تبليغاتX
A Happy Depressed
 

من هنوز خونه نگار اینام!! مهبا دیشب رفت خونشون٬ نگار هم صبح که من خواب بودم رفت نمی دونم کجا٬ مامان هم صبح که من خواب بودم رفت یک جای دیگه که من نمی دونم٬ اتفاقا صبح که من خواب بودم دایی و پسر دایی هم رفتن یک جایی که فکر کنم اسمش سر کار است! اما زندایی صبح که من هنوز خواب بودم اینجا بود٬ اما من بالاخره صبح بیدار شدم٬صبحونه خوردم٬ دوباره رفتم نمره ی ریاضی مهندسی نگاه کردم که از دیدنش دوباره ذوق کنم٬ نمیدونم چرا به اندازه ی دیروز ذوق نکردم!!بعد هم ایمیل چک کردم٬ و کمی از همین کارها٬ بعد هم کاری نکردم. زندایی گفت به مهبا هم بگو ناهار اینجا باشه٬ زنگ زدم٬ با نگار اشتباهم میگیره دختره ی خنگ!! اما نمیاد اینجا٬ از این کلاس هایی که بچه های معماری میذارن میذاره که پروژه ها و تحویل کارهاو ... مونده.

 

+ نوشته شده توسط Shahrzad در شنبه هفدهم بهمن 1388 و ساعت 11:42 |
 

من بجنوردم٬ خونه ی نگار اینا٬ مهبا هم اینجاس.. فقط خواستم خبر بدم..

راستی خیلی هیجان زده ام٬ ریاضی مهندسی ۱۹.۲۵ شدم..

برای شام صدام می کنن٬ شاید بعد از شام اومدم پر حرفی کردم :)

 

+ نوشته شده توسط Shahrzad در جمعه شانزدهم بهمن 1388 و ساعت 21:50 |

قبلا هم یک بار گفته بودم ، بعضی چیزها هیچ وقت دوباره تکرار نمی شوند ، بعضی اتّفاق ها ، بعضی مزه ها ، بعضی بوها ، بعضی حس ها ...

نه اینکه حسرت بخوری که چرا فقط همین یک بار ، همان یک دوره ، امّا میدانی باید طعم لحظاتش را از دور بچشی و هیچ وقت دوباره نداشته باشی آنها را ؛ مثل تو ، تو یِ آن روز ها ...

دراز کشیده ام که بخوابم که نازنین می گوید ، دو هفته ی دیگر هشت ماه می شود و مثل همیشه که هر کس تنها در افکار خودش است من به هشت ماه پیش خودم فکر می کنم ، نه ... ، به دور تر می روم ، اسفند 87 ، به توی آن روز ها و به من ِ آن روزها ، باز فکر می کنم بعضی چیزها هرگز تکرار نمی شوند ، دوست دارم افکارم را بنویسم ، امّا نازنین خوابیده و نمی شود چراغی روشن کنم ، توی گوشی موبایل شروع می کنم به تایپ کردن . تق و تق می کند عذاب وجدان می گیرم ، ساعت 2 شب است٬  بلند می شوم و کنار شومینه پست می نویسم ، این ها را ، انگار کار مهم تری ندارم ، و حالا نگرانم که شارژ این تمام بشود .

از این شاخه به آن شاخه می پّرم ، مثل همه ی وقتهایی که فکرم آن جاییست که به تصویر کشیده نمی شود ...

باز فکر می کنم ، که اگر آن شب که من تا صبح بیدار مانده بودم ، آن شب که هشت صبح آزمایشگاه داشتم و تشکیل نشد ؛ آن شبی که بعد کلاس فارسی داشتم و سر کلاس خوابم گرفته بود ، آن شب که یازده اسفند بود ، مثل همه ی شب های دیگر آرام میخوابیدم ، چه می شد ؟! از خاطره های تکرار نشدنی ام یکی کم می شد ...

چه جمله ی خوبی بود ، به من اثبات کرد اینکه بعضی چیز ها تکرار شدنی نیستند ، چیز خوبیست در کل !! مگر نه اینکه هر کدام از ما در آرزوی یک زندگی بدون تکراریم ؟

می ترسم پر حرفی کنم و شارژ این موجود تمام شود !! بعد از امتحان ها اینجا را سر و سامان خواهم داد.

 برای ریاضی مهندسی ام دعا کنید ...



شارژ تمام می شود و آرام می خوابم ...

+ نوشته شده توسط Shahrzad در جمعه نهم بهمن 1388 و ساعت 2:16 |
بدیش اینه که نمی تونم بی خیال بمونم و تو چیزی غرق بشم و به اون چیزایی که نیستم فکر نکنم. و اون چیزایی که هستم خیلی رنگی رنگی و شوخ طبعن و من یکمی جدی ترشون رو می خوام.

این دو خط بالا مال ۲ روز پیشه که ادامه ندادمشون اما دوس دارم بمونن.. و حالا چیزایی که میخوام بگم٬ کاملا مخالف عقیده ی کلیم نسبت به زندگیه٬ اما امشب باز مثه خیلی وقتایی که جدیدا اتفاق می افته خونه تنها بودم و گاهی فکر هم می کردم با خودم. به اون روزی فکر کردم که پشت شیشه ی یه کتاب فروشی تو سجاد زده بود فروشنده ی نیمه وقت خانوم لازم دارن و من با همه ی وجود دلم می خواس اینکارو انجام بدم.

خلاصه اینکه امشب توی ذهنم این جمله گذشت:

 I wanna live my life!

و طی یک سال اخیر واقعا به این موضوع ایمان آوردم که اجازه نمیدم هیچ کسی بین من و زندگیم قرار بگیره٬ چون این با ارزش ترین چیزیه که من دارم. و شاید این درست باشه که تصمیمای امروز من می تونن تو نیم قرن آینده تاثیر داشته باشن. و من هنوز اول راهم به خصوص که مثلا یک سالگی رو نمیشه جز زندگی به حساب آورد٬ اما این حقیقت رو هم نمی تونم کتمان کنم که من دیگه هیچ وقت نمی تونم ۲۲ ساله باشم. شاید منِ آینده٬ منِ الان رو اصلا دوس نداشته باشه و خیلی هم از دستش حرص بخوره اما منم اون من رو دوس ندارم چون اندازه ی الانم باهوش نیس و ممکنه حتی بعد از یه مدت خیلی هم خسته کننده باشه برام. پس این به اون در! از طرفی چون هر کاری هم بکنم هیچ تضمینی نیس که ایشون از منِ فعلی خوشش بیاد پس حداقل کاری که می تونم انجام بدم اینه که من تو هر زمان از من تو همون زمان احساس رضایت کنه. البته اینا فکرایی نبود که تو تنهایی اومد سراغم اون موقع فقط همون جمله اومد و واسه همین اومدم اینجا تا در جریان بقیه اش هم قرار بگیرم.

خوب اینی که گفتم خلاف عقیده ی کلیمه واسه این بود که اصولا فکر می کنم نه تنها همه می تونن به راحتی بین من و زندگیم قرار بگیرن بلکه توی زندگیم٬ من آخرین نفری هستم که نقش ایفا می کنم. اما به هر حال از یک ناکجا آبادی این فکر و این جمله به زندگی من تحمیل شده و مجبورم بقیه ی راه رو با همین فکر پیش برم.

به نظرم مسخره میاد واسه هر فکر غیر جبری ای که دارم توضیح بدم یا یه جوری توجیهش کنم. اما از طرفی حتی برای خودم هم گاهی لازم میشه.

 


فکر بعدی مخلوطی بود از چند چیز مختلف:

۱.پستِ مرگ یه بار شیون یه بار.

۲. دوست عزیزی بهم میل زده بود که خواب دیده من مُردم و این جمله ی (معروفم :دی) " اگه یه روز مُردم٬ بدون دوس نداشتم" رو تو خواب از زبون من شنیده.

۳. دیروز داشتم فندوق می خوردم و از طعمش لذت می بردم و به مامان گفتم:خداییش مزه ی فندوق به کل زندگی کردن نمی ارزه؟

بماند که مامان بهم گفت نه اما به نظر من می ارزه شاید.

می دونی چیه آقای خدا؟ زندگی کردن معمولا برای من خیلی کیف داره٬ اما این باعث نمیشه حرفم نقض بشه٬ حالا که یه روزی همه می میریم٬ و اجازه نداریم هی کیف کنیم و هی فندوق بخوریم٬ همه ی تلخی ها رو به امید آرامش در کنار تو تحمل می کنم و از ترس از دست دادن کل این لذت ها به مرز جنون نمی رسم. و اگه آرامشی در کار نیس٬ اگه لذت این دنیا جاودانی نیس. همین الان جهنم رو برام آماده کنید.


مثه همیشه حرفای دیگه ای هم هست (گاهی تکراری) . اگه عمری باقی بود٬ به زودی..

 

+ نوشته شده توسط Shahrzad در سه شنبه بیست و دوم دی 1388 و ساعت 22:45 |

چشم هایش را باز می کند، نفس نفس می زند و انگار می خواهد فرار کند. کابوس ترسناکی بود. سعی می کند خود را دلداری دهد که تنها یک خواب بود. اما هنوز در شوک آن سیاهی و پلیدی به دیوار خیره شده است و قلیش به تندی می زند. چند نفس عمیق می کشد تصویر روی دیوار واضح می شود و دنیای واقعی حضور و آرامشش را به او نشان می دهد. آرام لبخند می زند، آماده می شود تا روز خوبش را شروع کند هر چند در طول روز گاهی با یادآوری صحنه های پر درد کابوسی که دیده بود به خود می لرزد. اما باز شب می شد و کابوس های ترسناک به او حمله ور می شدند، قتل، فرار، خشم، یک غول وحشی که همه کس و همه چیز را می درید. باز صبح می دمید و آرام می شد، اثرات کابوس های شبانه می ماند اما همه ی تلاشش را می کرد که بین شب های سرد و روشنایی روز مرزی قرار دهد و نگذارد تجربه های غیر واقعی، لحظه های واقعی اش را تحت تاثیر قرار دهند. اما خواب هایش هر روز ترسناک تر و وحشتناک تر می شد، سیاه تر و پر ریا تر. غول وحشی وحشی تر می شد و هوا سرد تر. آنقدر که گاهی در طول روز هم مغزش پر می شد از کابوس ها، مرز هایش را گم کرده بود. نمی فهمید خواب است یا بیدار.. یکی از همین شب ها صدای فریاد های عده ای را می شنید،فریاد هایی که همه ی وجودش را به آتش می کشید. وحشت همه ی وجودش را فرا گرفته بود، روی زمینی سرد افتاده بود و بالای سرش ماشین غول پیکری بود، انگار ادم ها مهربان بودند و می خواستند نجاتش دهند، اما غول بزرگ پایش را محکم روی پدال گاز فشرد و او کمی روی زمین سرد کشیده شد و وحشت زده از خواب پرید. اینبار چنان ترسیده بود که برای دوستانش تعریف کرد کابوس هایش را ... خدایا، همه همان کابوس ها را می دیدند و در هیچ یک از تجربه های روزش با او شریک نبودند.

حالا می فهمید، او تمام این مدت راحت و آرام می خوابید و رویاهای شیرینی می دید.




پی نوشت : تاپیک بعد از نوشتن پست اومد توی ذهنم!


+ نوشته شده توسط Shahrzad در سه شنبه پانزدهم دی 1388 و ساعت 18:15 |
 

آقای  خدا٬ همه ی سختی ها و سردرگمی های این دنیا را برای این تحمل می کنم که فکر می کنم وقتی به محضر شما شرف یاب شوم٬ آرامش بزرگی در انتظارم هست. لطفا اگر غیر از این است وقت خودم و خودتان را بیش از این بیهوده تلف نکنید و همین امشب جهنم را برای ورودم آماده سازید.

 

+ نوشته شده توسط Shahrzad در دوشنبه چهاردهم دی 1388 و ساعت 11:55 |
جدیدا گوش دادن به آهنگ های پر خاطره موقع نوشتن بهم حس خوبی میده.. حالا هم دارم گل هیاهوی فریدون رو گوش میدم و قلبم باهاش بالا پایین میره.. یاد روزایی که یلدا میذاشتشو بلندش می کرد و من صداشو تو اتاق خودم میشنیدم به خیر.

آخ که چقدر این آهنگ میره توی قلبم.. و من چقدر موضوعات مختلفی دارم تو ذهنم برای فکر کردن بهشون.

۳شنبه ی هفته ی پیش امتحان مهندسی اینترنت کنسل شد.. و حالا باز پس فردا امتحان خواهم داشت.. اوضام تغییری توش حاصل نشده.

بیشتر از هر وقت دیگه ای دلم تنهایی و استقلال می خواد. بیشتر از هر وقت دیگه ای دلم می خواد کسی خونه نباشه و من برای خودم یه فنجون کافی میکس درس کنم و بشینم اونقدر فکر کنم که سرد بشه و با خودم فکر کنم چه خوب که از سرد شدش هم بدم نمیاد و سر بکشمش.. بیشتر از هر وقت دیگه ای دلم می خواد احساس کنم چه زوج خوبی ام برای خودم!!

دلم می خواد برم پیش نازی و با هم ماهی بخریم و بخندیم به اینکه این ماهی ها اسمشون پلی نئونه و شب که بشه نور میدن و لازم نیس چراغ روشن کنیم.. برم پیشش و ۲ زانو بشینم و نازی چایی بیاره و مسخرم کنه که نازی چایی دوم رو می خوره اما من اولیش هنوز برام داغه..

دلم می خواد برم بالای پشت بوم و بهت بگم بابام از بلندی می ترسه و لب لب بوم وایسم و با استرس پایینو نگاه کنم و ادای خود کشی در بیارم و یاد اون عکس خونه مامان بزرگم بیفتم و برگردم نگات کنم و لبخند بزنم محکم بغلت کنم مثه بغل کردن کسی که از هیجان گرفتن یه گل رز ادمو بغل می کنه..

دلم می خواد کشوی میزمو باز کنم و گریه کنم با خاطراتی که برام حتی خاطره نیستن.. تعجب کنم از دیدن بعضی چیزا که الان احتمالا اصلا تو ذهنم نیس.

دلم مدار منطقی درس دادن به حامد رو می خواد.. که از صبح خسته باشم و درس دادن به اون خسته ترم کنه اما اینکه می بینم یاد گرفته اونقدر برام لذت بخش باشه که همه ی خستگی هام بره و دلم بخواد یه سره حرف بزنم و وقتی دارم بر می گردم و از پله ها میام پایین احساس کنم می خوام دنیا رو بغل کنم. دارم به این فکر می کنم که بعضی چیزا واقعا هیچ وقت دوباره تکرار نمیشن..

برام مهم نیس خدا هس یا نه٬ برام مهم نیس اختیاره یا جبر٬ برام مهم نیس سیاست بازی کثیفیه و ما مردم عادی هیچ وقت نمی فهمیمش٬ مهم نیس از زندگی و فلسفش هیچی نمی فهمم.. پوچ یا هدفمند واقعا برام مهم نیس الآن... فقط دلم می خواد آهنگ گوش کنم و بنویسم و  احساسای زمینی داشته باشم و افسرده باشم!


باید یه کاری کنم..

 

 

+ نوشته شده توسط Shahrzad در یکشنبه بیست و دوم آذر 1388 و ساعت 21:2 |
 

یک حس عجیب دارم!

 

+ نوشته شده توسط Shahrzad در چهارشنبه هجدهم آذر 1388 و ساعت 12:11 |
فردا امتحان مهندسی اینترنت دارم! نشستم توی حال کنار شومینه ی خاموش و جزوات اینترنت که هیچ کدوم هم کامل نیس دور و برم پخش شده! من نمی دونم چرا این قسمت از خونه رو خیلی دوس دارم و از وقتی که وایرلس گرفتم اگه احساس نکنم حس استقلالم گرفته میشه اینجا آنلاین بازی می کنم! درس هم که مدت هاس اینجا می خونم همیشه.

امروز رفته بودم از آقای گداز بپرسم برای امتحان چی بخونم و طی توضیحاتی که ایشون داد فهمیدم خیلی چیزا.. که من تصمیم گرفتم به همین میزان جزوات در دسرس خودم بسنده کنم.

ازم می پرسه٬ کلاهدوز تو دبیرستان کجا می رفتی؟ لبخند می زنم و میگم فرزانگان٬ از این مدل لبخندایی که می دونم قراره بعدش نکوهش بشم! میگه پس چرا دولتی قبول نشدی؟ نیشم بیشتر باز میشه و میگم درس نخوندم!!! میپرسه همشو فرزانگان بودی؟ میگم آره راهنمایی دبیرستان٬ نصیحتم می کنه که خودتو داری حیف می کنی هوشت خوبه! میگم درس نمی خونم کلا و دوباره تاکید می کنه حیفی.. میگم مرسی.

حالا نشستم با خودم فکر می کنم چرا به نصیحتش عمل نمی کنم؟ چرا نمیشینم اینترنت بخونم؟ البته اوضاعم بدک نیس اما فکر کنم ۷ جلسه اینا غیبت دارم که حضور غیاب هم ۲ نمره داره!!!

دلم کافی میکس می خواد! دلم یه سری چیزای دیگه هم میخواد..

۲سال پیش بود فکر کنم که جزو اخبار دانشگاه نوشتم که محوطه پر شده از ملخ! نمی دونم چرا اونروز این موضوع برام قابل ذکر بود اما امروز چیزی نمیگم از شلوغی دانشگاه.. یعنی هیجانش از آتیش گرفتن دانشگاه هم کمتره؟ یا اون روز بارونی؟ نمی دونم!!! اما تو فکرم هس یه سره.

برم کافی میکس بخورم به نازی زنگ بزنم و به درس خوندنم ادامه بدم!!


بعدا اضافه شده(ساعت ۱۰ و نیم): تو تعطیلات اخیر ما رفتیم مینودشت مهمونی.. به صورت قبیله ای رفتیم البته قبیله ی مادری.. سفر خوبی بود٬ خستگی زیاد داشت راه زیاد بود اما کلا خوش میگذره کنار بیشتر دایی زاده ها و همه ی دایی ها و اکثر زندایی ها. مامان بابا هم که سیده و به دیدار ایشون هم رفتیم.

مامان میگه برم شام :ایکس (کافی میکس نخوردم درس هم نخوندم اما به نازی زنگ زدم)

 

+ نوشته شده توسط Shahrzad در دوشنبه شانزدهم آذر 1388 و ساعت 22:6 |
 

 

کسی که ناراحت نمی شود یک قدم از کسی که می بخشد جلو تر است!

 

پی نوشت۱: جمله ی فوق بدون ذکر منبع دزدیده شده!

پی نوشت۲: به نظر من فقط در حالت خیلی ایده آل میشه گفت کاملا درسته.

پی نوشت۲: تو ذهنم ۲ تا موضوع دیگه هم برای نوشتن هس!!

 

+ نوشته شده توسط Shahrzad در دوشنبه نهم آذر 1388 و ساعت 23:37 |


Powered By
BLOGFA.COM