تبليغاتX
A Happy Depressed
امروزم داره تموم میشه.. با لیان اینا رفتیم بیرون.. یه عالمه از دوستای گلم بهم زنگ زدن... اما خوب بعضی ها هم...! خیلیا که فکر میکردم یادشون نیست بود و اونایی که....! 

چند وقتی بود منتظر بودم روز تولدم برسه یه بیوگرافی از خودم بنویسم! اما الآن با خودم فکر میکنم چه کار لوسی

شاید هفته ی دیگه که یلدا و سامان هم میان تولد بگیرم!! دیشب شب جالب و عجیبی بود واسم.. مثه پارسال بیشتریا قبل ۲ بامداد تبریک گفتن!

احساس خوبی دارم! هر چند باز باید یه سال دیگه واسه این روز صبر کنم!

هر سال تولدم یاد آرزوهای بچگیم می افتم! بچه که بودم دوست داشتم مدیر پرورشگاه بشم.. بعد که یکم بزرگتر شدم مربی مهد کودک... و تا همین چند سال پیش وکیل شدن بزرگ ترین خواسته ام بود!

اما از روزی که با درس انشا آشنا شدم و بعدش هم کتابای هزار و یک شب رو خوندم.. نویسندگی از ذهنم به عنوان کار دوم بیرون نرفت! تا دلتون بخواد هم قصه های نیمه تموم عوالم بچگی از گوشه و کنار اتاقم پیدا میشه!

گفتم انشا یاد زنگای انشا افتادم هیچ وقت انشا هامو تو خونه نمی نوشتم.. همیشه اول زنگ شروع می کردم به نوشتن بعد هم خودمو می کشتم که برم بخونم! همشون رو هم خوندم!

یاد سال ۴۰-۴۱ که می افتم حرف زیاد میاد تو ذهنم ولی دیگه باید رفع زحمت کنم (جای نیما خالی)

خداحافظ ۲۰ امین سال زندگی....!

+ نوشته شده توسط Shahrzad در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 و ساعت 22:45 |

I'm here to say, I have 24 houres to live the way I WANT!

 Yeah, It's my Birthday, Which I always Call My Day! My Best Day!

 God has sent me to The World in such a day 20 years ago !

 I'm no more a kid, and  even no more a teenager !Life goes on! I sometimes wonder, will I ever reach it? It runs Too fast..

 another year passed,

 Though this birthday can never be the same as the last one ( which was the best birthday I've ever had).. I'm Happy ..

 I'm happy that through All these days, There is this Day in which I can feel alive!

 I was surfing around, found what I wrote last year in my birthday....

 It's now 00:00 AM

 I'll tell ya later What I've found!

 Bo0o0o0o0M!!!!!!

(WOW!! I DON BELIVE 3 SMSES RIGHT NOW!)

 

+ نوشته شده توسط Shahrzad در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 و ساعت 0:1 |
کم کم احساس می کنم اگه اینجا حرفی بزنم بهم خواهند گفت:

"اصلا تو سر پیازی یا ته پیاز؟؟"


دیشب ساعت ها گریه کردم و بسیار آروم شدم.. همه چیز رو فراموش می کنم.. خوب یا بد..


شادم..

 

+ نوشته شده توسط Shahrzad در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386 و ساعت 20:34 |
و اما یه پست دیگه با همون هدف قبلی....!!مشکل اصلا کلا جای دیگه است!

شاید اگه نزدیک تولدم نبود..... .

امروز رفتیم خونه لیان اینا.. مثه همیشه بود! نمی دونم چی باید بگم براش آرزوی موفقیت می کنم!

ماهان رو خیلی دوست دارم(داداش ۸ ساله ی لیان) عکسش هم الآن رو case ام چسبوندم!

دلم درد می کنه!

باشه برای بعد..

خدایا مرسی..

 

+ نوشته شده توسط Shahrzad در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386 و ساعت 23:51 |
به خاطر افزایش روز افزون دعوا تو کامنتای پست قبلی که صرفا به خاطر عدم علاقه ی من به نفرین کردن بود.. و سر رفتن حوصله ی عده ای از دوستان به خاطر بحث و جدل های بی پایان و بی نتیجه(شاید فقط محکم تر شدن عقیده ی هر کس برای خودش!!) تصمیم گرفتم با وجود اینکه حرفی ندارم بزنم یه پست جدید بنویسم تا بلکه به قول علی آتش بسی بی صلح صورت بگیره!

تنها چیزی که الآن به ذهنم می رسه بگم اینه که روزگار بر وفق مراده.. خدایا مرسی.. غمی نیست جز دلتنگی!

به زودی بر می گردم..

به قول "گیلاس تنها" مواظب خودم باشم.. تولدم نزدیکه!

+ نوشته شده توسط Shahrzad در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386 و ساعت 18:9 |
لعنتی!!

هی میخوام دیگه غر نزنم و حرفای خوب و شاد بزنم نمیشه...

حالم دیگه داره از هر چی زندگی مزخرفه به هم  میخوره..

صبح بیدار میشم خوش و خورم میرم دانشگاه بعد با نازنین کلی خوش می گذرونیم و می خندیم و من یادم میره دنیا چه آشغالیه..

اما به محض اینکه تنها می شم..

کاش فقط وقتی تنها می شدم.. فقط کافیه برم خونه ی عموم اینا یکم حال و هوا مثلا عوض کنم.. باز می بینم خوک پیر (منظورم عموم نیستااااااا) چه دل هایی رو شکسته.. چه زندگی هایی رو داغون کرده...

لعنت به تو! لعنت به ذات پلید تو!!!

می بینی؟؟ می بینی حتی من که بی ریا تر از هر کسی دوست داشتم.. من که حتی از زیارت عاشورا به خاطر نفرینای توش بدم میاد... من که از نفرین کردن مزخرف ترین موجود دنیا پشت تنم می لرزه.. دارم میگم لعنت به تو.. به ذات پلید تو...

خوک پیر که از بس خوردی نمی تونی از رو اون ثروت کثیفت بلند شی... 

چیه فکر کردی هنوزم جوونی؟؟؟ فکر کردی حالا حالا ها عمر می کنی و مردم رو به جون هم میندازی؟؟

نه اینجوریام نیست.. آخرای قدرت نماییته.. دیگه کسی از قیافه ات نمی ترسه.. دیگه کسی واسه اینکه بابات کی بوده تره هم خورد نمی کنه.. باباتم یه پول پرست ریاکار مثه خودت بود!

بیشتر از این نمیخوام ذهنمو با فکر کردن به تو مسموم کنم..

فقط اینو بدون دستت به من نمی رسه من خدایی دارم که نمیذاره آسیبی بهم برسونی!

+ نوشته شده توسط Shahrzad در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386 و ساعت 0:25 |
امروز تولد یکی از دوستای خیلی خوبم بود... تولد هم گرفته اما من نشد برم..

دوس داشتم می شد! معمولا روز تولد دوستام سعی میکنم شاد باشم.. اما متاسفم الآن نمی تونم.. متاسفم که نمی تونم تو این شادی باهات شریک باشم.. متاسفم که نمی تونم در حالیکه تو خندونی ببینمت و خندون بشم!

راستش اعصابم از دست خودم خورده! از اینکه دیشب رازمو (رازی که فقط مال دیشب بود) با کسی که واقعا نامرده در میون گذاشتم.. الآنم اینکه کامل توضیح نمیدم هیچ ربطی به محرمانه بودنش نداره.. فقط نمی خوام اون بی مرام که فقط ادعای همراهی می کنه بفهمه چقدر کار اشتباهی کرد..

منو ببخش دوست خوبم که امشب بجای اینکه به خاطر شادی تو شاد باشم همه ی وجودم رو سپردم به دستای بی رحم غم..

تو بخند.. تو لذت ببر.. از همین لحظه ات.. از همین الآن که دوستات کنارتن.. فارغ از هر چیزی فقط خوشحال باش.. اینجوری منم حس بهتری دارم!

اینو همیشه رو کارت تولد دوستام می نویسم:

" هر روز می تواند تولدی دوباره باشد.. اما هر روز را نمی توان دور هم بود.."

به سلامتی تو............ (کاش به سلامتی من می نوشیدی!!!!)

+ نوشته شده توسط Shahrzad در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386 و ساعت 23:24 |
من از بجنورد برگشتم!!

آرامشی رو که بجنورد بهم میده نمی تونم وصف کنم.. مخصوصا بودن در کنار دختر دایی عزیزم مهبا که بعید می دونم بتونم دوستی بهتر از اون پیدا کنم..

بعد از اون همه در گیری واقعا استراحت خوبی بود.. فقط کمی دلم تنگ شد! هر چند اونجا انقدر در کنار دختر دایی ها و پسر دایی ها (مخصوصا نیما که خیلی با نمک و با هوشه) خوش می گذره و با هم بازی می کنیم و می خندیم که اصلا فرصت نمیشه آدم به چیزی فکر کنه!

خلاصه جای همه خالی.. محشر بود!

دیروز تو جاده موقع برگشتن حال عجیبی داشتم! به قوا یلدا zoom دوربین رو کم کرده بودم و دنیا رو از بالا نگاه می کردم.. آدما رو ریز میدیدم.. واقعا ترسیده بودم.. احساس می کردم گم شدم.. در واقع واقعا هم گم شده ام! یه چیزایی که قبلش با یلدا در موردشون حرف می زدم و واسم مهم بود٬ تو اون لحظه اصلا مطرح نبودن!

راستش همون طوری که قبلا هم گفته بودم ممکنه نظرم عوض بشه.. الآن حتی از زندگی کردن می ترسم چه برسه به مردن..

خوب دیگه پر حرفی بسه .. گشنم شد من رفتم.

+ نوشته شده توسط Shahrzad در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 و ساعت 12:55 |
یه شنبه که عروسی بود!! دیشب هم که پا تخت و اینا.. امشب هم که خونه عموم مهمونی پا گشا و ایناست.. فردا هم که تا شنبه می ریم ولایت (بجنورد) !! ای بابااااا!!! من به کی بگم می خوام زندگی کنم؟؟؟؟؟

راستی یلدا هم cd ها رو آورده.. اما کو وقت؟؟  بعدم که باز هنوز تکون نخوردم تولدمه (آخجون) بعدم  پایان ترما و بعدم میریم احتمالا تهران!!! بعد تابستون مثه برق و باد میگذره بدون اینکه من زندگی کرده باشم!!!

دانشگاه ۲ روزه که کسل کننده شده.. آدمای زیادی سر کلاسام هستن که به شدت رو اعصاب منن! نه اینکه از کسی بدم بیاداااا... بی خیال حالا!!

دیشب خیلی خوش گذشت.. خیلی خیلی! دلم واسه بچه ها تنگ شده بود!

.......................

اما خداییش من یکی نمیذارم این سر شلوغیا مانع راه من بشن.. ( حتی چند وقته نتونستم یه کتاب نیمه تموم رو تموم کنم... )

من برم یکمی استراحت کنم.. خیلی خسته ام!

+ نوشته شده توسط Shahrzad در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386 و ساعت 16:18 |
این روزا دانشگاه خیلی بهم خوش می گذره!! درسته هیچی از معادلات نمی فهمم (البته امروز فهمیدم!!) اما کلا خیلی خوبه!!

نه اونقدر شلوغه که آدم سر گیجه بگیره نه اونقدر خلوت که دلت بگیره!!

فردا عروسی مهساست(دختر عمه ام) خوشحالم.. دلم برای یه مهمونی درست و حسابی تنگ شده.. و یه چیز دیگه.. یلدا امشب می رسه مشهد.. آخجوووووووون دلم براش یه ذره شده! (برای cd ها بیشتر )

باورم نمی شه.. فردا و پس فردا امتحان دارم اما هنوز شروع به خوندن نکردم!!!

پری شب اتفاقای عجیبی برام افتاد... تو جواب یکی از کامنت ها هم گفته بودم که تا یه ساعت بعد از اذون صبح بیدار بودم..! و خیلی تنها بودم... البته تنهاییه بدی نبود..

یه اتفاق دیگه هم افتاده.. سالن ایروبیکی که با آزاده می رفتم بسته ..

الان تو تلوزیون یه مجریه ای گفت "ایمیل" بعد خودش اصلاح کرد که " پست الکترونیک ٬ بهتره فارسی رو پاس بداریم" .. خیلی خندم گرفت.. انقدر دیگه کلمه های خارجی جا افتاده که واسه پاس داشتن فارسی بازم باید از کلمه های بیگانه ی یکمی قدیمی تر استفاده کنیم !!

البته راستش واسه من اونقدر ها هم مهم نیسش! چون به شخصه هیچ وقت به کامپیوتر نمیگم رایانه٬ به sms نمیگم پیام کوتاه و ...

حالا باز اینا که خوبه..یه بار تلوزیون یه تیکه از همین فارسی را پاس بداریما اومد.. الآن کلمه اش دقیقا یادم نیست اما بجای یه کلمه ی انگلیسی بیگانه یه کلمه ی عربی گفت (زبان شیرین و خودی عربی)

آقا ما بریم درس بخونیم!!

(دعا یادتو نره هااااا)

+ نوشته شده توسط Shahrzad در شنبه سیزدهم مرداد 1386 و ساعت 19:40 |
آآآآآآآآخ خ! اگه فقط این میان ترم ها و عروسی ها تموم بشن... دنیا شیرین خواهد شد و من وقت خواهم داشت!!

و اگه یلدا با cd های سامان بیاااااد من کمتر حس نیهیلیستیم گل خواهد کرد!!

+ نوشته شده توسط Shahrzad در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386 و ساعت 16:58 |
داغونم...!
+ نوشته شده توسط Shahrzad در چهارشنبه دهم مرداد 1386 و ساعت 19:31 |
دختر کوچولو جلوی تلوزیون نشسته بود و صبحانه اش رو می خورد. یه دفعه چشمش به یه عروسک خوشگل تو صفحه ی تلوزیون افتاد... مامانش رو صدا کرد و در حالیکه با انگشتش به عروسک مو طلایی اشاره می کرد روشو کرد طرف مامانش... مامانشو دید که لباس پوشیده و آماده ی بیرون رفتنه. دختر کوچولو دوست نداشت با داداشش خونه تنها باشه . پس دویید طرف مامانشو پاهاشو محکو بغل کرد و شروع کرد به بهونه گیری.

مامان مهربون دختر کوچولو دستشو گذاشت رو شونه ی اون و گفت: " اگه دختر خوبی باشی٬ تو خونه بمونی و به حرف داداشی گوش بدی برات از بیرون چیزی می خرم."

اما دختر کوچولو حالا داشت گریه می کرد و پاهاشو می کوبید به زمین. هیچی نمیخواست جز اینکه تنها نمونه! اما مامانش باید می رفت بیرون و می دونست توی اون هوا نباید دخترکش رو با خودش ببره .. هیچ وعده و وعیدی هم نمی تونست آرومش کنه. مامان دخترک که دیگه هم خسته شده بود هم دیرش ٬ شروع کرد به دعوا کردن دختر نازش و با صدای بلند و خشنی گفت: " اگه دختر خوبی نباشی و به حرف من و داداشی گوش نکنی می گم آقای دکتر بهت آمپول بزنه."

دختر کوچولو حالا بیشتر از قبل گریه می کرد اما دیگه پاهای مامانشو ول کرده بود و بر گشته بود جلوی تلوزیون. می ترسید! از آقای دکتر و آمپولش می ترسید.

پس با حالت قهر زانوهاشو بغل کرد و مامانشو دید که از در رفت بیرون.

                                                    ******************

دختر کوچولو حالا یه خانوم  ۱۷ ساله شده بود ! وقتی یاد تهدیدای مامانش می افتاد لبخند کم رنگی رو لبش نقش می بست. دیگه می دونست مامانش هیچ وقت جدی نمی گفته که به دکتر میگه آمپول بزنه یا اگه شیطونی کنه میدنش به آشغالی با خودش ببره! آخه مامانش خیلی دوسش داشت!

حالا اونقدر عاقل و بالغ شده بود که حتی از آدم بزرگا هم جلو زده بود.. اونقدری که وقتی معلم بینشش می گفت" اگه دخترای خوبی نباشین٬ به حرف خدا و پیغمبرش گوش ندین میرین آتیش جهنم" لبخند بزنه و با خودش بگه" مگه خود تو نبودی که می گفتی عشق خدا به ما از عشق مادر به فرزندشم بیشتره؟!"

                                                    ******************

انزار و تبشیر ــ تهدید و تشویق ــ بهشت و جهنم ــ آیا مکار از صفات خداوند نیست؟؟

                                                    ******************

" اگه به خاطر نعمت های بهشتی آدم نمیشوید٬  به خاطر وحشت از جهنم آدم شوید! "


می دونم مثه پست Fo0o0o0ls ام تو بلاگ قبلی خیلیا ازم انتقاد می کنن.. من با جون و دل می پذیرم حرفاتونو!! فقط تو رو خدا واسه حرفاتون دلیل بیارین (نیاوردینم عیب نداره!!!) و نگین من گفتم خدا دروغگوس!

 

+ نوشته شده توسط Shahrzad در یکشنبه هفتم مرداد 1386 و ساعت 21:42 |
مدت زیادی چیزی ننوشتم.. زنده ام!!

البته خیلی درگیرم.. تحقیقات مختلفی می کنم که اگه به نتیجه ی خاصی رسیدم حتما خبر میدم!!

بجز اون٬ ۲ تا عروسی دعوتم تو روزهای آینده و ۲ تا میان ترم دارم!!

هری پاتر ۷ رو امروز خوندنشو تموم کردم... شاید هنوز خیلی ها نخونده باشنش واسه همین از اظهار نظر مستقیم خودداری می کنم.. اما اونایی که خوندن٬ موافق نیستین که بهتر بود فصل آخر اصلا وجود نداشت و فصل یکی مونده به آخر یکم طولانی تر می بود و یکم همشون بیشتر با هم می بودن؟؟ اینکه ۱۹ سال دیگه چی می شه رو خودمون می تونستیم بفهمیم.. اما با این سرعت دور شدن از اون فضا شبیه سر هم بندی بود!!

هر کی علاقه منده می تونه سری به اینجا بزنه!

سعی می کنم زود برگردم!! حرف زیاده..

+ نوشته شده توسط Shahrzad در شنبه ششم مرداد 1386 و ساعت 23:16 |
دخترک پیش می رفت بی آنکه توجهی به اطراف داشته باشد. زیر قطره های سنگین و کوبنده ی باران قدم می زد. به خدا می اندیشید و به موفقیت! گاه به هدف و گاه به راه ! در اعماق دلش خوشحال بود٬ امروز پس از مدت ها می توانست به دور از اطرافیانش ساعاتی را با او سپری کند. با این وجود نمی توانست اضطرابش را انکار کند.

فکر کردن به او آرامش می کرد.  نمی دانست دقیقا چگونه و از کی شیفته ی  او شده بود.

برای دوستی با او بسیار تلاش کرده بود و امروز می رفت تا در کلبه ی او همه ی وجودش هوای حضور او را تنفس کند.

دخترک پیش می رفت تا برای اولین بار قدم در سرایش بگذارد.

                                          ***********************

پر رمز و رازی وصف ناپذیر اتاق او دخترک را بیشتر مجذوب می کند! دیوارک ها سرشار از عشق و مملو از بی تفاوتی ذاتی ! همچون او !

سکوت را می توان در پرواز دید. دخترک می کوشد سخنی بگوید. او به دیوار تکیه داده و بی تفاوت با انگشتانش بازی می کند. دخترک در چشمان او غرق شده و می داند او در پس ظاهر بی تفاوتش به دخترک می اندیشد.

در گوشه ای دور گل سرخی افتاده و سکوت ابدی می نماید!

دست سرد دخترک گرمای او را لمس می کند. او بی حرکت می ماند و نقاشی روی دیوار که خود کشیده است صدای تپش قلب او را می شنود.

شب در پبش است. دخترک در غلیان. فرصتی باقی نیست.

                                         ***********************

دخترک پیش می رفت. باران هنوز می بارید. قطره ها سنگین تر! اما اینبار اشک هم می بارید. خوشحال بود حداقل تا دقایقی دیگر می توانست در اتاق کوچکش به کنج خلوت خود پناه برد. و به آنچه آن شب بر او گذشته بود بیندیشد. دخترک اتاقش را بسیار دوست می داشت و آن را کلیسای کوجک خود می خواند.

تنها خلوتش می توانست اندوه پشیمانی سکوت را از قلبش بشوید و امید و قدرت را باز گرداند.     دخترک پیش می رفت تا بار دیگر قدم در کلیسای آرامش بگذارد.

                                         ***********************

گرمای وصف نا پذیر کلیسا ٬ آرامش را بیشتر و شوق نیایش را در دخترک افزون می کند. یک پرده ی نارنجی٬ یک تخت قرمز و در گوشه ای دور گلدان سر به فلک کشیده ی دخترک٬ عشق دیگرش!

یک صلیب روی دیوار٬ نمادی از نفس کشی! و نیز جمله ای " به یاد آر ! آنچه نو را غرقه می کند٬ فرو رفتن در آب نیست٬ زیر آب ماندن است" چشم دخترک روی نوشته خیره می ماند و لبش می خندد.

نور در پرواز است. همه چیز در کلیسا به دختر خوش آمد می گوید.

دخترک روی زمین در مقابل پرده ی نارنجی خیره به آسمان زانو می زند٬ جسم اشک می ریزد٬ روح قهقه ی شادی سر می دهد. دخترک می فهمد.

دخترک روی تخت قرمزش می خوابد. با شوری وصف نا پذیر. صبح خواهد آمد و فردا به او خواهد گفت آنچه امشب سکوت از لبانش ربوده بود.

                                         ***********************

در آن سوی شهر ٬او هنوز روی تخت خود نشسته و به دیوار تکیه داده است. به هیچ می اندیشد! و فقط لحظه ای کوتاه ــ و چه بسیار کوتاه ــ از ذهنش می گذرد که دخترک را دوست می دارد! اما نمی داند چرا و به دنبال جوابش نیست! 

+ نوشته شده توسط Shahrzad در سه شنبه دوم مرداد 1386 و ساعت 19:14 |
قرار نبود انقدر زود نقل مکان کنم... اما خوب یکی از دوستای خوبم اینجا رو حاضر و آماده در اختیارم گذاشت و حالا من دارم می نویسم!!

حرفای زیادی الان تو ذهنمه٬ اصلا نمی دونم از کجا شروع کنم!

اما اول لازم می دونم به چند نکته اشاره کنم..

اول اینکه همونطور که حتما تا حالا همه می دونین پرشین بلاگ هک شده٬ اما کاربران محترم می تونن با تغییر com به ir به راحتی  بهش دسترسی داشته باشن٬ مثل:

http://mefoxy.persianblog.ir/

http://www.persianblog.ir/

این از این! اما اینکه چرا با وجود قابل دسترس بودن بلاگ ها من بازم نقل مکان کردم٬ بر میگرده به اینکه من قبل از قضیه ی هک و اینجور برنامه ها قصد اسباب کشی داشتم..

باید یه جور دیگه ادامه میدادم! با اهداف جدید.. ممکن شما متوجه تغییرات نشین اما وجود خواهند داشت!

فکر نمی کنم الآن فرصت بشه٬ اما اگه یادم نره٬ خیلی دوست دارم کامنتای آخرین پست بلاگ مرحوم رو اینجا جواب بدم!!

....................................

به طور کلی لازم می دونم بگم مسیر جدیدی از زندگی من شروع شده!

من همیشه به پشتیبانی دوستام احتیاج داشته ام و خواهم داشت.. خوشحال میشم همراهم بمونین!

....................................

راستی٬ در راستای هک شدن پرشین بلاگ٬ من حسابی اُس شدم.. یکی از دوستام همون شب اول که هنوز اخبار اعلام نکرده بود به من sms زد که پرشین بلاگ رو اون هک کرده و من باور کردم

خیلی زود بر می گردم!

 

+ نوشته شده توسط Shahrzad در دوشنبه یکم مرداد 1386 و ساعت 21:40 |


Powered By
BLOGFA.COM