او نمی تواند مرا از تو برنجاند٬ اما می تواند آنقدر مرا برنجاند که تو را ترک کنم.
|
او نمی تواند مرا از تو برنجاند٬ اما می تواند آنقدر مرا برنجاند که تو را ترک کنم.
+ نوشته شده توسط Shahrzad در شنبه ششم تیر 1388 و ساعت
22:18 |
حساسیت داشتیم! جایی همین نزدیکی گل زیبایی بود.. وسوسه شدیم گل را چیدیم بو کردیم حتی اما افسوس.. عطسه... آبریزش ها را می خواهیم پاک کنیم چه سود٬ که دستمال هایمان عطری ست. -------------------------------------------------------- دلم گرفته ای دوست
+ نوشته شده توسط Shahrzad در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388 و ساعت
22:58 |
خیلی حس نوشتن دارم! در مورد خیلی چیزا! حتی انتخابات! حتی فوتبال! حتی دوست و رفیق! یا حتی بحث خاله زنکی دوستی با پسر ها!!
اما امروز غم نامه ای دارم!! یادمه٬ زمانی بود که خیلی در مورد ۲ تا فنچی که بابا از دوستش گرفته بود اینجا می نوشتم! تا اینکه فنچامون پرواز کردن و از پیشمون رفتن! چند ماهی می شد که ۲ تا فنچ دیگه مهمون خونه ی ما شده بودن٬ و البته خیلی شیطون تر از قبلی ها بودن.. و ما که عادت داریم در قفسشونو باز میذاریم٬ همیشه تو کل خونه در حال پرواز بودن و گاهی حتی تلاش می کردن جای خونشونو عوض کنن. فنچ ماده به شدت شیطون بود و اگه در قفس (یا همون سقف قفس) رو باز نمیذاشتیم به شدت سر و صدا می کرد. و دوست داشت بره بیرون٬ اما فتچ نر خونگی بود ولی به شدت زن ذلیل و یه سره دنبال فنچ ماده پرواز می کرد و اگه ازش دور بود صداش می کرد. روز یکشنبه٬ تلاش شدید فنچ ماده رو برای تغییر لونه روی لوسر پذیرایی رو شاهد بودیم٬ شب مثه همیشه فنچ ها کنار هم توی قفس خوابیدن.. اما... صبح ۲ شنبه با این جمله ی مامان به بابا از خواب بیدار شدم: " این فنچا٬ مادهه مرده؟!" و چواب پر از اندوه بابا که: "آره" خوب فکر نکنم لازم باشه بگم که با شنیدن این جمله از تخت پریدم تو آشپزخونه و با بغض پرسیدم:" آخه چرا؟؟؟؟" (الآنم باز چشام اشکی شد :( ) اما.... از اندوه رفتن ماده فنچ عزیز که بگذریم٬ رفتار فنچ نرمونه که جیگرمو کباب می کنه! تمام روز ۲ شنبه رو تو خونه پرواز می کرد! یه لحظه آروم و قرار نداشت. روز سه شنبه هم تا حوالی ساعت ۵-۶ عصر به همین منوال گذشت و ما غصه های فراوان خوردیم ولی داشت عادت می شد. عصر سه شنبه٬ در حالیکه نازی اینجا بود٬ و توی آشپزخونه بودیم٬ دیدم صدای فنچ نمیاد٬ تو قفسش هم نبود٬ همون حوالی رو گشتم دیده نشد. تا اینکه به خنده با نازی گفتم : " نگاش کن٬ روی لوسر نشسته" و نازی هم گفت آره به شومینه نگاه می کنه٬ مثه وقتایی که تو افسرده ای میری تو شومینه٬ و به این خندیدیم که می گفت فردا تو هم میری کنارش می شینی با هم به شومینه ی خاموش نگاه می کنین!! شب شد٬ نازی رفت٬ من توی اتاقم بودم٬ تا اینکه حوالی ساعت ۱ شب گشنگی بر من چیره شد رفتم چیزی بخورم.. نگاهی به قفس فنچ ها انداختم٬ دیدم خالیه.... فنچ نازم٬ هنوز روی لوسر نشسته بود! هنوز به شومینه خیره بود شاید! دلم سووووووووووووووووووووووووووخت! و اشک ریزان به اتاق بازگشته دماغم را با آستین پاک کردم........... پرنده ی نازم که همیشه توی قفسش بود حالا بر بلندترین نقطه ی خونه نشسته بود جایی که عشقش آخرین بار خواسته بود منزل گزیند! روحت همیشه شاد ماده فنچم :( منو ببخش ولی دلم داره کباب میشه و به زودی برای فنچم زن می گیرم! - - - - - - - - - - - - - - - - - امروز بعد از دانشگاه با رفتیم ماده فنچی بخریم برای شاد کردن فنچ نر و من! اما متاسفانه یه جا بسته بود٬ یه جا هم فقط فنچ سفید داشت!! که به فنچ نرمون نمی اومد!! برم ببینم فنچگم در چه حاله........! + نوشته شده توسط Shahrzad در پنجشنبه هفتم خرداد 1388 و ساعت
2:20 |
وفتی یک عالمه کار ریخته باشد روی سرت و خونه تنها باشی چه می چسبد نوشتن! اصلا نمی شود که ننویسی.. حالا هزار هم بدانی که فردا امتحان شبکه داری و هنوز لای آن جزوه ی لامصب را که عده ی زیادی الآن دارن از روی کپی اش می خوانند باز نکردی٬ اما مگر می شود مقاومت کرد؟ هزار هم که بخواهی معدل این ترمت هم مثل ترم پیش شود! اما ترم پیش کجا و این ترم کجا!!
می دانی هم که حرفی برای گفتن نداری ها! حرف هایت را در طول چند ساله ی اخیر گفته ای! مگر یک نفر آدم چقدر می تواند حرف های متنوع داشته باشد؟ آخر یکجایی می رسی که میبینی ای بابا! این ثبات شخصیت که می گفتند آنقدر ها هم خوب نیست آدم هی همان پندار های قبلی خودش را دارد و هی که نمی شود باز همان ها را گفت! حوصله ی خودت سر نمی رود حوصله ی بقیه چه! خوب همه ی اینها را می دانی هاااا اما باز می آیی پست می زنی! که چه ؟! که دارم برای دل خودم می نویسم! اما توی دلت با خودت می گویی غلط کرده ای اگر برای دل خودت است آن همه سر رسید و تقویم و دفتر خاطرات و غیره آن گوشه چه می کنند؟! که بجز چند یادگاری که به بعضی صفحاتشان چسبانده ای کلا خالی مانده اند! دیروز سر کلاس الکترونیک (بدون "ی" آخر!!) نرفتیم که می خواهد تمرین حل کند و ما هم که خوابمان می آید و خیلی هم بلد نیستیم (من و نازی) امروز فهمیدیم که دیروز درس داده بوده و تازه این جلسه می خواهد تمرین حل کند! به خودمان هزار جور فحش دادیم که کاش دیروز را رفته بودیم که امروز در تختخواب راحتمان می خوابیدیم. اما به ناچار رفتیم٬ و انقدر کلاس مفیدی بود برایمان که خدا را شکر کردیم که دیروز نرفتیم کلاس! چون اگر رفته بودیم امروز را نمی رفتیم!!!! نتیجه ی اخلاقی این خاطره را به خودتان وا گذار می کنم! چرند و پرند که زیاد بگویی آخر با خودت می گویی یعنی من آنقدر کودنم که این حرفها را پست کنم؟! بعد که پستشان می کنی می بینی گویا خیلی! شاید به این پست اضافه شود چون افتاده ام روی دور حرف زدن و کسی هم این حوالی نیست٬ اما فعلا قبل از اینکه درد وجدان از پای درم آورد می روم لای جزوه را باز نمایم! دعاهای خود را بدرقه ی راهمان کنید..
+ نوشته شده توسط Shahrzad در یکشنبه سوم خرداد 1388 و ساعت
19:38 |
حس نوشتنم رو تحریک می کنه این آهنگ!! از دیشب دارم باهاش زندگی می کنم و آهنگ دیگه ای که اونم به عمق وجودم نفوذ کرده و نمی تونم ازشون دل بکنم ( از اینجا دنلود کنید).
از دیشب با خودم فکر می کردم که امشب بنویسم! هر چیزی که میخواد باشه.. فقط بنویسم! درسته ساعتی پیش اتفاقاتی افتاد که پشیمون شدم. اما با خودم فکر کردم درست تمومش کنم٬ این ماه رو این هفته رو! حالا خواهم گفت.. دیروز دانشگاه با وجود اینکه خیلی کلاس زیاد داشتم٬ و تربیت بدنی هم بینش بود (و من خیلی هیجانی بدمینتون بازی می کنم) خیلی خسته کننده نبود! بعد از کلاس یه پیاده روی سبک یه ربعه از خونه تا سر فرامرز داشتم. تو راه یه سره به دو شنبه شب که بارون می بارید فکر می کردم! نزدیک نیم ساعت راه رفته بودم زیر بارون و نمی دونم چرا با وجود اینکه همه بارونو دوست دارن هنوز اکثر آدما مثه اینکه کسیو دیدن که مشکل روانی داره بهم نگاه می کردن!! اون شب بارونی درواقع بعد از پست قبلم بود که رفته بودم دانشگاه کلاس شبکه ولی تشکیل نشد!!! شب خوبی بود! مثل دیشب مثل امشب که خوب خواهد بود. دیشب بعد از اون پیاده روی سبک ولی چسبناک مدتی رو با یکی از دوستان خوب به بحث و گفتگو گذروندیم. مغزم بعد از اون شروع کرده بود به فعالیت بیشتر!!!! و با وجود تمام خستگی ای که از صبح داشتم و ۳ شنبه شب هم خیلی کم خوابیده بودم٬ خوابم نمی اومد اصلا و بیدار بودم تا ۲ - ۲:۳۰ آهنگایی که گفتم رو گوش می کردم و فکر ! نه فقط به چیزایی که بر من میگذره٬ به همه ی اون چیزایی که خواهد گذشت! فکر و فکر و فکر..! می دونستم دوست دارم کمی تنها باشم. از اون تنهاییا که اگه هم بشکننش ناراحت نمیشی اما برای نظم دادن به افکارم٬ برای آرامش خودم نیاز داشتم. امروز صبح ساعت ۷ از خواب بیدار شدم٬ کلاس اخلاق داشتم٬ در نوع خودش کلاس ضدحالیه٬ اما امروز راحت بودم سر کلاس. از لحظه ای که چشم باز کردم آرامش و شور عجیبی داشتم. بعد هم کلاس هوش که با سرعت جت و رو هوا درس میده و برای جزوه نوشتن باید از تخته ی ذهن استفاده کرد! بعد از دانشگاه ۲ ساعت راه رفتم باز٬ چسبید..! اومدم خونه دوش گرفتم٬ واقعا خدایا شکر که آب وجود داره. همش آرامشه.. نشستم رو تخت٬ موهامو شونه کردم٬ می خواستم برم ناهار بخورم اما گیج شده بودم٬ احساسی که آدم قبل از بیهوشی داره رو داشتم. دراز کشیدم با موهای خیس و خنک! و خوابیدم. یک خواب عمیق٬ یک خواب بی رویا٬ یک خواب بی صدا! روزهای خوبی رو گذروندم! روزهای خوبی رو می گذرونم! مثه همیشه خیلی وسط نوشتن اینور اونور رفتم! ببخشید اگه پیوستگی لازم رو نداره.. + نوشته شده توسط Shahrzad در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388 و ساعت
20:46 |
لیوان چایی جلومه٬ یه selection از أهنگای مورد علاقه ی چندی پیش رو گوش میدم... منتظرم سرد بشه! نازنین همیشه چاییشو داغ داغ می خوره اما من نه! باید صبر کنم کامل سرد بشه.. دلم یه جوریه.. امروز صبح کلاس هوش رو هم نرفتم! احساس ضعف شدیدی می کنم.. یک ساعت دیگه کلاس شبکه دارم. ناخونامو لاک زدم یه رنگ جدید. همیشه موثره تو افزایش روحیه. به این روزا و زندگی خوب حیفم میاد دلگیر باشم٬ اما دله گاهی میگیره..
یه قورت از چاییمو می خورم! داغ میشه مسیر چایی .. گرما میره توی رگ هام و پخش میشه تو کل وجودم.. آهنگ ها عوض میشن.. هر آهنگ خاطره ای با خودش داره! اما خاطره ها توی هم دارن گم میشن.. چایی رو کامل سر می کشم.. یاد اصطلاحی که استاد زبانم در مورد سر کشیدن مشروب می گفت می افتم! تو پس زمینه ی ذهنم موضوعی مثل background یک تصویر همه ی خاطره ها رو تحت شعاع قرار داده.. تک کلمه های مختلفی میاد تو ذهنم! کلمه نیستن انگار!! مفهومند.. فرار.. غربت .. باید آماده شم. باید برم دانشگاه. هنوز نشستم.. خونه تنهام باز و فضای اینجا منو به این صندلی چسبونده! وقتی این آهنگ رو گوش میدم دوست دارم نقاشی کنم (Imaginary-evanescence) با مداد سیاه. آخرشم با ماژیک سی دی مشکی بعضی جاهاشو پررنگ کنم. باید کمی راه برم.. دوباره میام.. موهامو شستم!! آب چیک چیک میریزه تو صورتمو شونه هام.. خنکیش میچسبه.. قلبم تند میزنه..موهامو شونه میزنم و به این فکر می کنم که من یه روزی میرم آرایشگر میشم.. کار لذت بخشیه! قاطی این آهنگا صدای احسان عباسی هم هس! " لحظه همیشه گذراس و خاطره همیشه ماندنی..." چقدر دوست دارم همیشه این دکلمشو! یه ربع دیگه باید سر کلاس شبکه باشم! بهتره برم....... .. + نوشته شده توسط Shahrzad در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388 و ساعت
18:28 |
گیر خاصی به این موضوعات ندارم اما وقتی به ذهنم میرسه دوست دارم در موردش بنویسم!
گاهی وقتا فکر می کنم پیش بینی آینده یا تعبیر خواب باعث میشه که ما عملا به همون سمت پیش بریم. با خودم فکر می کنم اگه زمان فرعون پیش بینی نمیشد که یکی از پسران مصر باهاش به مبارزه می پردازه آیا باز اوضاع همین جوری پیش می رفت؟! یا موسا مثل هزاران بچه ی دیگه بزرگ میشد؟ امکانات قصر قطعا باعث افزایش درک و فهم موسا شده از طرفی وقتی آدم بدونه میون اون همه پسری که او زمانا کشته شد تنها کسیه که زنده مونده خوب قطعا باعث میشه فکر کنه خیلی خاصه! ولی خوب٬ خدا هم اینو خوب می دونسته! اصلا واسه همین همچین موضوعیو انداخته بوده تو سر همه! و اگر نه که موسا هم میشد مثه بقیه.
این ترم خیلی دختر بدی شدم! کلاسامو یه در میون میرم و فعلا هم هیچ درسیو نخوندم! البته به نظر من که تقصیر استاداس! چون حتی یک جلسه هم هوش یا شبکه غیبت نداشتم در صورتیکه مهندسی نرم یا گرافیک واقعا زجره برام! مدار الکترونیکی هم تهدید به حذف شدم اونم کلاساش حکم شکنجه رو داره برام! شاید باز به سرم زد خل شدم اون روز آخر تصمیم گرفتم حذفش کنم!! چمیدونم دیگه. (تلفن زنگ می زنه من الآن میام) اومدم! الآن دقیقا ۳ ساعت از لحظه ای که من بلاگفا رو برای پست زدن باز کردم میگذره.. خونه تنهام قرار بود برم دانشگاه واسه همین مامان نهار نپخته خودشم خونه عمومه بابا هم مشهد نیس.. تو هفته ی گذشته بابا رو ۴۵ ثانیه دیدم!! آخه ۴ شنبه رفت کوه و دشت و صحرا شنبه برگشت در حد اینکه از تو اتاقم سلام دادم دیدمش٬ بعد هم شب شد خوابیدم صبح هم هنوز من خواب بودم که بابا رفته بود بیرون بعد من رفتم دانشگاه وقتی هم که برگشتم باز رفته بود کوه و دشت و صحرا! دارم همینجوری می نویسم. حوصله ام سر رفته.. امروز موقع صبحونه خوردن یه دفعه از جام بلند شدم رو در یخچال با ماژیگ وایت برد نوشتم: I would be a murderer if I had a gun I would kill ppl that I had no right نمی دونم دقیقا از کجا به ذهنم رسید! شاید به خاطر اینکه چند روزیه دلم میخواد ارتباطمو با دنیای بیرون قطع کنم، در مورد آدما هیچ نگرانی ای نداشته باشم.. شاید به خاطر اینکه حوصله جواب پس دادن ندارم.. "چرا نمیای" .. "چرا خبر نمی گیری".. "چرا هوامو نداری".. " تو پستت با من بودی؟".. " فلان حرفو غیر مستقیم به من زدی؟".. "درک کن منو".. و هزااااااااااااار انتظار دیگه! (به این فکر می کنم که جمله های قبل رو چه همه آدم به خودشون می گیرن!) این روزا دلشوره آورترین موضوع فعلی زندگیم آرامش بخش ترین جاییه که دارم!همه ی درای دیگه رو رو خودم بستم و نشستم اینجا٬ آره نگران این هستم که نکنه حسابی ریشه هام بره تو خاک اینجا اونقدر که دیگه نتونم برم.. اما حداقل از این مواخذه ها در امونم! به قول آرش اردیبهشته! همیشه حس خاصی نسبت به این ماه داشتم.. اما اخیرا انقدر آرش گفته اردیبهشت و انقدر اتفاقای عجیب افتاده که بیشتر بهش فکر می کنم.. به اردیبهشت های گذشته٬ مرور خاطرات نشون میده از اواسط اردیبهشت تا آخرش همیشه برای من بیشتر فصل بوده تا وصل!! میشه به وضوح نمودشو تو وبلاگم و ۲ سال گذشته دید! (چند لحظه ای فکر کردم.. نقطه ی عطف بوده گویا) دوباره تلفن زنگ زد! یادم رفت چی می خواستم بگم!! --------------------------------------------- اینجوری نوشتنو دوست دارم! هی میرم هی میام! هی تو دفتر خازطراتم غرق میشم... بعضی چیزا رو می خونم میگم ااااااا چه زود میگذره باز بعضی چیزا انقدر دور به نظرم میان که باور نمی کنم همش ۲ سال گذشته. یه وقتایی ننوشتن برام حکم خود کشی داره! یعنی الان اگه پای کامپیوتر در حال کوبیدن روی دکمه های کیبورد نباشم باید برم بالای پشت بوم و از اونجا خودمو بندازم پایین! نه اینکه افسرده باشم یا ناراحت! فقط بی انگیزه ام (امروز) احساس می کنم که دیگه نمی خوام بنویسم! دراز می کشم و خاطره می خونم.! + نوشته شده توسط Shahrzad در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388 و ساعت
14:19 |
چقدر سخته که آدم توی یه روز خوب بخواد یه نوشته ی خیلی شاد بنویسه و نتونه... هی غم بیاد توش.. غمی که غم نیست به خدا! حکایت همون دپرس خوشحاله! بر خلاف خیلیا من از اون آدما نیستم که از بیرون شادن و از درون داغون!! من شادیم توی ناراحتیم حل شده.. خیلی وقتا نمی تونم از هم جدا کنمشون... وقتی می نویسم sorrow از نوشتنش کمال لذت رو می برم.. از حس کردنش! وقتی می نویسم loneliness احساس می کنم این تنهایی همه ی اون چیزیه که من واقعا دوست دارم! و هیچ شکایتی نیست.. همش آرامشه...! تنهایی٬ غم٬ شادی٬ شور٬ همه ی این احساس ها برای من یک معنی دارن و اون "آرامشه"(deep inside). و فقط "ترس" می تونه این آرامشو از من بگیره.
خلاصه اینکه می خواستم پری روز بنویسم.. یه چیزایی هم نوشتم! اما فکر کنم چیزی نیس که باید می بود. البته برای من هست٬ برای بقیه نیست. یه مقداریش رو هم دیروز نوشتم٬ سر کلاس گرافیک!!! - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - چیز زیادی برای هدیه دادن ندارم٬ همه ی آنچه می توانم ارزانی دارم کلامم است. نوشته هایم. و حتی آن هم کافی نیست. کلمه ها پیدا نمی شوند. شاید برای خیلی از احساس ها یادمان رفته کلمه بسازیم. حال اگر من مدام و هر روز و هر ثانیه وصف کنم احساس را٬ باز آن نیست که هست. Love is a game A game I can play And I can win!! *** Life is a game I'm not an expert But I know some rules Though I don use!! سر کلاس گرافیک نشستم و می نویسم! یکی ارائه داره٬ من خوابم میاد. [...] چقدر سخته! نوشتن در حالیکه مجبوری به ارائه لوس گوش بدی ! اونم وقتی که مغزت داره از جاش در میاد. And I write as I dance Or I dance as I write ** I sometimes draw Me As a Man leanin on a tree And a sun, which is so black So black and dark I'm singing a song Or playing some music This is where it starts The sorrow of my heart The loneliness which is not sad by itself The slippery of my tongue So hard to spell the words I've never used before .. This is where it ends, The Spot You Stop! این ارائه منو یاد "صد سال تنهایی" میندازه! در مورد فرکتال هاس.. شکلایی مثه "کلم" که هر جزء شونو اگه بزرگ کنیم مثه اصلیه اس! تکرار و تکرار و تکرار!! و تو! چند روزیست فکرم رو درگیر کردی..! و شبهامو بی رویا!! کاش می شد که همیشه نمی ترسیدم....!
+ نوشته شده توسط Shahrzad در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388 و ساعت
0:11 |
همونطور که توی پست قبلی نوشتم پریسا ی عزیز به نوشتن قوانین زندگیم دعوتم کرده!
قبل از هر چیز ازش خیلی مرسی..!! قانون!! فکر می کنم هیچ چیزی تو زندگی من نباشه که واقعا حکم یک قانون غیر قابل نقض رو داشته باشه.. یعنی٬ ۲ حالت داره٬ یا یه چیزی به شخصیت آدم تبدیل میشه و نا خودآگاه آدم انجامش میده یا طبق یه اتفاقای قبلی به این نتیجه می رسه که در فلان شرایط باید فلان کارو کرد! Rule no1: Don't forget, You are alone in this world. خوب!! این یه حقیقتیه که من بهش رسیدم! در واقع شاید از دسته ی دوم بودن این روزا به دسته ی اول تبدیل شده! و به نظر من عقیده داشتن به این دست افکار خیلی هم بد و نا امید کننده و دپرسانه نیس!! چونکه اگه آدم فک کنه آخر آخرش باز تنهاست و خودش میمونه و خودش.. کمتر از نبودن آدما رنج میبره! راحت تر میتونه تو شرایط سخت تنهایی به یه نتایجی برسه! حتی اگه نتیجش کمک خواستن از کسی باشه... Rule no3:No matter what happens,just don't cry. مسئله خود اشک ریحتن نیست! در واقع منظور کلیم نشون ندادن نقاط ضعفمون بوده. این جزو دسته ی دومه برای من خیلی مواقع! و خیلی وقتا هم بهش عمل نمی کنم.. اما تازگیا سعی کردم از نقطه ضعفای خودمم سو استفاده کنم قبل از اینکه کس دیگه ای بخواد اینکارو بکنه.. نمی دونم چطوری توضیح بدم٬ اما نقاط ضعف آدما می تونن بزرگ ترین نقاط قوتشون بشن.. rule no4:love EVERYONE without wanting it in return. خوب! یه زمانی یعنی خیلی وقت پیش واقعا همچین طرز تفکری داشتم! همه ی آدما رو با همه ی وجود دوست داشتم بدون کوچک ترین انتظاری! هنوزم فکر می کنم ما در جایگاهی نیستیم که خوب و بدو بتونیم از هم جدا کنیم. یا بشینیم تو رفتار آدما قضاوت کنیم! و من یه حکم کلی صادر می کنم که "همه خوبن". اما خوب حالا ها کمی با خودم مهربون ترم! ولی در مورد این without wanting it in return باید بگم همون مسئله "انتظار داشتن" مطرح میشه که من همیشه میگم.. اما جدیدا کمی دقیق تر بهش فکر می کنم! یعنی وقتی کاری انجام میدیم نباید بعدش قکر کنیم طرف وظیفه ای داره در قبال ما.. اما از طرفی اگه از دوستمون چیزی نخوایم٬ اگه یه کار اشتباهی انجام بده و بهش نگیم.. اگه خبر نگیره و نگیم کجایی رفیق.. از کجا میخواد بفهمه که واسمون مهمه؟! هر چند رعایت اعتدال هم واجبه!! مثلا دوستی ۲-۳ روز بعد از تولدم اس ام اس زد که: " تولدت مبارک بی معرفت" !!!!!!!!! میخوام برم بخوابم! از ساعت ۸:۳۰ شروع به نوشتن کردم الآن ۱۰ دقیقه به ۱۲ شده!! شب بخیر.. + نوشته شده توسط Shahrzad در شنبه پنجم اردیبهشت 1388 و ساعت
20:35 |
|
|