به کوری چشم همه ی حسودان فردا می رویم به کوه و دشت و صحرا!!
من اصلا از این قضیه کامنتا خوشم نیومد!! همینجوریش ۲۴ ساعت در شبانه روز آنلاین بودم.. حالا هم همش دلم می خواد آنلاین بشم تا کامنتا تو صف نمونن!!
اصلا دوست ندارم اینجوری!! چی کار کنم به نظرتون؟
ببینین.. من کامنتا رو باز میذارم واسه این یکی پست.. چون تا فردا دیگه آنلاین نمیام و فردا هم که نیستم تا شبانگاه!!
همین الآن هر گونه کامنت احتمالی از طرف خودم رو تکذیب می کنم.. هر گونه پیشنهاد رو واسه جلوگیری خرابکاران می پذیرم.. از تعطیلی وبلاگ گرفته تا قتل عام!! اگه هم با این مدل تایید شدن کنار می آین که به این روند ادامه میدم!!
آها!! هر گونه خبر و شایعه ای رو هم در مورد هر کی می خواد باشه تکذیب می کنم! (آخه صاحب خونه نیست از خودش یا اطرافیانش دفاع کنه!!)
آزادی بیان داریم اینجا!! توهین و تهمت نداریم!!
اگه کسی خبر داره آخه چرا یه عده انقدر اذیت می کنن به منم بگه!!
این از این!
از صبحه تو فکرم دارم می نویسم!! جایی نبود ذهنمو خالی کنم!! از وقتی رسیدم یه داستان جدید شروع کردم به خاطر یکی از دوستام که امروز باز به خاطر نداشتن آرامش خدای مهربونو صدا می زد.
.....
باز شروع شده!! شهرزاد و شنیدن درد آدما.. شهرزاد و دعا.. شهرزاد و قصه.. شهرزاد و غصه!
یه بار یه جا یه قصه ی خیلی قشنگ خوندم.. دوست دارم تعریفش کنم..
"یه روز یه استاد میره سر کلاس و به دانشجو هاش یه لیوان رو نشون میده..
میپرسه.. اگه من اسن لیوان رو یه دقیقه توی دستم جلوی صورتم بگیرم چی میشه؟
میگن هیچی..
یه ساعت چی؟
میگن دستتون خسته میشه..
یه شبانه روز چی؟
احتمالا دست از فرط خستگی و درد فلج میشه نمی تونه کاری کنه...
استاد میگه افکار ما تو مغزمون هم مثه همین لیوان هستن.. اگه یه مشکل رو زیاد توی ذهنمون نگه داریم ذهن خسته میشه.. فلج میشه و نمیتونه کاری کنه
خوبه که همیشه برای مدتی مشکلات رو بذاریم روی زمین.."
موافقم من هم!! یکی از قشنگ ترین قسمتای فیلم برباد رفته به نظر من اونجایی بود که "اسکارلت" در اوج ناراحتی و غم به خاطر از دست دادن "رت باتلر" با خودش گفت فردا به این موضوع فکر می کنم و یه راه حلی براش پیدا می کنم..
منم مدتیه آروم و شادم .. خدایا مرسی.. خیلی ماهی :* :*
باور نمی کرد به رسالت رسیده.. باور نمی کرد وظیفه ای به این بزرگی به عهده ی اونه.. اونی که همیشه توی شک به سر می برد:
خدایا.. من رو با سخت ترین ثانیه ها آشنا کردی تا بفهمم توی زندگی ما آدما تنها هستیم.. تنهای تنها!! تو همین لحظه ها بود که فهمیدم... ضعف بزرگترین خطای انسانه.. فهمیدم قدرت از هر چیزی توی این دنیا مهم تره.. وابستگی خورد کننده ترین خصلت بشریه..
و درست لحظه ای که شک کردم وظیفه ی من فریاد زدن اعتقاداتمه٬ تو همه چیزو نشونم دادی.. گفتی بنده ی من حرکت کن که دنیا به تو نیاز داره!
آهای مردمان.. جمع شوید.. آهای دوستان من فرستاده ای هستم از سرزمین ابدیت ها و ازلیت ها(!!!) امروز را با شما خواهم بود.. تا بگویم فداکاریتان را دوست نمی دارم.. از خود گذشتگیتان دست و بال شما را می بندد.. عشقتان ضعیفتان می کند.....
to be contineud
می رم اتاقم رو جمع و جور کنم.. با قصه ای که به زودی (شاید!!) آماده خواهد شد احتمالا شنبه بر می گردم!!
+ نوشته شده توسط Shahrzad در پنجشنبه هفدهم آبان 1386 و ساعت
20:1 |