یکی از دوستای خیلی خوبم در ادامه ی قصه ی جزیره اینو برام فرستاد که بدون تحریف می نویسمش:
جزیره خیلی شلوغ شده بود .دیگه اون سکوت همیشگی نبود ، دیگه اون تنهائی ها تموم شده بود!
در واقع این جزیره دیگه یک جزیره ی اختصاصی نبود ، با این همه ،خوب از خوبی جزیره چیزی کم نمیشد!
نمی دونست چه حسی داره، آخه همیشه جزیره مال خودش بود، همیشه اونو واسه خودش میخواست، حالا داشت به
دور و برش نگاه میکرد همه داشتن از زیبائی اون جزیره لذت میبردن و جزیره همچنان زیبا بود،نمی تونست از
شادی بقیه ناراحت باشه!، ولی با این حال راحتم نمی تونست با این وضع کنار بیاد ، شاید چون احساس خیانت کرده بود
اگه چیزی نمی گفت ، اگه راه رو نشون نمیداد... چرا فکر کرد میشه رو قول اون پسر حساب کرد؟! چرا باور کرد ؟
از پسر پرسید : خوب حالا راه رسیدن به خدا رو به من نشون بده
پسر چیزی نگفت فقط نگاهی به آسمون انداخت و دور شد شاید چون خیانت کرده بود....
ولی زمان همه چیز رو روز به روز روشن تر میکرد . سالها توی جزیره با خودش فکر میکرد در مورد زندگی، خدا ، و...
فکر میکرد دنیا و آفرینش چه قدر پیچیده است حتی بعضی وقتها فکر میکرد واقعا بیهوده است اما حالا همه چیز رو میتونست ببینه
بدون اینکه لازم باشه ساعتها فکر کنه ،می تونست خدا رو ،ایمان رو، ودلیل زندگی رو تو چهره ی آدما ببینه ،
آدمائی که خیلی ساده از اون جزیره ی زیبا لذت میبردن ، خدائی که همیشه اونجا بود و اون با عقلش نتونسته بود ببینه...
واقعا چطور نفهمیده بود که سالها در بهشت زندگی میکرده...؟!
در باب داستان بالا که دیشب پستش کردم ... شاید این جوابیه ای باشه به نگاه بد بینانه ی من به شلوغ شدن جزیره.. شایدم نباشه البته!! اما در هر صورت همیشه هم آدمایی که بالاجبار دور و ورت هستن.. نمیان که از جزیره لذت ببرن میان واسه نابودیش!!
به هر حال من از دوستم خیلی ممنونم به خاطر ادامه ی داستان!! ( ساعت ۱۱:۱۵ ظهر ۳ شنبه ۱۳/۹/۸۶)
همون طور که همه می دونین٬ امشب دوستان acm ایمون میرن تهران... امیدوارم شیر شیر برگردن.. چشمتون به پایتخت افتاد وبلاگ حقیر منو فراموش نکنینا

اگه اونجا ایشالا مقام آوردین وقتی برگشتین خودتونو نگیرین.... جناب خودم٬ ولایت هم خوش بگذره!!
خدای مهربونم همه ی ما رو همراهی کن( ساعت ۱۱:۱۵ ظهر ۳ شنبه ۱۳/۹/۸۶)
+ نوشته شده توسط Shahrzad در سه شنبه سیزدهم آذر 1386 و ساعت
0:21 |