تبليغاتX
A Happy Depressed
وقتی همین چند روز پیش فهمیدم یه فرزانگان جدید تو مشهد افتتاح شده واقعا شوکه و ناراحت شدم (نمی دونم چرا ناراحت!!) حیف که هیچ کدوم از دوستای فرزانگانیم اینا رو نمی خونن تا باهم در مورد این موضوع بحث کنیم!! اما از همه ی دوستان سمپادی (و غیر سمپادی!!) دعوت به عمل می آورم! (من به شخصه احساس خوبی ندارم به این موضوع.. اگه کسی بتونه نظر منو عوض کنه ممنون میشم!)

وقتی هم که دیروز به گلنوش گفتم فقط گفت آره می دونستم و دیگه هیچی نگفت

دیروز دانشگاه جدا خوش گذشت! البته لاله و آزاده گیر داده بودن که من یه چیزیم هست تو فکرم همش.. اما خوب این به خاطر کم حرفیمه که این روزا بیشتر نمایان می شه نمی دونم چرا!!!

یعنی وقتی یکی یه چیزی می گه اصلا نمی دونم چی باید بگم بعدش!! (راستش بیشتر وقتا از خودم می پرسم چی باعث شد اینو به من بگه.. به من اصلا ربطی نداره!! )

سر کلاس منطقی تقریبا خواب بودم!! اما این درس و استادش انقدر ماهن که اصلا از بودن سر کلاس ناراحت نبودم.


سخت بود برام بفهمم چی میگه اما آخرش فهمیدم..

داره تلاش خودشو می کنه تا با آدمای جدید معاشرت داشته باشه.. حتی جرئت اینو به خودش داده تا به یه عده خیلی نزدیک بشه اونقدر که بدونه دل اونا رو هم برده!! بی توجه به اینکه یه روزی اون دلا میشکنن.

اما لعنتی چرا هیچ کدوم از اینا نمی تونن مخشو بزنن تا بتونه یه زندگی جدید شروع کنه؟ می دونه تا وقتی خاطراتش تو حبس هستن٬ هیچ راه فراری نیست.


واسم جالب بود که تو تریبون آزادم چه حرفایی زده میشه.. هنوزم جالبه..

پس همچنان تریبون آزاد بر قراره ها!!

 

+ نوشته شده توسط Shahrzad در دوشنبه سی ام مهر 1386 و ساعت 11:2 |
ممممممم...... هر کی هر چی دوست داره در مورد هر چی که حال می کنه.. حرف بزنه!!

پیشنهادی هم داشتین بگین.. در مورد فیلم هم حرف بزنین ... اصلا هر چی حال کردین!!

منتظرم.

+ نوشته شده توسط Shahrzad در جمعه بیست و هفتم مهر 1386 و ساعت 22:51 |
با وجود اینکه ۲۰ سال بیشتر ندارم تو زندگیم واقعا تحولات زیادی بوجود اومد.. تجربه های فوق العاده ای داشتم.. اصلا همین تجربه ها باعث شدن من بفهمم چقدر از دنیا عقبم!

یه نگاه اول به  اینجا  بندازین بعد بقیه مطلبو بخونین.. (برگرفته از وبلاگ میلاد )

.

.

به این فکر می کردم که این دختر خانوم چقدر دیدش به دنیا با دید من متفاوته!! نمی خوام بگم چی درسته چی اشتباه ... یعنی واقعا ممکنه روزی برسه که یکی از ما ۲ تا موضعش رو تغییر بده و بره تو سنگر اون یکی؟

من یه بار تغییر جبهه دادم..چیزی حدود ۳ سال قبل.. یه انقلاب بزرگ تو زندگیم.. انقلابی که انگار یه پرده ی سیاه رو از جلوی چشمام برداشت .. تو زندگیم ۲ تا انقلاب خیلی بزرگ داشتم که یکیش همین عوض کردن راهم بود..

انگار یه دفعه همینطور که داشتم می دوییدم تو راه خودم.. با حضور آدمای زیاد مشوق یا باز دارنده.. وایسادمو فهمیدم راهی که میرم از در و دیوارش تناقض میباره.. اونوقت پشتمو کردم و خیلی از چیزایی که واسم ارزش بود رو برای همیشه انداختم دور.. چیزای زیادی رو هم از دست دادم مخصوصا واسه یه مدت.. تو اون مدتی که اینرسی وادارم میکرد تغییر مسیر ندم.. اما احساس می کردم حتی یه لحظه تاخیر هم حماقته!!

این انقلاب همون طور که چیزای با ارزشی رو از من گرفت یه عالمه چیز با ارزش دیگه هدیه داد که مهم ترینش نگاه جدیدم به دنیا بود!

انگار از هر گونه شرطی شدن ها یا القا های اطرافیان رها شدم..

نکته ی با ارزشی رو یاد گرفتم.... همیشه تا ۳ سال پیش فکر می کردم حرف من درست ترین حرفه اما حالا می دونم که اصلا نمی دونم چی درسته!!

خیلی دلم می خواد هنوز حرف بزنم.. اما یاد نوشته ای افتادم مال همون حدود سالها و میخوام برم ببینم می تونم پیداش کنم یا نه.. هر چند بعییده احتمالا تو کشو همیشه قفل اتاقمه!

+ نوشته شده توسط Shahrzad در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386 و ساعت 21:36 |
خوب از بجنورد که برگشتم خیلی هم محشر بود!! یعنی از همیشه بیشتر محشر بود.. یکمی سرد بود فقط.. (یه کوچولو هم سرما خوردم!) نیما یه برنامه ی باحال نوشته بود.. یه جدول سودوکو داشتن (من عاشق سودوکو ام) که توش نوشته بود هر کی همشو حل کنه بدون قرعه کشی سکه جایزه میگیره.. نیما هم برنامشو نوشته بود با vb فکر کنم (رشته اش البته الکترونیکه) ولی سکه مال مهبا میشه احتمالا.. این خواهر برادر فوق العاده ترین دختر دایی و پسر دایی دنیان. (از اونجا که مامانشونم عممه جاش خالیه که باز شاکی بشه که چرا میگی دختر دایی بگو دختر عمه!)

۱۰۰۰ تا هم عکس گرفتم.. البته واسه اولین بار دوربین نبرده بودم و به محض اینکه پامو گذاشتم تو حیاط خونه مامان بزرگم پشیمون شدم.. فکر می کردم پاییزه صفا نداره.. اما درختای انار و خرمالو.. محشر بود.. با دوربین مهبا عکس گرفتم.. به محض اینکه به دستم رسید میذارم اینجا.

امروز دانشگاه هم خیلی بهم خوش گذشت.. ولی چون از ۱۰ تا ۶ بود و تربیت بدنی ۱ هم داشتم و ۵۰ دقیقه ما رو دووند خیلی خیلی خسته شدم.. با دو سرعت و دراز نشست و شنا سوئدی و پرش مشکل ندارم.. اما تقریبا مطمئنم تو دو استقامت کم میارم!!  یعنی مشکلم تو نفس کشیدنه دندون درد میگیرم!!!

مممم .. عرضم به حضورتون که.. ماه رمضون تموم شد! روزه نمازا قبول.. واسه یکی از دوستام روزه گرفتن من خیلی عجیب بود.. مخصوصا که... اما خداییشا به نظر من روزه گرفتن کیف داره! یعنی باحاله.. حس خوشگلیه.. البته می تونه دلیلش واسه من این باشه که در حالت طبیعی هم گاهی اصلا یادم میره غذا بخورم!!!!!! اما خوب من اصلا موافق این نیستم که آدما تو این ماه کمتر گناه کنن .. بعد دوباره بعد از عید فطر روز از نو روزی از نو!! هر چند من فکر کنم نباید از این جور اظهار نظرا کنم..

ممم و اما فیلم به سفارش جناب شاکی.. آخرین فیلمی که دیدم my life بوده.. که به نظرم واقعا قشنگ بود. شخصیت اصلی داستان سرطان داشت.. و همسر نیکل کیدمن هم بود.. این نیکل کید من خیلی خوشگل نیس ولی من واقعا هم قیافشو دوس دارم (از انجلینا جولی هم بیشتر) هم بازیشو.. تا حالا فیلمی نبوده که توش بازی کنه و من خوشم نیاد.. خلاصه این فیلم به طرز غیر قابل کنترلی اشک منو در آورد به طوری که بعد از تموم شدنش هم همچنان گیج بودم! (البته فیلما و کتابا معمولا زود اشک منو در میارن بر خلاف زندگی عادیم!) نیکل کیدمن باردار بود و دکترا گفته بودن مرده حتی تا موقع به دنیا اومدن بچه اش هم زنده نمیمونه.. اونم یه عالمه از خودش و زندگیشو حرفاش فیلم گرفت و با کودک آینده اش حرف زد.. شاید یکی از دلیلایلی که از این فیلم خوشم اومد اصلا همین بود.. چون من خودمم یه عالمه نامه واسه بچه ی آینده ام نوشتم

Hours رو خیلی وقت پیش دیدم اما چون واقعا دوس داشتم و امروز چشمم بهش خورد حتما دوباره نگاه میکنمش به زودی و بعد در موردش حرف میزنم.

کتاب جدید میخوام بخونم اما نمیدونم چی..  پیشنهادات پذیرفته میشن!!

راستی کسی نمیدونه اصول و مبانی مدیریت رشته ی IT  چه مرجعی دارن؟!

+ نوشته شده توسط Shahrzad در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386 و ساعت 19:46 |

1. aslan vakht nadaram!
2. vase hamin fingilishe bebakhshid!!
3. kamelan amade am ke beram uni.. Lalhe miad donbalam 3 min dige.
4. zende am (chon up nemikardam goftam).
5. faghat oomadam begam man daram miram velayat nisam ta shanbe bishtar fek nakonin ke baghean mordam:D:D
6. alan daram too notepad type mikonam pas chera nemiad in blogfa????? ~X(
7. khodafez

+ نوشته شده توسط Shahrzad در چهارشنبه هجدهم مهر 1386 و ساعت 15:19 |
اگه این روزا برین دانشکده فنی مهندسی آزاد مشهد.. سالن ورودی رو میبینین که غرفه غرفه شده.. زیر پله ها سمت چپ یه میز گذاشتن که روش یه سری عکس و مشخصات صاحباشونه..

این عکسا مال یه عده بچه تو هر سن و سالیه که تحت پوشش کمیته ی امداد هستن...

و واسه قشنگی نیاوردن تو دانشکده ی ما!!

اصلا آره من می خوام ریا کنم.. بگم من و دوستام چی کار کردیم.. آقا جان اصلا ثوابش مال شما ها من واسه ثواب مواب کاری نکردم!!

ما دیدم واسه این بچه ها نمی تونیم ماهی حداقل ۱۰ تومن بدیم و سر پرستیشونو به عهده بگیریم.. ولی دوس داشتیم یه کاری کنیم...

و بالاخره تصمیم گرفتیم بجای اینکه هر کدوم به تنهایی نتونیم هیچ کاری کنیم.. همه با هم حداقل یه کار کوچیکی بکنیم...

حالا ما تا هر وقت دلمون بخواد میشیم سر پرست یه دختر ۱۴ ساله ۵ نفریم نفری ۳ تومن در ماه که به هیچ جامونم بر نمیخوره.. میشه ۱۵ تومن واسه اون...

اینا رو گفتم که شمام اگه تنهایی نمیتونین کاری کنین.. گروهی میشه!


حالا که امر به معروفم تموم شد.. باید بگم..

اوضاع کاملا رو به راهه.. یه سری اتفاقا افتادن که....

در هر صورت.. این پست احتمالا... حالا خوتون میبینین

+ نوشته شده توسط Shahrzad در چهارشنبه یازدهم مهر 1386 و ساعت 16:57 |
محبوسم در قفسی از جنس مهربونی..

به جرم بودن..

دوست داشتم دیوارایی رو که دور تا دورم

تا آسمونا بالا رفتن..

خودم نقاشی می کردم..

دوست داشتم برم.. برم تو سلول انفرادی خودم

و من..

راهبه ای می شدم..

قلمم پیام آورم..

و من...

آه ای زندان بانان مهربان من..

با تو ام هستم

 تو ــ پشت اون ایثارت پنهان ــ

تو ــ پشت اون عشقت مخفی ــ

تو ــ توی لحظه های دلهره مغروق ــ

آه این زندانبانان من..

..میله های قفس من...

بگذارید اگر نمیفهمینم

آنچه را می فهمید

نفهمم.......

 

 

+ نوشته شده توسط Shahrzad در سه شنبه دهم مهر 1386 و ساعت 0:9 |
داشتم مصاحبه رئیس جمهور رو با خبر نگار امریکایی نگاه می کردم..

خبر نگار : " شما چرا ماهواره تو کشورتون ممنوعه؟ "

احمدی نژاد: " مممم... ببینین... مم .. نه اونجوری ام که شما فکر می کنین نیست... الآن همه ی مردم دارن استفاده می کنن.... خودتون می تونین برین ببینین ... بعدم .."

خبر نگار: " خوب هر از گاهی میرن تو خونه ها و جمع می کنن.."

احمدی نژاد: " بعله .. ممم.. به هر حال چه ربطی داره؟ این یه قانونیه... که خود مجلس گذاشته.. مجلس رو هم همین مردم انتخاب کردن.. مردم ما آزادن.. دموکراسی هست.. بعدم گفتم که در سطح وسیعی استفاده می شه!..."

تا جایی که حافظه یاری می کرد سعی کردم چیزی کم یا زیاد نکنم.. الآنم هیچ توضیح اضافه ای نمی دم! قضاوت با خوانندگان!


۲ روزه به شدت دارم اتاق تکونی می کنم! و هنوزم کلی کارا مونده! خرت و پرتای اضافی رو می ریزم بیرون تا زندگیم سبک بشه و بتونم پرواز کنم.. در حین این کار٬ چشمم به یه سری نوشته های قدیمیم افتاد.. عجب عالمی بود عالم نوشتن!! گاهی پشیمون میشم که ازش جدا شدم و وبلاگ نویسی رو شروع کردم!

اما گمون می کنم در نهایت اینجوری  بهتره!


یه بنده خدایی از اقوام اصلا اهل نماز روزه و خدا پیغمبر نبود.. یعنی وقتی ۳ ماه پیش می خواس بره مکه اومد تعداد رکعتای نماز و چیزایی که باید گفته بشه رو از مامان پرسید و نوشت واسه خودش..

از وقتی از مکه برگشته نماز می خونه و روزه میگیره.. نه اینکه بگم تاثیر سفر بوداااا.. اصلا از قبل رفتنش میگفت برگشتم همین نماز رو باید بخونم دیگه....

دیروز خونمون بودن..ازش پرسیدم جدی اعتقاد دارین به اینکه نماز واجبه و اینا؟ گفت آره...

من در مورد کارای کسی قضاوت نمی کنما.. خودم اصلا از همه نظر از همه داغون ترم! ولی چطوری می شه یه نفر عقیده داشته باشه نماز نخونه روزه نگیره با حجاب نباشه میره جهنم ولی بازم... به نظرم خیلی جرئت می خواد!

+ نوشته شده توسط Shahrzad در جمعه ششم مهر 1386 و ساعت 19:29 |
مشکل من و مامان حل شد! همون قضیه شمع های حموم رو میگم! یه روز رفتم دیدم یه جور دیگه چیده شده.. و خوب پسندیدم و دیگخ تغییرش ندادم.. فکر کردم مامان این مدل جدید به ذهنش رسیده.. ولی بعد از تحقیقات فهمیدم بر قرار کننده ی صلح بابا بوده! که از قضا طبق سلیقه ی من و مامانم بوده..

دیگه اینکه دوباره دانشگاه رفتن خیلی می چسبه! امروزم ذخیره دارم خوشحالم.. بعد از ۳ ترم اولین کلاسیه که با لاله دارم.. هنوز شهریه ام رو پرداخت نکردم...

۵تا کتاب رو دارم در آن واحد با هم می خونم...

لیان تو دانشگاه یه سره با منه... خوب می چسبه بهش دوست سال بالایی داشته باشه دیگه!!

تا اینجا یه سری چرت و پرت روزانه بود!! حالا چرت و پرتای دیگه میگم!!

یکی از این دوستایی که واسم کامنت میذاره "مهم نیست" وقتی گیری داده بودم که آقا جان از نظر من مهمه می گفت یه حرف رو چه فرقی داره کی بزنه؟؟ مهم اون حرفه... اخیرا یه دوست دیگه یه نظریه دیگه ارائه دادن که آقا جان اصلا مهم نیس آدم چی میگه.. مهم اینه که یه چیزی گفته باشه حتی چرت و پرت...

حالا اید ۲ تا نظریه اگه باهم جمع بشن... آخ آخ چه دنیای شلوغ و پر سر و صدایی میشه... هر چند من که می پسندمش! همه به حرف هم بدون توجه به مضمون یا منکلمش گوش میدن..

درست مثه همین الآن که من دارم چرند تف میدم فقط!! (هپیشوووووووو ــ لامسب سرد شده هوا)


میگم شما نظرتون در مورد فرایند دیالیکتیکی هگل چیه؟؟من اولین باری که چند سال پیش شنیدمش به طرز باور نکردنی ای هیجان زده شدم..

این فرایند میگه.. وقتی یه تز ارائه میشه به موجبش یه آنتی تز شکل میگیره که تز رو نقض می کنه و بعد که سنتزی میاد و اینا رو آشتی میده و هر دوشون رو تکمیل می کنه و این سنتز خودش یه تزه پس باز این روند ادامه پیدا می کنه و نتیجه این میشه که با گذشن زمان تفکرات اصولی تر میشن!!

طبق این گفته تاریخ فلسفه ی جهان نمیتونسته جور دیگه ای رقم بخوره!!

هنوز به شدت دلم میخواد بنویسم ولی باید آماده بشم برم دانشگاه..

راستی واسه یکی از پست های آینده فکر جالبی تو سرمه(اگه یادم نره)

+ نوشته شده توسط Shahrzad در چهارشنبه چهارم مهر 1386 و ساعت 14:57 |
خوب بعد از یه هفته دوباره دارم می نویسم!!

یه عالمه چیز میز تو ذهنمه.. از بزرگترین مشکلات و در گیری های بشر گرفته تا احمقانه ترین موضوعات روزمره!

تمام مدتی رو که تهران بودم به کتاب خوندن٬ فیلم نگاه کردن٬  فکر کردن و چیزی نوشتن (و خوردن-خوابیدن) گذروندم!

فیلمی که خیلی دوس داشتم و خیلی هم طولانی بود٬ فیلم live free or die hard بود که البته اگه کارتون beauty and the neast رو دیده باشین لازم نیس اینو ببینین! چون ماجراش همونه با این تفاوت که دیو و دلبر خیلی قشنگ تر بود!

فیلم last holiday هم جالب بود! مثلا می خواس بگه آدم باید از فرصتای زندگیش استفاده کنه و خانومه چون فهمیده بود یه هفته زنده می مونه تصمیم گرفت کاری کنه که تو اون یه هفته به همه ی آرزوهایی که داشته برسه.. و کلی شروع کرد به پول خرج کردن و خوش گذرونی که به نظر من کمی cheap بود!

فیلم چپ دست رو هم ندیده بودم قبلا که تهران دیدم.. و چون کمی واضح تر از memento که قبلا دیده بودم مشکل اونایی رو که توانایی انتقال اطلاعات از حافظه ی کوتاه مدت به دراز مدت رو ندارن نشون داده بود٬  کلا خیلی رو من و فلسفه ای که از زندگی همیشه تو ذهنم داشتم تاثیر گذاشت.(عقیده ام رو محکم تر کرد!)

در واقع ما اگه حافظه نداشتیم هیچی نبودیم.. هر روز همون نوزاد اولیه بودیم.. و من فکر می کنم تفاوت ما با حیوونا ربطی به غریزه و فطرت نداره.. و مطرح کردن بحث شرطی شدن حیوونا بجای یاد گیری ما آدما یه جور مغلطه کردنه (املاشو درست نوشتم؟ ) تفاوت تو حافظه ی قویتر ماست! و یادگیری در واقع به یاد آوردنه! برای همینم ریشه ی یکسان دارن.

ما هیچی نیستیم بجز انبوهی از خاطرات! ما توانایی تجزیه و تحلیل هم ــ به عنوان یه توانایی متمایز از به یاد آوردن ــ نداریم


از روزی هم که رسیدم مشهد همچنان یه سره (بجز مواقع آنلاین) یا چیزی مینویسم یا میخونم .

دیروز هم رفتم دانشگاه خیلی خلوت بود .. دلم یکمی گرفت! دیگه امروز نرفتم  هنوزم حرف واسه گفتن دارم اما زمان نه!

راستی تهران یه کتاب در مورد نیچه خوندم.. بدجور متحولم کرد!

+ نوشته شده توسط Shahrzad در دوشنبه دوم مهر 1386 و ساعت 13:48 |


Powered By
BLOGFA.COM