون چیزایی که هستم خیلی رنگی رنگی و شوخ طبعن و من یکمی جدی ترشون رو می خوام.
این دو خط بالا مال ۲ روز پیشه که ادامه ندادمشون اما دوس دارم بمونن.. و حالا چیزایی که میخوام بگم٬ کاملا مخالف عقیده ی کلیم نسبت به زندگیه٬ اما امشب باز مثه خیلی وقتایی که جدیدا اتفاق می افته خونه تنها بودم و گاهی فکر هم می کردم با خودم. به اون روزی فکر کردم که پشت شیشه ی یه کتاب فروشی تو سجاد زده بود فروشنده ی نیمه وقت خانوم لازم دارن و من با همه ی وجود دلم می خواس اینکارو انجام بدم.
خلاصه اینکه امشب توی ذهنم این جمله گذشت:
I wanna live my life!
و طی یک سال اخیر واقعا به این موضوع ایمان آوردم که اجازه نمیدم هیچ کسی بین من و زندگیم قرار بگیره٬ چون این با ارزش ترین چیزیه که من دارم. و شاید این درست باشه که تصمیمای امروز من می تونن تو نیم قرن آینده تاثیر داشته باشن. و من هنوز اول راهم به خصوص که مثلا یک سالگی رو نمیشه جز زندگی به حساب آورد٬ اما این حقیقت رو هم نمی تونم کتمان کنم که من دیگه هیچ وقت نمی تونم ۲۲ ساله باشم. شاید منِ آینده٬ منِ الان رو اصلا دوس نداشته باشه و خیلی هم از دستش حرص بخوره اما منم اون من رو دوس ندارم چون اندازه ی الانم باهوش نیس و ممکنه حتی بعد از یه مدت خیلی هم خسته کننده باشه برام. پس این به اون در! از طرفی چون هر کاری هم بکنم هیچ تضمینی نیس که ایشون از منِ فعلی خوشش بیاد پس حداقل کاری که می تونم انجام بدم اینه که من تو هر زمان از من تو همون زمان احساس رضایت کنه. البته اینا فکرایی نبود که تو تنهایی اومد سراغم اون موقع فقط همون جمله اومد و واسه همین اومدم اینجا تا در جریان بقیه اش هم قرار بگیرم.
خوب اینی که گفتم خلاف عقیده ی کلیمه واسه این بود که اصولا فکر می کنم نه تنها همه می تونن به راحتی بین من و زندگیم قرار بگیرن بلکه توی زندگیم٬ من آخرین نفری هستم که نقش ایفا می کنم. اما به هر حال از یک ناکجا آبادی این فکر و این جمله به زندگی من تحمیل شده و مجبورم بقیه ی راه رو با همین فکر پیش برم.
به نظرم مسخره میاد واسه هر فکر غیر جبری ای که دارم توضیح بدم یا یه جوری توجیهش کنم. اما از طرفی حتی برای خودم هم گاهی لازم میشه.
فکر بعدی مخلوطی بود از چند چیز مختلف:
۱.پستِ مرگ یه بار شیون یه بار.
۲. دوست عزیزی بهم میل زده بود که خواب دیده من مُردم و این جمله ی (معروفم :دی) " اگه یه روز مُردم٬ بدون دوس نداشتم" رو تو خواب از زبون من شنیده.
۳. دیروز داشتم فندوق می خوردم و از طعمش لذت می بردم و به مامان گفتم:خداییش مزه ی فندوق به کل زندگی کردن نمی ارزه؟
بماند که مامان بهم گفت نه
اما به نظر من می ارزه شاید.
می دونی چیه آقای خدا؟ زندگی کردن معمولا برای من خیلی کیف داره٬ اما این باعث نمیشه حرفم نقض بشه٬ حالا که یه روزی همه می میریم٬ و اجازه نداریم هی کیف کنیم و هی فندوق بخوریم٬ همه ی تلخی ها رو به امید آرامش در کنار تو تحمل می کنم و از ترس از دست دادن کل این لذت ها به مرز جنون نمی رسم. و اگه آرامشی در کار نیس٬ اگه لذت این دنیا جاودانی نیس. همین الان جهنم رو برام آماده کنید.
مثه همیشه حرفای دیگه ای هم هست (گاهی تکراری) . اگه عمری باقی بود٬ به زودی..
+ نوشته شده توسط Shahrzad در سه شنبه بیست و دوم دی 1388 و ساعت
22:45 |