تبليغاتX
A Happy Depressed
من مسافری هستم از سرزمین ابدیت ها و ازلیت ها...


زندگی ام را تراژدی ها ساخته اند٬ نمی دانم زندگی همه پر است از تراژدی یا فقط من؟ شاید من خودم می سازمشان؟!

اما چرا و چگونه اش٬ چه اهمیت دارد؟ این روزها یکی از سخت ترین هایشان را می گذرانم٬ هرچند چیزی که از یک داستان تراژدی می سازد٬‌پایان آن است.. و من می دانم اینجا نقطه ی پایان است..

همیشه آدم هایی در زندگی ام بودند که مرا محکوم کرده اند٬ که عشق را نمی شناسم٬ که عشق افلاطونی وجود دارد٬ که من نمی فهمم و من همیشه گفته ام زمان٬‌ و همیشه گفته اند نوری به این عظمت را زمان هم خاموش نمی کند..

راستش به تازگی باور کرده بودم٬ زندگی ام را تکان میدادم تا آماده شوم برای آن عشق افلاطونی٬ قلبم را٬ فکرم را..٬ فکر می کردم من بازی را باخته ام٬ و باختنم را دوست می داشتم٬ اما حالا نه اینکه برنده باشم٬‌ اما حق با من بود.. عشق افلاطونی وجود ندارد.

خیلی ساده دلتنگم :)


نوشته شده توسط Shahrzad در ساعت 11:9 | لینک  | 


حافظ رو باز می کنم که فال بگیرم٬ با این حافظ سال هاست که فال میگیرم٬ یکی دو تا کاغذ کوچیک میریزه از توش٬ رو یکیش یه شماره تلفن نوشتم٬ رو اون یکی تاریخ رو٬ یه هفته مونده به کنکور ۸۴ ٬ پشتش نوشتم:

where ever you go, What ever you do,

I will be right here waiting for you

whatever it takes, or how my heart breaks,

I will be right here waiting for you..

عجیب بود که هیچ وقت ندیده بودمشون٬ بعد از ۷ سال!! درحالیکه حداقل سالی یه بار همه ی خونواده باهاش فال میگیرن..


نوشته شده توسط Shahrzad در ساعت 12:4 | لینک  | 


There's a you in me

and me in you,

No matter what

we are Goddesses

I'm the power one

One might be the fear

we fight, we win

we fight, we lose

we Never give up

we laugh and cry

happy and depressed

rich and poor

we fight and fight

No matter what

we are Goddesses

Life isn't black and white

Shadows are grey

and we know them all...


نوشته شده توسط Shahrzad در ساعت 22:33 | لینک  | 


Nothing To Display


نوشته شده توسط Shahrzad در ساعت 0:0 | لینک  | 


اواخر دی ماه٬ شروع کرده بودم به ضبط کردن صدام٬ ۱۰ شب حدودا اینکارو انجام دادم اما بعد به دلایلی ادامه داده نشد.

دیشب دراز کشیده بودم و فکر می کردم و مهبا پای کامپیوتر بود و خوابم نمیبرد.. شروع کردم به گوش دادن صداها... یکی از شبا٬ واقعا خسته ی روحی بودم٬ شنیدن صدای خودم اونقدر بی حال اصلا حس خوبی نداشت.. تکرار "باید یه کاری کنم" و "باید خیلی چیزا عوض شه"٬ درد داشت وقتی خودمو شنیدم که به کسی فکر میکردم که شاید نباید.. (اقلا حالا می دونم که نباید) کسی که من ناجی خودم میدونستم و ...

خوشحالم که این روزا حالم خوبه٬ خوشحالم که بدون نجات دهنده ای٬ تونستم خودمو بکشم بیرون.. خوشحالم کار احمقانه ای نکردم که بعدا پشیمون بشم..

کاش همیشه اردیبهشت بود.


نوشته شده توسط Shahrzad در ساعت 13:39 | لینک  | 


دوست داشتنش برایم همیشه آسان بود٬ دوست داشتنی ترینی بود که تا آن روز دیده بودم. همه ی قاصدک هایم را برایش می فرستادم و همه ی اقاقیا ها را با یاد او می بوییدم. رفتنش را به نظاره نشستم و تردید هایم را بها بخشیدم. زیر شهر باران زده از اردیبهشت٬ خوش بخت است..


نوشته شده توسط Shahrzad در ساعت 21:16 | لینک  | 

مدینه همه چیز فوق العاده بود.. احساس تازه بودن میکردم٬ احساس خوب بودن..حتی عاشق بودن.. عرب ها یک مشت وحشی کثیف و سوسمار خور هیز که دنبال خانومای ایرانی باشن نبودن٬ آدمای با فرهنگ و مهربونی بودن که آروم رانندگی میکردن و برای عابر پیاده صبر میکردن. تمیز بودن و با لباسای سفید و مرتبشون ۵ بار در روز به سمت حرم پیامبر حرکت میکردن. حرم طوری برق میزد که قابل باور نبود هر روز ۵ بار پر میشه از جمعیت. هیچ جا احساس نکردم امنیت ندارم. خیلی آروم بودم٬ خیلی خوب بود.. عرب ها رو دوست داشتم و به نظرم مسخره بود همه ی این کینه ی هزار ساله با این مردم.. سیاست کثیفه و ما مردم عادی هم خودمونو درگیرش کردیم.

وقتی داشتیم از مدینه میرفتیم سمت مکه٬ باورم نمیشد که بغض کردم و با همه ی وجود دلم میخواست بتونم دوباره بیام.

توی مسجد شجره٬ یه جایی نزدیک مدینه مُحرم شدیم. به خاطر همه ی فکرایی که قبل از رفتن داشتم٬ و به خاطر همه ی احساسای خوبی که تو مدینه گرفته بودم٬ فکر کردم واقعا تغییر بزرگی در پیشه٬ که در پیش هم بود. به همه ی آدمایی که دوسشون نداشتم فکر میکردم٬ حتی همون کسی که میومد و خواب هامو آشفته میکرد٬ دیگه برام مهم نبود٬ اومد منو بوسید.. واقعا خوشحال بودم٬ واقعا بزرگ بودم٬ واقعا زنده بودم و بیشتر از هر وقت دیگه ای عاشق. دیگه دوست نداشتم خودمو درگیر آدما کنم٬ درگیر حرفای "عمه بلقیسی" .. زندگی ساده و پررنگ شده بود. لباس سفید٬ روحمو تازه کرده بود.

نیم شب رسیدیم مکه٬ تمام را توی اتوبوس نتونسته بودم بخوابم و خسته بودم٬ ۸-۹ ساعتی بود که درگیر همه ی اینا بودیم و تازه قرار بود بریم خونه ی خدا طواف و غیره.

نگاه کردمش٬ اولین چیزی که با دیدنش اومد تو ذهنم این بود که٬ اگه ۷-۸ سال پیش اومده بودم٬ تو همچین لحظه ای٬ براش می مردم. برام تازگی داشت و کمی ابهت٬ اما خالی بودنم همه چیزو عجیب جلوه میداد.. ۷ دور طواف٬ فقط حواسم به مامان بود و داشتم بیشتر با محیط آشنا میشدم. صفا و مروه٬ خسته شدم اما دوست داشتنی بود.. البته مسیر به خصوص نقطه ی پایان٬ واقعا آلوده بود٬ احساس میکردم یک مشت پرز توی دهنمه!! طواف نسا رو تو خواب بعد از نماز صبح انجام دادیم و ساعت ۸ صبح هتل بودیم.

شب اول مکه اینجوری گذشت٬ شب دوم هم هنوز خوب بود و من پر بودم از انرژی های مدینه و تماشای خونه ی خدا و غر زدن سرش که آخه چرا حالا باید می اومدم؟! دوست داشتم!! اما مکه٬ شهر تاریک و آلوده ای بود با مردمانی که بی وقفه دستشون رو روی بوق میذاشتن٬‌ با ترافیکی که راه ۵ دقیقه ای به خونه ی خدا رو به نیم ساعت تا ۴۵ دقیقه می رسوند. با راننده هایی که وقت نماز وحشیانه رانندگی می کردن تا به نماز برسن. از روز دوم٬ سوم٬ همه ی احساسای بد داشتن برمیگشتن٬ سعی میکردم بیشتر مانتو و شلوار سفیدم رو بپوشم٬‌ خوشحالم میکرد! اما آلودگی و هوای بدش بالاخره منو انداخت!! دو روز تب و به دنبالش افسردگی و دل تنگی برای ایران.. وقتی برای آخرین بار رفتیم جایی که میگن خونه ی خداست٬ مردمی که دورش می چرخیدند رو نگاه می کردم و هرچند نمی فهمیدمشون دوسشون داشتم و بعد به کعبه خیره شدم و گفتم دیگه برنمیگردم.

The white swan couldn't kill the black one, but pushed her away for a while.. 


نوشته شده توسط Shahrzad در ساعت 22:27 | لینک  | 


ماشینو میزنم تو و بر میگردم که در پارکینگو ببندم٬ نفس عمیقی میکشم و برای آخرین بار بیرونو نگاه می کنم٬ انگار دارم نیم نگاه آخرو به این فصل از زندگیم میندازم و درو روش می بندم. آروم قدم برمیدارم سمت پله ها٬ یاد تموم گلهایی که یه روز رو زمین اینجا افتادن.. یه قطره اشک بی هدف میچکه٬ تفس عمیق.. لبخند....


نوشته شده توسط Shahrzad در ساعت 23:1 | لینک  | 


به خیال خودم٬ آدم خوبی نبودم٬ باید بهتر میشدم. فکر می کردم٬ کم دوست دارم و باید بیشتر عشق بورزم.. دنیا برایم بی معنی بود و من آدم گناهکار و از خدا به دوری بودم.. همه چیز با یک درد کوچک شروع شد.. درد های گاه و بیگاه پهلو.. می دانستم مشکل بزرگی برایم درست نمی کند٬ دکتر ها تشخیص آپاندیسیت مزمن دادند و گفتند بعد ها شاید دردسر ساز شود. فقط یک پزشک بود که معتقد بود چیزی به اسم آپاندیسیت مزمن وجود ندارد. در نهایت٬ خودم اصرار به عمل داشتم.

أن روزها دوری معشوق را تاب نمی آوردم٬ همه ی آرزویم پیوستن به او بود به معبودم٬ یگانه خالقم.. شاید ناخودآگاهم جراحی را به خاطر همان احتمال اندک مردن دوست می داشت. سوم دبیرستان بودم٬ در نهایت به اتاق عمل رفتم٬ ترسیده بودم. به هوش که آمدم٬ درد داشتم.. درد شدید.. اما٬ انگار همه ی احساس های بدم را ریخته بودم توی آن آپاندیس و انداخته بودمش دور.. دنیا برایم رنگی شده بود٬دیگر بنده ای نبودم که ضربه ی تازیانه ی حاکم را احساس می کند.. رها شده بودم٬ همه چیز زیبا بود..

--------

احساس نمی کنم آدم بدی هستم٬ اما درگیرم. شتابی برای دیدار خالقی که میدانم نیست ندارم٬ اما سفر است. سفری که شاید مراسم نمادینش برای من حکم عملم را داشته باشد.. شاید وقتی لباس های سفیدم را می پوشم٬ خواب های آشفته ام سفید شوند.. می دانید٬ آخر دیشب دوباره خواب آن لکاته را دیدم.. دیگر آپاندیسی ندارم تا زشتی ها را بریزم تویش و بندازمش دور. اما درد ها را٬ غم ها را٬ سردرگمی ها را٬ لکاته را٬ توی چمدانم می گذارم٬ شاید چمدانم همانجا بماند. یا یکی دو تایشان اینور و آنور بیفتد و سبک برگردم.. فقط شاید..


نوشته شده توسط Shahrzad در ساعت 14:24 | لینک  | 


۱۴-۱۵ که بودم٬ به اسلام تمام و کمال اعتقاد داشتم و بزرگ ترین آرزویم٬ با اشک و التماس٬ رفتن به خونه ی خدا بود..

۱۶-۱۷ساله که بودم٬ اسلام را به روش خودم قبول داشتم و یکی از خواسته های قلبی ام رفتن به خونه ی خدا بود..

بزرگ تر که شدم٬ خدا را با همه ی وجود دوست داشتم اما اسلام را نه٬ و احساس خوبی به مکه داشتم.

بعدتر٬ به وجود خدا شک داشتم و جایی به اسم خونه ی خدا٬ برام فرقی با معبد های هندی و چینی نداشت.

حالا مدت هاست٬ می دانم خدایی نیست٬ و دانستنم از جنس همه دانستنی های دیگرم است که می تواند نقض شود. و عربستان و کعبه اش٬ بدهی من به کودکی ام است.

فردا شب٬ می روم تا این تیک را هم در زندگی ام بزنم. خوب یا بدش را نمی دانم٬ خالی ام از احساس!


نوشته شده توسط Shahrzad در ساعت 13:13 | لینک  |