وقتی هم که دیروز به گلنوش گفتم فقط گفت آره می دونستم و دیگه هیچی نگفت![]()
دیروز دانشگاه جدا خوش گذشت! البته لاله و آزاده گیر داده بودن که من یه چیزیم هست تو فکرم همش.. اما خوب این به خاطر کم حرفیمه که این روزا بیشتر نمایان می شه نمی دونم چرا!!!
یعنی وقتی یکی یه چیزی می گه اصلا نمی دونم چی باید بگم بعدش!! (راستش بیشتر وقتا از خودم می پرسم چی باعث شد اینو به من بگه.. به من اصلا ربطی نداره!! )
سر کلاس منطقی تقریبا خواب بودم!! اما این درس و استادش انقدر ماهن که اصلا از بودن سر کلاس ناراحت نبودم.
سخت بود برام بفهمم چی میگه اما آخرش فهمیدم..
داره تلاش خودشو می کنه تا با آدمای جدید معاشرت داشته باشه.. حتی جرئت اینو به خودش داده تا به یه عده خیلی نزدیک بشه اونقدر که بدونه دل اونا رو هم برده!! بی توجه به اینکه یه روزی اون دلا میشکنن.
اما لعنتی چرا هیچ کدوم از اینا نمی تونن مخشو بزنن تا بتونه یه زندگی جدید شروع کنه؟ می دونه تا وقتی خاطراتش تو حبس هستن٬ هیچ راه فراری نیست.
واسم جالب بود که تو تریبون آزادم چه حرفایی زده میشه.. هنوزم جالبه..
پس همچنان تریبون آزاد بر قراره ها!!

