تبليغاتX
A Happy Depressed
ساعت حدودا ۱۲ شب.. آهنگی از Marilyn Manson ... قلبم با شنیدنش بد جوری بالا و پایین میره...

This is were it starts

This is were it will end

تموم که می شه دوباره میارم اولش...


سایه ای شده ام دور

در ترس

در مرگ

سایه ای خاموش

If I was

سایه ای که برای تو

یا برای من

واااااااای می خندد


همه ی وجودم داره فریااااااد می زنه... پرواز می کنم... حرفایی می زنم که نمی دونم کی میان... دستم روی دکمه های کیبورد حرکت می کنه و من هیچ کاره ام... من هیچ کاره ام.

من ذره ام خدااااااااااااااااااااا ذره ای که تو بینهایت گم شده................

واسه همین پراکنده است.. چون من پراکنده ام.. چون ذهنم تو یه فضای غریب پرواز می کنه.. هر چی رو که می بینه توصیف می کنه ... اینجااااااااا


باز می نویسد اووووووووووووووووووووووووووووووو........

قدرتی که به من دادی تا پیک تو باشم تا این بار رو به دوش بکشم را نمی بینم.. نمی فهمم.. 

چگونه به دنیا بگویم چقدر از عشق ورزیدنشان متنفرم و بار بگویم از نفرت بیزار؟

 با کدامین قلم بگویم خار باید شد تا اوج گرفت؟؟؟

روزی در پیش است که من دیگر من نباشد.. روزی در پیش است به نام رهایییی!!


و فقط او نیست .. دختری کوچک در وحشت می سوزد.. درست آن هنگام  که در شور است...

This is were it starts

This is were it will End

دستان کوچکم را برای رسیدن دستان تو گشودم ... هزاران دست در دستان من جای گرفت.. در همان دستان کوچک من...

و من

و من تو را گم کردم میان آن همه دست.. دستهای ناشناسی که

که من را به هر سو می کشیدند

و من

من گم شده ام.. میانه ی راهی که نمی دانم آیا راه من است؟


واقعا خوابم میاد و الا ادامه می دادم... ساعت ۱۲:۲۵ با آهنگی از Manson

با من چه کردی امشب خدای نازنینم؟؟؟؟

+ نوشته شده توسط Shahrzad در چهارشنبه سی ام آبان 1386 و ساعت 0:21 |
تو دانشگاه که بودم همش عجله داشتم برسم خونه از آتیش سوزی (بزرگ!!) بگم.. اما نمی دونم چرا حالا واسم جالب نیس گفتنش!!

اما در نوع خودش موضوعی بود و تفریحی!!!! بعد از اون بارون پارسال و بزن و بکوب تو دانشگاه خیلی وقت بود دچار یکنواختی بودیم!! هر چند اصلا آتیش سوزی اصلا موضوعی نیس که باعث تفریح باشه.. مگه اینکه خسارتی نداشته باشه مثل امروز...

البته.. بعید می دونم نشه اون سر درد وحشتناک من توی کلاس پر از دود مدار رو خسارت دونست.. از اون بدتر حساسیت من به بوی اسپریی بود که بعدش برای از بین بردن بوی دود زدن..

اما من تا حالا آقای آتش نشانی در حال ماموریت ندیده بودم.. اینهمه انتظامات یه جا بدون اینکه به کسی گیر بدن رو هم نیز!!

+ نوشته شده توسط Shahrzad در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 و ساعت 21:6 |
آرومم...

............

....................

...

....................................

+ نوشته شده توسط Shahrzad در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386 و ساعت 19:52 |
اعصابم خورده!! اونقدر خورده که حتی حوصله ندارم به ادامه دادن یا ندادن وبلاگ فکر کنم!! باز دارم با کیبورد بدون فارسی تایپ می کنم!! خونه زن عمومم.. بابا نیست.. مامان خانوم هم کلیدو جا گذاشته منم یه عالمه کار تو خونه ریخته رو سرم!!

ای بابا... من الان باید خونه باشم!! باید باید باید......... .

بر می گردم دوباره آخه اینجا هیچ کاری ندارم انجام بدم..............

+ نوشته شده توسط Shahrzad در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386 و ساعت 21:59 |
امروز دوباره به ذهنم رسید در وبلاگ رو تخته کنم واسه همیشه... گاهی دوست دارم حرفامو همه ی دنیا بخونن.. بعضی وقتام فکر می کنم نکنه ... نمی دونم........

ذهنم قفل قفله.. نمی دونم.. خدایاااا.. خدای نازم...

نظر شما چیه؟ موافق یا مخالف؟ دلیلشم بگین!!

+ نوشته شده توسط Shahrzad در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 و ساعت 21:36 |
احساس فوق العاده ای دارم...

مممم!! شاید مسخره به نظر برسه.. آخه معمولا اینطوری نیست که یکی از قطع شدن خط موبایلش احساس خوبی داشته باشه!! اما من دارم... یه جور رهاییه!! وقتی امروز دیدم نمیتونم به نازنین sms بزنم انگار دنیا رو بهم دادن!! درسته الآن خط MTN (ملت تلفن ندیده!!) هست ولی خوب اونو فوقش ۱۰-۱۵ نفر دارن........!!!! آخجون چقدر اینجوری خوبه..

طوفان دیشب رو که یادتونه.. امروز از دانشگاه که رسیدم حسابی خونه تکونی کردم.. چون خونه پر از خاک شده بود..

کلاسای نظریه رو خیلی دوست دارم.. کلا این ترم بیشتر کلاسامو دوست دارم!

نازی امروز نیومده بود.. من و گلناز و لاله بعد از کلاس اول رفتیم کارواش بعدم رفتیم آب میوه خوردیم لاله من و گلنازو رسوند و برگشت دانشگاه!! آخه ۱۲ کلاس داشت.

می خوام برم ببینم مامان چیکار داره می کنه بعدشم تمرینای نظریه رو حل کنم و یکمی هم کتاب بخونم.. فعلا تا بعد

+ نوشته شده توسط Shahrzad در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386 و ساعت 17:29 |
مممم!! راستش موضوع خاصی واسه نوشتن ندارم!! فقط دلم میخواد آپ کنم!!!

دوباره شونه و گردنم درد می کنه.. بی خیال امروز زیادی غر زدم!! کتابام تو ماشین نازنین جا مونده اعصابم خورده!! هیچی درس نمی خونم میان ترما هم در پیشن!! اینکه من درس نخونم موضوع عجیبی نیست.. اما اتفاقی که این ترم افتاده اینه که نمی دونم چرا سر کلاسا نمیتونم حواسمو جمع کنم... (می دونم )

صبح از ۱۰ دانشگاه بودم.. یعنی ۱۰.۳۰ فکر می کردم بابا میرسونه دانشگاه منو ولی بابا نبود تاکسی هم نبود خلاصه نرفتم کلاس زبانمو!! بعدم با آزاده بودم کلی گپیدیم..!

دیشب تو یه وبلاگی یه متن ناراحت کننده خوندم .. بعد اصلا افکارم حسابی مغشوش شده بود!!

......

یه چیزایی هست هی می خوام اینجا بگم یا بنویسم هی نمیشه... الانم واقعا حسش نیس

تا بعد...

+ نوشته شده توسط Shahrzad در یکشنبه بیستم آبان 1386 و ساعت 18:10 |
به کوری چشم همه ی حسودان فردا می رویم به کوه و دشت و صحرا!!

من اصلا از این قضیه کامنتا خوشم نیومد!! همینجوریش ۲۴ ساعت در شبانه روز آنلاین بودم.. حالا هم همش دلم می خواد آنلاین بشم تا کامنتا تو صف نمونن!!

اصلا دوست ندارم اینجوری!! چی کار کنم به نظرتون؟

ببینین.. من کامنتا رو باز میذارم واسه این یکی پست.. چون تا فردا دیگه آنلاین نمیام و  فردا هم که نیستم تا شبانگاه!!

همین الآن هر گونه کامنت احتمالی از طرف خودم رو تکذیب می کنم.. هر گونه پیشنهاد رو واسه جلوگیری خرابکاران می پذیرم.. از تعطیلی وبلاگ گرفته تا قتل عام!! اگه هم با این مدل تایید شدن کنار می آین که به این روند ادامه میدم!!

آها!! هر گونه خبر و شایعه ای رو هم در مورد هر کی می خواد باشه تکذیب می کنم! (آخه صاحب خونه نیست از خودش یا اطرافیانش دفاع کنه!!)

آزادی بیان داریم اینجا!! توهین و تهمت نداریم!!

اگه کسی خبر داره آخه چرا یه عده انقدر اذیت می کنن به منم بگه!!

این از این!


از صبحه تو فکرم دارم می نویسم!! جایی نبود ذهنمو خالی کنم!! از وقتی رسیدم یه داستان جدید شروع کردم به خاطر یکی از دوستام که امروز باز به خاطر نداشتن آرامش خدای مهربونو صدا می زد.

.....

باز شروع شده!! شهرزاد و شنیدن درد آدما.. شهرزاد و دعا.. شهرزاد و قصه.. شهرزاد و غصه!

یه بار یه جا یه قصه ی خیلی قشنگ خوندم.. دوست دارم تعریفش کنم..

"یه روز یه استاد میره سر کلاس و به دانشجو هاش یه لیوان رو نشون میده..

میپرسه.. اگه من اسن لیوان رو یه دقیقه توی دستم جلوی صورتم بگیرم چی میشه؟

میگن هیچی..

یه ساعت چی؟

میگن دستتون خسته میشه..

یه شبانه روز چی؟

احتمالا دست از فرط خستگی و درد فلج میشه نمی تونه کاری کنه...

استاد میگه افکار ما تو مغزمون هم مثه همین لیوان هستن.. اگه یه مشکل رو زیاد توی ذهنمون نگه داریم ذهن خسته میشه.. فلج میشه و نمیتونه کاری کنه

خوبه که همیشه برای مدتی مشکلات رو بذاریم روی زمین.."

موافقم من هم!! یکی از قشنگ ترین قسمتای فیلم برباد رفته به نظر من اونجایی بود که "اسکارلت" در اوج ناراحتی و غم به خاطر از دست دادن "رت باتلر" با خودش گفت فردا به این موضوع فکر می کنم و یه راه حلی براش پیدا می کنم..

منم مدتیه آروم و شادم .. خدایا مرسی.. خیلی ماهی :* :*


باور نمی کرد به رسالت رسیده.. باور نمی کرد وظیفه ای به این بزرگی به عهده ی اونه.. اونی که همیشه توی شک به سر می برد:

خدایا.. من رو با سخت ترین ثانیه ها آشنا کردی تا بفهمم توی زندگی ما آدما تنها هستیم.. تنهای تنها!! تو همین لحظه ها بود که فهمیدم... ضعف بزرگترین خطای انسانه.. فهمیدم قدرت از هر چیزی توی این دنیا مهم تره.. وابستگی خورد کننده ترین خصلت بشریه.. 

و درست لحظه ای که شک کردم وظیفه ی من فریاد زدن اعتقاداتمه٬ تو همه چیزو نشونم دادی.. گفتی بنده ی من حرکت کن که دنیا به تو نیاز داره!

آهای مردمان.. جمع شوید.. آهای دوستان من فرستاده ای هستم از سرزمین ابدیت ها و ازلیت ها(!!!) امروز را با شما خواهم بود.. تا بگویم فداکاریتان را دوست نمی دارم.. از خود گذشتگیتان دست و بال شما را می بندد.. عشقتان ضعیفتان می کند.....

  to be contineud


می رم اتاقم رو جمع و جور کنم..  با قصه ای که به زودی (شاید!!) آماده خواهد شد احتمالا شنبه بر می گردم!!

+ نوشته شده توسط Shahrzad در پنجشنبه هفدهم آبان 1386 و ساعت 20:1 |
دختری کیف بر پشت توی ایستگاه اتوبوس قدم میزند. بالاخره اتوبوس می  آید و همه سوار می  شوند . دخترک زودتر از دیگران  چون تصویر اتوبوس را  روی شیشه ی مغازه ای آن طرف خیابان  زودتر دیده بود. پسری که همه ی وجودش کثیفی و سیاهی بود تمام مدت به دخترک که مثل ماه تابان می درخشید خیره شده بود.

دخترک از شیشه بیرون را نگاه می کند. در ایستگاهی پیر مردی حدودا 70 ساله را می بیند که بعد از مکث زیادی تصمیم می گیرد سوار شود. درهای اتوبوس بسته می شوند اما هنوز حرکت نکرده. پیر مرد برای سوار شدن تلاشی نمی کند، بلیط بر دست به سوی سکو باز می گردد. پسری در دور دست می دود  و برای اتوبوس دست تکان می دهد. در ها دوباره باز می شوند. پیر مرد هم اینبار سوار می شود. دختر ناظر دلش به پیر مرد می سوزد. اگر کسی برای باز شدن در ها نمی آمد،  او باید دوباره به انتظار می نشست.

در ایستگاهی دیگر مردی کوتاه قد سوار می شود در حالیکه به زمین و زمان لعنت می فرستد. و خود را بد شانس می نامد. صندلی جلوی دختر را برای نشستن انتخاب می کند. و در حالیکه با خود حرف می زند زیر چشمی دختر را با نگاهی آلوده بر انداز می کند.

دختر اما همچنان بیرون را نگاه می کند. و چند ایستگاه بعد بالاخره از اتوبوس پیاده می شود. مرد کوتاه قد هم همراه او پیاده می شود و با خود حرف می زند و به دختر نگاه می کند.با چشمانش عبور او را از خیابان دنبال می کند. دخترکمی ترسیده، به پشت سرش نگاه می کند تا ببیند مقصد مرد کوتاه قد چیست. او را می بیند که 10 قدم به راست و  سپس10 قدم به چپ می رود. جلو می آید و بعد به عقب می رود. آنگاه مردی با لباس انتظامات دست او را می گیرد و آنها هم از خیابان عبور می کنند. دختر متعجب نگاه می کند و نظلمی از مرد کوتاه قد جدا می شود. او که دوست دارد  در آن هوای  مطبوع بقیه ی راه را پیاده طی کند با دیدن مرد کوتاه فد پشت سرش سوار تاکسی می شود. تاکسی با سوار شدن او به راه می افتد. یک مرد جلو و 2 مرد عقب جز او نشسته اند. خیالش دیگر از بابت مرد کوتاه قد راحت است. اما بقل دستی اش انگار سال هاست که رنگ آب به خود ندیده است. تا آنجا که می تواند خود را به در می چسباند برای فاصله بیشتر.

2مرد پیاده می شوند، دختر نیز همانجا! در کوچه 2 گربه دنبال هم می دوند و گربه ای دیگر لنگ لنگان راه می رود. و باز دختر نظاره گر همه ی اتفاقات است. زنی چادر به سر جلوی در خانه اش  را می شوید. برگ های پاییزی را جارو میکند. مادر جوانی  کالکسه ی فرزندش را  به جلو هدایت می کند. خستگی از او می بارد اما با فرزند کوچکش بازی می کند و حرف می زند. گاهی کالسکه را هل میدهد و رها می کند و کودک قهقهه ی شادی سر می دهد. چند پرنده به عبور دختر از کنارشان نگاه می کنند.

دیگر رسیده است. در را باز می کند. از پله ها بالا می رود و بالاخره خانه ی گرم را احساس می کند.

دختر همچنانکه به مرد ها و زن ها و حیوانات راه فکر می کند ، به اینکه اکنون چه می کنند، از چشم ناظری می نویسد:  "دختری کیف بر پشت توی ایستگاه اتوبوس .... "

 

+ نوشته شده توسط Shahrzad در دوشنبه چهاردهم آبان 1386 و ساعت 12:21 |
نمیدونم چرا.. چرا هر وقت نوشته های قدیمیمو می خونم یه جور دیگه می شم!

یه عالمه قصه که همشون یه دفعه و بی دلیل نصفه می مونن.. تازه خیلی هاشون تو همون کشو معروفه!

من یه گلدون تو اتاقم دارم که گیاه توش هم خیلی خوشگله هم خیلی بزرگ.. تقریبا داره همه ی فضای اتاقمو می گیره.. خیلی دوسش دارم.. اما امروز اتفاقی افتاد که من هنوز در عجبم!!

یکی از برگاش زرد شده بود.. خواستم جداش کنم.. خدای من..  بعد از گرفتن ساقه اش درست احساس اینو داشتم که یه موبایل رو ویبره رو گرفتم.. داشت می لرزید!!!!! و بعد که کلی بهش اطمینان دادم که دوسش دارم آروم شد!! من هنوز تو شوکم به خاطر این واقعه!

داشتم از نوشته ها می گفتم! شاید یه روزی یکیشونو اینجا نوشتم... تازگی ها احساس می کنم هییچ راهی بجز برگشتن به دنیای قلم و کاغذ ندارم! انگار گم شدم.

همش به این فکر می کنم که یعنی ارزششو داره؟ نکنه دارم اشتباه می کنم؟

باید یه کاری کنم اینطوری نمیشه!

راستی به پرسپولیسی ها تبریک میگم!

+ نوشته شده توسط Shahrzad در جمعه یازدهم آبان 1386 و ساعت 19:42 |
یه سر گرمی جدید.. بافتنی!!!

مامان می خواست واسم شال ببافه.. منم نشستم کنارش ببینم از رنگش خوشم میاد یا نه.. بعد ازش گرفتم گفتم بده خودم ببافم..

رنگشو نپسندیدم.. قرار شد عوض بشه اما به شدت دوس دلشتم یه چیزی ببافم..

دارم برای یلدا بلوز می بافم.. خیلی خوشگل شده تا اینجا!!

امروز عصر یه عالمه موضوع داشتم واسه گفتن اما یادم رفت همش!

حال گردنم با کمتر پشت کامپیوتر بودن بهتره....

من برم فعلا!!!!!!!

+ نوشته شده توسط Shahrzad در پنجشنبه دهم آبان 1386 و ساعت 23:27 |
داشتم می رقتم بخوابم که یکی از دوستام pm داد..

دوست خوب من اینجا همون جاس.. هدیه ی من به تو.. فریاد بزن.. با همه ی وجود.

(متن pm ها):

 

یه چیزی باید بگم

یه جایی

نمی دونم کجا

نه دفتر

نه کتاب

نه یه جای خصوصی

یه جایی که داد بشه

فریاد بشه

ولی بازم هیشگی نباشه

دلم می خواد یکی بهم یه چیزی بگه

دلم می خواد یه چیزی بشه که بدونم هنوزم واسه یکی مهمم

یعنی خیلی مهمم

نمی دونم اینا رو چرا دارم به تو میگم

ولی میگم چون باید به یکی بگم

وگرنه این چیزی که تو گلومه خفم می کنه

قبلا دیدم به بعضی بچه های کوچولو یه دفترچه هدیه میدن

دفترچه ی حساب بانکی

که یه جایی باشه واسه پس انداز آینده

الآن دلم میخواد یکی بهم یه جایی رو هدیه می کرد که بتونم توش داد بزنم

در واقع داد بنویسم

!!!!!!!!!!!

تموم شد

نقطه سر خط

برام مهم نیست چیزی به اسم عشق وجود داره

حس می کنم نداره

یه موقع مطمئن بودم وجود داره

برام مهم نیست چقدر تنها باشم

یه وقتی خیلی تنها بودم

تنهای تنهاااااااااااااااااا

الآن ولی دیگه هیچی نمی دونم

امروز یکی بهم گفت با خودت می جنگی

ازم پرسید تو نمیخوای زندگی کنی نه؟

با چند تا حرف دیگه

همشم در جواب اینکه گفته بودم چیزی به اسم عشق وجود نداره

من دیگه نمی دونم چی وجود داره چی نداره

هنوز ولی فکر می کنم خدا وجود داره

 

 

دوست من.. من خودم رو مصداق این شعر که سال ها پیش نوشته ام می دونم:

با عبور از کوچه و پس کوچه ی این دنیا

                                 با عبور از لحظه

                        همه کس آموختند٬ شیوه ی حرکت را

و من امروز هنوز

          گام اول برداشته و

           نمی دانم به کجا خواهم رفت!

 

پس متاسفم چیزی ندارم بهت بگم..

کاری نمی تونم بکنم

جز شنیدن

و فهمیدن تو

و عظمت قلب تو

کاری جز

هدیه ی جایی عمومی

و در عین حال خصوصی

برای فریاد های فرو خورده ات!

می رم بخوابم.. قصد آپ کردن نداشتم.. دوستان من اگه چیزی برای گفتن به دوست من دارین مطمئن باشین هم من هم اون خوشحال میشیم بشنویم!

شب خوش!

+ نوشته شده توسط Shahrzad در سه شنبه هشتم آبان 1386 و ساعت 23:30 |
خسته ام!

صبح رفتم خونه نازنین اینا درس (!!! ) بخونبم!! البته تموم نشد!! فردا هم میرم خونه گلناز اینا واسه همین کار!!

بعد هم با هم رفتیم دانشگاه کلاس مدار..

این کارتون cars چقدر لوس بود!!


۳۰ مهر نوشتم..

تو یادت هست چیزی از اون شب؟ یادت هست یه ققنوس آتیش گرفت؟ یادت هست پادشاه و ملکه ی یک قلب مردن؟ من یادمه.. یادمه اما این یاد آوری نه شیرین و نه تلخه!

حالا ققنوس تازه متولد شده ۱ سال از عمرش میگذره.. تو این یک سال چه همه اتفاقا براش افتاد.. تو یادته؟ می دونم نیس! البته مهم هم نیس.. همه چیز برای من شبیه یه قصه ی قدیمیه..

پارسال


زود آپ می کنم.. گردنم فعلا دیگه کشش نداره!!

+ نوشته شده توسط Shahrzad در دوشنبه هفتم آبان 1386 و ساعت 18:45 |
منتظرم!!

از ساعت ۵ منتظرم... دوستام قراره بیان خونمون... ۲ هفته اس برنامه ریزی شده و هر روز که می دیدمشون یاد آوری می کردم.. اما الان دلم گرفته...

خدای نازنینم.. می ترسم.. خواهش می کنم اگه هستی پیشم بمون... می ترسم..............

نمی دونم چی بگم.. فقط چون همه ی کارامو انجام دادم و از منتظر موندن بدم میاد دارم می نویسم...

کاش امروز بابا اینجوری....... خدایا........

گاهی وقتا که می خوام حرفی بزنم با خودم می گم کاش فلان دوست آدرس وبلاگمو نداشت...

تازگی ها خیلی دلم برای بابا تنگ میشه..

از این استقلال نسبی ای که بعد از رفتن یلدا به دست آوردم لذت می برم اما معمولا همش دل تنگم..

چرا نمیان اینا؟  یا زوذ بیان من این فکرای عجیب غریب یادم بره.. یا همشون بگن نمیان برم فیلم نگاه کنم و بخوابم یا کتاب بخونم...

دیگه نمی دونم چی بنویسم... ولی نمیتونم ننویسم!!

راستی.. اگه کسی صدای ستوده فر درس ذخیره رو می خواد من از این به بعد دارم.. چون همگی سر کلاس عقب می موندیم موقع جزوه نوشتن..

این ترم با ۲ تا از دوستام که پیشرفته دارن بنا به درخواستشون می رم سر کلاسشون.. و لعنتی همش منو یاد پارسال میندازه... با گداز دارن.... چی می شد منم باهاش داشتم اون ترم؟

اومدن....

+ نوشته شده توسط Shahrzad در پنجشنبه سوم آبان 1386 و ساعت 18:13 |


Powered By
BLOGFA.COM