کاش بجای ظرافت های تن زن٬ ظرافت های روحش را می شناخت.
خنده هایش مستانه بود٬ خیلی دوستش داشتم٬ لهجه اش را حتی٬ بی قیدی اش را. سرمستی و شادی اش را. دخترک همیشه روشی پیدا می کرد برای خوش گذرانی. هیچ وقت ندیده بودم برای چیزی یا کسی خودش را ناراحت کند. جز بهم زدن هایش با دوست پسر چند ساله ی از خودش بانمک ترش. انرژی باور نکردنی ای داشت و می توانست همه ی آن انرژی را به اطرافیانش منتقل کند.
سکه اما دو رو داشت!
بعله٬ گاه و بی گاه٬ با دوست پسر چند ساله اش دعوا و قهر و زد و خورد داشتند. این زد و خورد که می گویم جدیست! می زدند یکدیگر را. و ما دلداری و غیره که اصلا لیاقتت را ندارد. فردایش همه چیز به روال عادی باز میگشت و ما را یک جورایی نگاه می کرد که در مورد عشقش بیراه گفته بودیم.
قصه به همینجا ختم نمیشد٬ فکر می کنم مسخره کردن آدم ها٬ برایش از اولین روش های خوشی ای بود که گفتم. سو استفاده از آدم ها هم هنر بزرگی بود که او داشت. یک زمان هایی رسیده بود که فقط وقتی لازم بود چیزی یادش دهم احوالم را میپرسید. آرام آرام فهمیدم٬دروغ هم می گوید به ما که٬ حلقه ی بهترین دوستانش را تشکیل می دادیم.
اما دوستمان بود٬ خنده های مستانه اش٬ بی قیدی اش٬ شوق کودکانه اش٬ دوستش داشتم. اما بعد یک روزهایی بود که٬ وقتی یکی از گروه نبود٬ به راحتی در موردش حرف می زد٬ یک وقت هایی رازهایشان را می گفت. و گاهی هم صمیمی ترین دوستانش را دور میزد!
خنده های وقیحانه اش٬ بی قیدی سبکسرانه اش٬ دغدغه های پوجش٬ خوشی بی احساسش. نمی توانستم همه ی دوستانم را مجبور کنم ببینند اینها را و همراهی ام کنند.پس آرام و بی صدا دور شدم. در این دور شدن٬ یکی از بهترین دوستانم را به ناچار جا گذاشتم و ۲ تای دیگر با من آمدند.
این پست را برای آن دوست به جا مانده می نویسم که امشب به یادش هستم و دوستش دارم :)
(هرچند که نمیخونه وبلاگمو)
خوب دیگه اینم از این. حالا چیکار کنیم؟
سلام مردم خسته ی میهنم. می دانم٬ شاید بهتر باشد بگویم٬ سلام خوانندگان اندک وبلاگم. اما برایم هم وطن بودنمان ارزش بیشتری دارد.
روزهای سخت زیادی را سال های سال گذرانده ایم. و چند هفته ایست که اوضاع تنها سخت نیست٬ عجیب هم شده است!!
دوست دارم آرام باشم. لبخند بزنم و ژست رهبران بزرگ را بگیرم و بگویم٬ مردم من٬ می دانم که درد داریم. می دانم که بیشتر درد خواهیم داشت. راهی جز طی کردن این روزها٬ و زندگی کردنشان نداریم. روزهای دشواری داریم و روزهای دشوار تری در پیش رو. قتل ها بیشتر خواهند شد. دزدی خواهد شد. شاید جرئت بیرون آمدن از خانه هایمان را نداشته باشیم. نمی توان آرام بود. حتی همین حالا هم آرام نیستیم. هزاران هزار بدبختی خواهیم داشت. شکم هایی برای سیر کردن٬ وام هایی برای پرداختن. نمی دانم می توانیم از پسشان برآییم یا نه. اما دوست دارم مهربان باشیم. دوست دارم دست های یکدیگر را بگیریم. نه٬ نترسید٬ نمی خواهم بگویم باید خیابان ها بریزیم!!!!! می خواهم کنار شومینه ها بشینیم و به هم پناه دهیم. به یکدیگر توهین نکنیم. تقصیر ها را گردن هم نیندازیم.
دوستان من.. راستش را بخواهید٬ در تمام زندگی ام٬ اینگونه نترسیده ام. ایران افغانستان خواهد شد. و حتی بد تر. تفنگ ها پر خواهند شد و افسوس که بر سر هم خالی می کنیمشان!! خواهش می کنم. کنار من بایستید. کنار هم بایستید.شاید در توانمان نباشد به مهر میهن خویش کنیم آباد٬ اما شاید با مهر به سلامت بگذریم از طوفان٬ نه! باتلاق حوادث.
خواهش می کنم. کسی برایمان نمانده است. تنهای تنهاییم. تحریم ها و قطع نامه ها و لغو قراردادهای نفتی٬ یعنی فقر و قحطی. دستانمان را اگر برای در آغوش گرفتن یکدیگر باز نمی کنیم٬ لطفا در جیب هایمان بگذاریم٬ تا انگشت هایمان٬ به ناحق گروهی را نشانه نروند. راهی باقی نمانده است. جز دوست داشتن.
حاشیه: صبح مثل همیشه ریدرم رو چک کردم و به این نوشته ی نسوان رسیدم. راستش خیلی عصبانی و ناراحت شدم. کامنت هم گذاشتم. تمام
روز هم بهم ریخته بودم. به خدا طنز تلخ و نقد مردم دیگه وقتش نیست! اگه یه
عده فکر می کنن٬ یه عده ی دیگه هنوز متوجه عمق فاجعه نشدن٬ آگاهی بدن! نه
اینکه از بالا نگاه کنن به آخرین قطره های امید این خاک!
حالا اما٬ خستگی٬ کرختی عجیبی را هدیه داده است. بی حس و آرام٬ اما مهربان و حساسم. کاش واقعا بیاید٬ آن یک روز خوب.
سکه٬ دلار٬ عشق٬ گلشیفته فراهانی٬ مسکن٬ بیکاری٬ مرضیه٬ خودکشی٬ فقر٬ دیوونگی٬ دلار٬ دلار٬ دلار٬ دلار٬ سکه٬ سکه٬ دلار٬ فیلتر٬ سانسور٬ اعدام٬ قتل٬ تجاوز٬موسوی٬احمدی نژاد٬ دلار٬ سکه٬ فکر٬ دعوا٬ فریاد٬ تحریم٬جنگ٬ سکه٬ دلار٬ خارج٬ دور٬ عشق٬ شب٬ تاریک٬ سیاه.
یه روز بد میاد.
یکی از همین روزها٬ صدای فریاد دخترکی را می شنوید٬ که از فریاد زدن خسته است.
صدای خرد شدن روحی را می شنوید٬ که هزار هزار قسمتش کردند.
قلبی را می بینید٬ که دیکتاتوری اش ویرانه ها را فرمان روایی می کند.
یکی از همین روزها٬ برای همیشه محو خواهد شد در دنیای نا مرئی ها..
آن روز٬ مرا به یاد آورید.
می تونم آدما رو٬ همه ی دسته هاشونو٬سر ماجرای گلشیفته فراهانی درک کنم. نه غر می زنم که بکشین بیرون و نه دوست دارم داغش کنم. مثه بیشتر مسائل این چنینی فضای اینترنت٬ در مورد این هم سکوت رو ترجیح دادم. که فکر می کنم گفتن هر حرفی٬ خودش نظرمو نقض میکنه. و معتقدم باید فکر آدم توی رفتارش نمود پیدا کنه٬ نه تو حرفش.
اما٬ توی پست خونی ها و کامنت خونی هام در مورد این خبر تازه٬ کامنت دخترکی رو زیر عکس گلشیفته٬ تو صفحه ی فیسبوکش دیدم٬ که نتونستم نظرمو در موردش نگم. (توجه شما رو به خصوص به خط آخر جلب می کنم)
درد اینجاست٬ درد درست در جمله ی آخر این دخترک است.
سکوت
هنوز یک هفته هم نگذشته است. با پسر دایی ها و دختر دایی ها نشسته ایم. دایی ها و مامان هم هستند. مادربزرگ روی صندلی خودش نشسته است. زندایی ها در رفت و آمدند. گاهی به حرفی یا موضوعی می خندیم٬ چشم ها اما هنوز قرمز و صورت ها ورم کرده اند. مادربزرگ حواسش اینجا نیست. نگار را ندیده ام که در این چند روز٬ اشکی ریخته باشد. نمی تواند٬ عمق غمش در گریه اش نیست.. نشسته است روی مبل که فرهاد گوشی اش را می دهد دستش. نگاهم می افتد به آنها٬ بغض را در چهره ی دختر دایی می بینم. کم کم صورتش از اشک خیس خیس میشود. من و مهبا کنجکاو شده ایم...
پدربزرگ است. در آن صفحه ی کوچک٬ پدربزرگ است که ایستاده است. دستانش را بالا می برد و الله و اکبر می گوید٬ به رکوع میرود٬ سجده می کند. مگر می توانم؟ مگر می توانیم؟ اشک میریزم. اشک میریزیم. پدربزرگی که چند روزیست میانمان نیست آنجا ایستاده٬ سالم و سرحال نماز می خواند.
شناسنامه اش می گوید متولد ۱۳۰۴ است. یعنی٬ وقتی رفت ۸۶ سال داشت. سی و یکم تیر ماه ۹۰ . پدربزرگ تا روز رفتنش٬ ایستاده نماز می خواند. تا روز رفتنش صبح به صبح نان می خرید و به سرکارش می رفت. پدربزرگ گاهی از من هم سریع تر پله ها را بالا می رفت. یادم می آید٬ دایی که دستش را می گرفت٬ عصبانی میشد!
بله! اینطور بگویم. پدربزرگ دوید و دویید. و بعد یک روز احساس کرد؛ کافیست. اما باید صبر می کرد. دخترکش مشکلات خودش را داشت. صبر کرد تا همه چیز تمام شود. بعد یک روز٬ پسرهایش را دور خودش جمع کرد. گفت دوستشان دارد. و رفت. آسوده رفت.
حاشیه: وقتی بابابزرگم فوت کرد٬ خیلی دوست داشتم بنویسم٬ اما نمی تونستم. الآن تقریبا ۱۰ روزه که مامان بزرگم اومده خونه ی ما. اتفاقایی که می افته٬ احساسی که این روزا بهش دارم٬ چیزایی که تعریف میکنه٬ باعث شدن بنویسم. می دونم کافی نیس. اما از ننوشتن بهتره. هرچند که روزای تعزیه اش آدما خاطره هایی داشتن برای تعریف کردن٬ که هر کدوم دنیایی بود از خوبی و محبت این مرد بزرگ٬ که تا مدت ها بعد از رفتنش احساس بی کسی و بی هویتی می کردم.
حاشیه ۲: مامان برای آخرین بار با خبر های خوب از تهران برگشته بود که شب بعدش٬ خواب میبینه بابابزرگم٬ دم در خونشون تو حیاط وایساده و بهش میگه٬ منتظر بودم تو بیای و من برم. و بعد توی خواب میمیره. یکی دو روز بعد هم٬ برای همیشه دنیای خاکی رو ترک می کنه.
بغل کردن هایتان تکراری نشود. گاهی٬ دست هایش را در سینه اش جمع کنید و فقط شما همه ی وجودش را در آغوش گیرید.
درد. غم نه٬ درد. توی ذره ذره ی وجودم هست. عمق داره. ارتفاع داره. سطح داره. دردی به قدمت هستی.از ازل تا ابد. هر کسی از هر گوشه ی دنیا که درد کشیده٬ یا خواهد کشید. انگار همه ی اونا منم. همه با هم توی اکنون من ریخته شده. من دختری ۲۴ ساله نیستم. من زمینم. من خاکم. من هوام. من کهکشانم. من تک تک موجودات و اجسامم. من آهن گداخته و تخته ی چکش خورده ام.
