تبليغاتX
A Happy Depressed
بدجوری سرما خوردم.. سرم درد می کنه و دارم می میرم ...!

الآن از امتحان مدار رسیدم خونه.. با وجود اینکه به نظر خودم به اندازه کافی خونده بودم اصلا خوب ندادم.. سخت بود و کلا هم از درسش بدم میاد!!

۴شنبه امتحان ذخیره دارم٬ ستوده فر گفته اگه فقط جزوه بخونبن ۱۴ میشین!! (تازه اگه جزوه خوب خونده بشه!!)

۵ شنبه میریم بجنورد.. مهمونی رامین و ریحانه که اون هفته کنسل شد حالا این هفته اس!

چه بارون قشنگی بارید امروز.. هر چند اصلا فصل اینجوری باریدن نیست.. من نمیدونم پس کی قراره زمستون بشه امسال!

میرم یه چایی بخورم و کمی بخوابم ......

+ نوشته شده توسط Shahrzad در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386 و ساعت 19:11 |
امروز ۲۲ آذره... باور یک ساله شدن ۳۰ مهر برام آسون تر از یکساله شدن ۲۲ آذر بود.....

یعنی واقعا یک سال گذشت؟ باور کنم؟ یعنی یک ساله که کارت دهکده تو کیف پولمه؟؟؟ با تاریخ ۲۲/آذر پشتش؟

از همون موقع ها بود که کلید کشوم گم شد.. همون موقع بود که گفتم وقایع رو ثبت نمی کنم ... همون موقع بود که خواستم پشت پا بزنم به همه چی... ۲۲ آذر شب بود که ورق برگشته بود.. درست وقتی که از کلاس تاریخ امامت برگشتم!!

باور نمی کنم دنیام انقدر عوض شده.... فکر می کنم و بوی عود توی سرم می پیچه... فکر می کنم و  مزه ی ۱۰ تا آب نبات رو توی دهنم حس می کنم... ۱۰ تا.. ۱۰ تایی که کافی نبود!! ۱۰ تایی که ۲۲ آذر رو ساخت....

نوشته هایی که صبح اون روز خوندم امروز کجان؟ همونا که یه هفته نوشتنش طول کشید.. همونا که تو روز مورد علاقه ام (من ۴شنبه ها رو دوست دارم)  سپردم به باد...

"...ستاره های کم سوی آسمان

باد ما را خواهد برد..."

تقویمی که توش وقایع مهم رو می نویسم باز می کنم.. ۲۲ آذر رو میارم:

یه روز قشنگ

تو یه دهکده

یه خاطره قشنگ

تو دست من!

------۸<-------------------------------------------written by myself---------------------------------------------------------

Thursday, November 23, 2006

oh sheri! baby,baby..
I know it's hard,but it's not imposible honey..
Please don cry
tears of a tiny powerfull girl is sth I can never see!

I know it is hard, but you can do it.

honey, I promise there will be no pain, just have the poison, you can fly by then..
just have it right now..

mitoonam begam emroozo dishab nimi az in zahr ro nooshidam
va ta akhare hafte hamasho khaham nooshid

 

+ نوشته شده توسط Shahrzad در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386 و ساعت 15:28 |
آخه چرا؟؟؟ چرا هیچکی نیست تا به من جواب بده؟؟؟؟

keypressed توی پاسکال خروجیش true یا false هستش.. و من هر چی گشتم تابعی پیدا نکردم مثه همون ولی خروجیش کد اسکی کلیده باشه  (تو اسمبلی و ++C می دونم اینجا نمی دونم )

میرم دوباره try کنم!!

+ نوشته شده توسط Shahrzad در سه شنبه بیستم آذر 1386 و ساعت 18:10 |
این تاپیکی که گذاشتم اسم قصه اییه که ۴چوبش چند روزیه تو ذهنمه!! تو همین پست به زودی می نویسمش!!

همش شروعش می کنم اما تموم نمیشه!! گاهی اصلا شروع هم نمیشه!! شاید دخترک روسپی راضی نیست قصه اش رو بگم.. انقدر که با محبته!! باشه وقتی راضی شد می نویسمش!

+ نوشته شده توسط Shahrzad در شنبه هفدهم آذر 1386 و ساعت 20:26 |
 

 

  مهم نیست چه می نویسم.. مهم آن است که تو چه برداشت می کنی!!

 

 

+ نوشته شده توسط Shahrzad در جمعه شانزدهم آذر 1386 و ساعت 0:34 |
یکی از دوستای خیلی خوبم در ادامه ی قصه ی جزیره اینو برام فرستاد که بدون تحریف می نویسمش:

جزیره خیلی شلوغ شده بود .دیگه اون سکوت همیشگی نبود ، دیگه اون تنهائی ها  تموم شده بود!

در واقع این جزیره دیگه یک جزیره ی اختصاصی نبود ، با این همه ،خوب از خوبی جزیره چیزی کم نمیشد!

نمی دونست چه حسی داره، آخه همیشه جزیره مال خودش بود، همیشه اونو واسه خودش میخواست، حالا داشت به

دور و برش نگاه میکرد همه داشتن از زیبائی اون جزیره لذت میبردن و جزیره همچنان زیبا بود،نمی تونست از

شادی بقیه ناراحت باشه!، ولی با این حال راحتم نمی تونست با این وضع کنار بیاد ، شاید چون احساس خیانت کرده بود

اگه چیزی نمی گفت ، اگه راه رو نشون نمیداد... چرا فکر کرد میشه رو قول اون پسر حساب کرد؟! چرا باور کرد ؟

از پسر پرسید : خوب حالا راه رسیدن به خدا رو به من نشون بده

پسر چیزی نگفت  فقط نگاهی به آسمون انداخت و دور شد شاید چون خیانت کرده بود....

ولی زمان همه چیز رو روز به روز روشن تر میکرد . سالها توی جزیره با خودش فکر میکرد در مورد زندگی، خدا ، و...

فکر میکرد دنیا و آفرینش چه قدر پیچیده است حتی بعضی وقتها فکر میکرد واقعا بیهوده است اما حالا همه چیز رو میتونست ببینه

بدون اینکه لازم باشه ساعتها فکر کنه ،می تونست خدا رو ،ایمان رو، ودلیل زندگی رو تو چهره ی آدما ببینه ،

آدمائی که خیلی ساده از اون جزیره ی زیبا لذت میبردن ، خدائی که همیشه اونجا بود و اون با عقلش نتونسته بود ببینه...

واقعا چطور نفهمیده بود که سالها در بهشت زندگی میکرده...؟!

 


در باب داستان بالا که دیشب پستش کردم ... شاید این جوابیه ای باشه به نگاه بد بینانه ی من به شلوغ شدن جزیره.. شایدم نباشه البته!! اما در هر صورت همیشه هم آدمایی که بالاجبار دور و ورت هستن.. نمیان که از جزیره لذت ببرن میان واسه نابودیش!!

به هر حال من از دوستم خیلی ممنونم به خاطر ادامه ی داستان!! ( ساعت ۱۱:۱۵ ظهر ۳ شنبه ۱۳/۹/۸۶)


همون طور که همه می دونین٬ امشب دوستان acm ایمون میرن تهران... امیدوارم شیر شیر برگردن.. چشمتون به پایتخت افتاد وبلاگ حقیر منو فراموش نکنینا  اگه اونجا ایشالا مقام آوردین وقتی برگشتین  خودتونو نگیرین.... جناب خودم٬ ولایت هم خوش بگذره!!

خدای مهربونم همه ی ما رو همراهی کن( ساعت ۱۱:۱۵ ظهر ۳ شنبه ۱۳/۹/۸۶)

+ نوشته شده توسط Shahrzad در سه شنبه سیزدهم آذر 1386 و ساعت 0:21 |
تنها توی یه جزیره زندگی می کرد. هیچ کس آدرس جزیرشو نمی دونست بجز جند تا از دوستای صمیمیش تا بعضی وقتا بیان و از تنهایی درش بیارن. آدمای زیادی بودن که وقتی اونو بیرون جزیره می دیدن ازش خواهش می کردن که آدرس اونجا رو بهشون بده . آخه خیلی  چیزا از زیبایی جزیره شنیده بودن. اما اون همیشه می ترسید آدما بیان و آرامش جزیره رو به هم بزنن.. نمی تونست بیشون اعتماد کنه حتی وقتی بهش قول میدادن که به کسی چیزی نگن. آخه سال ها طول کشیده بود تا موفق شده بود اونجا رو درست کنه . سال ها فقط برای خودش حفظش کرده بود.

یکی از روزای بهاری و آفتابی  بیرون جزیره قدم می زد . یه نفر آروم با خودش سرود تنهایی می خوند، توجهش بهش جلب شد. به خودش، به سرودش، به تنهاییش. رفت پیشش تا باهاش حرف بزنه. پسری بود که ادعا می کرد رنگ خدا رو دیده، پسری بود که ادعا می کرد تونسته نیمی از راه جزیره رو کشف کنه اما بقیه اش رو نه.  خیلی با همدیگه حرف زدن تا اینکه بالاخره بلند شد تا از پسرک خداحافظی کنهو به جزیره برگرده. اما پسر دستشو گرفت و گفت:" اگه دوست داری من آدرس خدا رو بهت بدم، آدرس جزیره رو به من بده" . اونم با وجود اینکه می دونست پسر هیچ وقت نمی تونه آدرس خدا رو بخش بده قبول کرد. آخه بدجوری اعتمادش جلب شده بود. نشست ، نقشه ی ورود به جزیره رو توی یه کاغذ کشید، گذاشت تو دست پسر و بلند شد و برگشت به جزیره. و همش تو این فکر بود که کی دوست جدیدش میاد تا همه ی جزیره رو بهش نشون بده.

درست فردای اون روز پسر اومد.. همه ی جزیره رو دید..

روز بعد دوباره اومن اما تنها نبود با یه دوست اومده بود با وجود اینکه قول داده بود راز جزیره مخفی بمونه.

روز بعد یه عده دیگه که نمی شناختشون  رو دید که توی جزیره گلا رو بو می کردن... روزها از پی هم می گذشت.. هر روز آدمای تازه ای می اومدن. و اون که همیشه  از آدما دور بود فقط به این فکر می کرد که آیا می تونه روزی دوباره  تو جزیره ای با تنهایی خودش هم صحبت باشه ؟!! ولی جوابشو می دونست. حالا دیگه اون آدم گمنام قبلی نبود. راه فراری نداشت .. خوب یا بد باید به تغییر شکل پیدا کردن جزیره عادت می کرد.............. ! باید عادت کنم....... ......

+ نوشته شده توسط Shahrzad در یکشنبه چهارم آذر 1386 و ساعت 0:31 |
فردا امتحان معادلات دارم.. بلد نیستم  هیچ وقت برام قابل هضم  (درست نوشتم املاشو؟) نبوده که چرا من از درسای اینطوری انقدر بدم میاد!! و اینکه چرا همیشه خیلی دیر شروع می کنم به خوندن و بعد پشیمون میشم چون می بینم اونقدرا هم مزخرف نبوده!! اما هیچ وقت این تجربه باعث نمی شه دفعه ی بعد ....!

فردا که ایشالا این امتحان رو بدم بعد باید برم سراغ کوئیز نظریه!! که تا شب بیشتر وقت نداریم.. بعد هم یحتمل می خوابم و یه شنبه هم که صبح تا شب دانشگاهم بعدشم که واسه ۳ شنبه چندین کیلو تمرین نظریه داریم...... ۳ شنبه شب هم که مامان گیر داده بریم ولایت (۵شنبه پا تخت رامین و ریحانه اس) تا جمعه.. شنبه امتحان نظریه دارم.. ۲ شنبه زبان عمومی (که زبان اصلا نمی دونم چیا داره توش!!) خلاصه اینکه هفته ی سختی در پیش است!! و اگه احیانا کم پیدا شدم (که بعید می دونم) نگران نشه کسی. زنده ام

دیگه اینکه.. حالم بد شد از بس ۲ روزه زیاد خوابیدم!!! آخه من هر وقت درس دارم همش می خوابم چون اگه نخوابم عذاب وجدان دارم که چرا درس نمی خونم!!!!!

+ نوشته شده توسط Shahrzad در جمعه دوم آذر 1386 و ساعت 21:3 |


Powered By
BLOGFA.COM