خوب ... راستش ترجیح میدم پیک 2 رو بی خیال شم.. اما شایدم نباید بشم! گفته بودم ژوکر رو بجز اونایی که باید می خوندن فقط یه نفر دیگه خونده بود.. امروز بیشتر از هر روز دیگه ای پشیمونم!!
من یک بار تو کل زندگیم با تجربه ای که داشتم فهمیدم مبارزه چه نیروی عظیمی داره و شاید واقعا نباید همه چیز رو فاش کنم.. شاید کم پیدا بشه کسی که بفهمه من از چی حرف می زنم!!
یه جور یکی شدنه.. یه روند دوست داشتن از یه نوع دیگه!! نه اشتباه نکنین.. لازم نیست این مبارزه حتما پشتش عشق و عاشقی باشه!! اصلا لازم نیست ....... هی می خوام حرف بزنم و هی با خودم میگم.. شهرزاد خودتم می دونی حرفاتو داری ارزون می فروشی!! همش آخرش سکه ی یه پول می شه و مزحکه ی 4 تا آدم که آره شهرزاد دوست پسر داره یا داشته یا خواهد داشت.. چمیدونم....!!! یا اگه بگم نه آقا جان این نبرد اصلا جنسیت نمیشناسه پس فردا همه میگن شهرزاد عاشق هم کلاسی دبیرستانش بوده!!! منظورم تو نیستیا.. اینجا دنیای اینترنته.. هر کس و ناکسی دستش به این حرفا می رسه..... اما آخه اگه نگم... تا کی نگم؟ اصلا چیو نگم؟
می زنم به در بی خیالی... هر چی بشه آخرش بشه!! روزی که شروع کردم به نوشتن همیشه به این فکر می کردم که همه ی دنیا بخونن.... هیچ وقت با بابا موافق نبودم که می گفت، باید نوشت اما هر نوشته رو بعد از حداقل 10 سال لو داد.... نوشته رنگ کهنگی که به خودش بگیره دیگه قوی نیست!
"..... ترسو ها هرگز نمی گذارند قلبشان در این آتش بدرخشد فقط مایلند که وضعیت جدید هر چه سریع تر به وضعیت قبلی برگردد تا بتوانند به زندگی شان ادامه دهند و به همان شیوه ی مرسومشان فکر کنند. اما شجاعان ، کهنگی را در آتش می انداختند و حتی به بهای رنج درونی عظیم، همه چیز، حتی خدا را کنار می گذاشتند و پیش می رفتند.
-شجاعان همیشه کله شق اند!
خدا با خشنودی از آسمان لبخند می زند، زیرا خواسته ی او همین بوده، که هر کس مسئولیت زندگی خویش را در دست بگیرد. زیرا در تحلیل نهایی، خدا بزرگ ترین هدایا را به فرزندان خود داده است: قدرت انتخاب و تعیین کردار خویش.
تنها مردان و زنانی که در قلب خویش شعله مقدس را داشتند می توانستند با او رو به رو شوند. و تنها آن ها راه بازگشت به عشق او را می شناختند، چرا که آن ها می فهمیدند که فاجعه تنبیه نیست، مبارزه است.
ایلیا تمتم گام های زندگی اش را در ذهنش مرور کرد. با ترک کارگاه نجاری، رسالتش را بدون بحث پذیرفته بود. هر چند راهش درست بود _ و همین طور هم احساس می کرد_ اما هرگز فرصتش را نیافت که ببیند در راه هایی که انتخاب نکرده، چه اتفاقی می افتد، چرا که می ترسید ایمان و اخلاص و اراده اش را از دست بدهد. تجربه ی راه مردم عادی راخطرناک می دانست... شاید به آن خو می گرفت و از دیده هایش لذت می برد. نمی فهمید که او هم مثل دیگران است، حتی اگر آوای فرشتگان را می شنید و هر از گاهی، فرمانی از سوی خدا دریافت می کرد، آنقدر به خواسته اش اطمینان داشت مه درست مثل کسانی عمل کرده بود که در زندگی شان هرگز تصمیم مهمی نگرفته اند.
از شک گریخته بود، و از شکست، و از لحظات دو دلی. اما خدا رحیم بود و او را به مغاک واقعیت اجتناب نا پذیر راند تا نشانش بدهد که انسان باید سرنوشت خود را انتخاب کند، نه این که آن را بپذیرد.
سال ها قبل در شبی همچون آن شب، یعقوب نگذاشت خدا بدون تبرک او برود. در آن هنگام که خدا پرسید نام تو چیست؟
نکته ی مهم همین بود: داشتن نام. وقتی یعقوب پاسخ داد، خداوند او را با نام اسرائیل تعمید داد. هر کس از بدو تولد نامی دارد، اما باید بیاموزد که زندگی خود را با کلامی تعمید دهد که خودش انتخاب کرده، تا معنایی به زندگی خویش ببخشد.
بیوه زن گفته بود:" من اکبرم."
برای ایلیا ویرانی شهر و مرگ زن دلبندش لازم بود تا دریابد که او نیز باید نامی داشته باشد. و در آن هنگام، زندگی اش را آزادی نام گذاشت."
هنوز یک قسمت دیگه از این بحث مونده!! شاید آخرشم نشه چیزی از این حرفها فهمید.. شاید هم اونایی که باید بفهمن می فهمن.. در هر صورت، من هم مبارزه می کنم با........!
+ نوشته شده توسط Shahrzad در یکشنبه بیست و سوم دی 1386 و ساعت
22:46 |