دخترک پیش می رفت بی آنکه توجهی به اطراف داشته باشد. زیر قطره های سنگین و کوبنده ی باران قدم می زد. به خدا می اندیشید و به موفقیت! گاه به هدف و گاه به راه ! در اعماق دلش خوشحال بود٬ امروز پس از مدت ها می توانست به دور از اطرافیانش ساعاتی را با
او سپری کند. با این وجود نمی توانست اضطرابش را انکار کند.
فکر کردن به او آرامش می کرد. نمی دانست دقیقا چگونه و از کی شیفته ی او شده بود.
برای دوستی با او بسیار تلاش کرده بود و امروز می رفت تا در کلبه ی او همه ی وجودش هوای حضور او را تنفس کند.
دخترک پیش می رفت تا برای اولین بار قدم در سرایش بگذارد.
***********************
پر رمز و رازی وصف ناپذیر اتاق او دخترک را بیشتر مجذوب می کند! دیوارک ها سرشار از عشق و مملو از بی تفاوتی ذاتی ! همچون او !
سکوت را می توان در پرواز دید. دخترک می کوشد سخنی بگوید. او به دیوار تکیه داده و بی تفاوت با انگشتانش بازی می کند. دخترک در چشمان او غرق شده و می داند او در پس ظاهر بی تفاوتش به دخترک می اندیشد.
در گوشه ای دور گل سرخی افتاده و سکوت ابدی می نماید!
دست سرد دخترک گرمای او را لمس می کند. او بی حرکت می ماند و نقاشی روی دیوار که خود کشیده است صدای تپش قلب او را می شنود.
شب در پبش است. دخترک در غلیان. فرصتی باقی نیست.
***********************
دخترک پیش می رفت. باران هنوز می بارید. قطره ها سنگین تر! اما اینبار اشک هم می بارید. خوشحال بود حداقل تا دقایقی دیگر می توانست در اتاق کوچکش به کنج خلوت خود پناه برد. و به آنچه آن شب بر او گذشته بود بیندیشد. دخترک اتاقش را بسیار دوست می داشت و آن را کلیسای کوجک خود می خواند.
تنها خلوتش می توانست اندوه پشیمانی سکوت را از قلبش بشوید و امید و قدرت را باز گرداند. دخترک پیش می رفت تا بار دیگر قدم در کلیسای آرامش بگذارد.
***********************
گرمای وصف نا پذیر کلیسا ٬ آرامش را بیشتر و شوق نیایش را در دخترک افزون می کند. یک پرده ی نارنجی٬ یک تخت قرمز و در گوشه ای دور گلدان سر به فلک کشیده ی دخترک٬ عشق دیگرش!
یک صلیب روی دیوار٬ نمادی از نفس کشی! و نیز جمله ای " به یاد آر ! آنچه نو را غرقه می کند٬ فرو رفتن در آب نیست٬ زیر آب ماندن است" چشم دخترک روی نوشته خیره می ماند و لبش می خندد.
نور در پرواز است. همه چیز در کلیسا به دختر خوش آمد می گوید.
دخترک روی زمین در مقابل پرده ی نارنجی خیره به آسمان زانو می زند٬ جسم اشک می ریزد٬ روح قهقه ی شادی سر می دهد. دخترک می فهمد.
دخترک روی تخت قرمزش می خوابد. با شوری وصف نا پذیر. صبح خواهد آمد و فردا به او خواهد گفت آنچه امشب سکوت از لبانش ربوده بود.
***********************
در آن سوی شهر ٬او هنوز روی تخت خود نشسته و به دیوار تکیه داده است. به هیچ می اندیشد! و فقط لحظه ای کوتاه ــ و چه بسیار کوتاه ــ از ذهنش می گذرد که دخترک را دوست می دارد! اما نمی داند چرا و به دنبال جوابش نیست!
+ نوشته شده توسط Shahrzad در سه شنبه دوم مرداد 1386 و ساعت
19:14 |