تبليغاتX
A Happy Depressed

و اما قسمت سوم و احتمالا آخر!!

 

"...... ایلیا برخاست و دعا کرد: پروردگارا با تو جنگیدم و شرمنده نیستم. و در این جنگ، دریافتم که من بر راه خویشم، زیرا خود چنین می خواهم، پدر و مادرم، یا سنت سرزمینم آن را بر من تحمیل نکرده، و نه حتی تو!

 

.... باز سازی شهر اکبر، چیزی که ایلیا گمان می کرد مبارزه با خداست، در حقیقت ملاقات دوباره با خدا بود."

 

در واقع قرار نبود  این تیکه ی آخر خلاصه بشه ولی نهایتا از یک صفحه ی باقی مونده تصمیم گرفتم فقط همینقدرشو بنویسم.. بقیه اش یه جور تکرار مکررات بود!

 

حالا که به آخرش رسیدم.. احساس می کنم باید حرفی به عنوان حسن ختام یا نتیجه گیری بزنم..

 

................

 

دقایقی رو لابه لای نوشته های قدیمیم گذروندم...به دنبال چیزی برای پایان.. خیلی چیزها پیدا شد، اما چیزی برای اینجا نوشتن نه!!

خیلی تو mood نوشتن نیستم. اگه بودم حتما خیلی بیشتر توضیح میدادم...... شاید یه روز دیگه برگشتم و توضیح دادم. اما واسه الآن بسه.

 

 


 

احتمالا تا 30 دی دیگه این حوالی پیدا نشم!! که البته هیچ ربطی هم به درس خوندن نداره چون بعدش امتحانا شروع میشه ولی من قول میدم که دوباره پیدا بشم!!

راستی.. کامنتای پست قبل رو تو همون کامنتدونی جواب دادم .. کامنتور های محترم می تونن مراجعه کنن!!

+ نوشته شده توسط Shahrzad در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386 و ساعت 16:12 |

خوب ... راستش ترجیح میدم پیک 2 رو بی خیال شم.. اما شایدم نباید بشم! گفته بودم ژوکر رو بجز اونایی که باید می خوندن فقط یه نفر دیگه خونده بود.. امروز بیشتر از هر روز دیگه ای پشیمونم!!  

من یک بار تو کل زندگیم با تجربه ای که داشتم فهمیدم مبارزه چه نیروی عظیمی داره و شاید واقعا نباید همه چیز رو فاش کنم.. شاید کم پیدا بشه کسی که بفهمه من از چی حرف می زنم!!

 

یه جور یکی شدنه.. یه روند دوست داشتن از یه نوع دیگه!! نه اشتباه نکنین.. لازم نیست این مبارزه حتما پشتش عشق و عاشقی باشه!! اصلا لازم نیست ....... هی می خوام حرف بزنم و هی با خودم میگم.. شهرزاد خودتم می دونی حرفاتو داری ارزون می فروشی!! همش آخرش سکه ی یه پول می شه و مزحکه ی 4 تا آدم که آره شهرزاد دوست پسر داره یا داشته یا خواهد داشت.. چمیدونم....!!! یا اگه بگم نه آقا جان این نبرد اصلا جنسیت نمیشناسه پس فردا همه میگن شهرزاد عاشق هم کلاسی دبیرستانش بوده!!! منظورم تو نیستیا..  اینجا دنیای اینترنته.. هر کس و ناکسی دستش به این حرفا می رسه..... اما آخه اگه نگم... تا کی نگم؟ اصلا چیو نگم؟

 

می زنم به در بی خیالی... هر چی بشه آخرش بشه!! روزی که شروع کردم به نوشتن همیشه به این فکر می کردم که همه ی دنیا بخونن.... هیچ وقت با بابا موافق نبودم که می گفت، باید نوشت اما هر نوشته رو بعد از حداقل 10 سال لو داد.... نوشته رنگ کهنگی که به خودش بگیره دیگه قوی نیست!

 

"..... ترسو ها هرگز نمی گذارند قلبشان در این آتش بدرخشد فقط مایلند که وضعیت جدید هر چه سریع تر به وضعیت قبلی برگردد تا بتوانند به زندگی شان ادامه دهند و به همان شیوه ی مرسومشان فکر کنند. اما شجاعان ، کهنگی را در آتش می انداختند و حتی به بهای رنج درونی عظیم، همه چیز، حتی خدا را کنار می گذاشتند و پیش می رفتند.

 

-شجاعان همیشه کله شق اند!

 

خدا با خشنودی از آسمان لبخند می زند، زیرا خواسته ی او همین بوده، که هر کس مسئولیت زندگی خویش را در دست بگیرد. زیرا در تحلیل نهایی، خدا بزرگ ترین هدایا را به فرزندان خود داده است: قدرت انتخاب و تعیین کردار خویش.

 

تنها مردان و زنانی که در قلب  خویش شعله مقدس را داشتند می توانستند با او رو به رو شوند. و تنها آن ها راه بازگشت به عشق او را می شناختند، چرا که آن ها می فهمیدند که فاجعه تنبیه نیست، مبارزه است.

 

ایلیا تمتم گام های زندگی اش را در ذهنش مرور کرد. با ترک کارگاه نجاری، رسالتش را بدون بحث پذیرفته بود. هر چند راهش درست بود _ و همین طور هم احساس می کرد_ اما هرگز فرصتش را نیافت که ببیند در راه هایی که انتخاب نکرده، چه اتفاقی می افتد، چرا که می ترسید ایمان و اخلاص و اراده اش را از دست بدهد. تجربه ی راه مردم عادی راخطرناک می دانست... شاید به آن خو  می گرفت و از  دیده هایش لذت می برد. نمی فهمید که او هم مثل دیگران است، حتی اگر آوای فرشتگان را می شنید و هر از گاهی، فرمانی از سوی خدا دریافت می کرد، آنقدر به خواسته اش اطمینان داشت مه درست مثل کسانی عمل کرده بود که در زندگی شان هرگز تصمیم مهمی نگرفته اند.

 

از شک گریخته بود، و از شکست، و از لحظات دو دلی. اما خدا رحیم بود و او را به مغاک واقعیت اجتناب نا پذیر راند تا نشانش بدهد که انسان باید سرنوشت خود را انتخاب کند، نه این که آن را بپذیرد.

 

سال ها قبل در شبی همچون آن شب، یعقوب نگذاشت خدا بدون تبرک او برود. در آن هنگام که خدا پرسید نام تو چیست؟

 

نکته ی مهم همین بود: داشتن نام. وقتی یعقوب پاسخ داد، خداوند او را با نام اسرائیل تعمید داد. هر کس از بدو تولد نامی دارد، اما باید بیاموزد که زندگی خود را با کلامی تعمید دهد که خودش انتخاب کرده، تا معنایی به زندگی خویش ببخشد.

 

بیوه زن گفته بود:" من اکبرم."

 

برای ایلیا ویرانی شهر و مرگ زن دلبندش لازم بود تا دریابد که او نیز باید نامی داشته باشد. و در آن هنگام، زندگی اش را آزادی نام گذاشت."

 

هنوز یک قسمت دیگه از این بحث مونده!! شاید آخرشم نشه چیزی از این حرفها فهمید.. شاید هم اونایی که باید بفهمن می فهمن.. در هر صورت، من هم مبارزه می کنم با........!

+ نوشته شده توسط Shahrzad در یکشنبه بیست و سوم دی 1386 و ساعت 22:46 |

نمی دونم چی بنویسم.. فقط دارم می نویسم که نوشته باشم.. نه این فقط یه شوخی لوس بود!! خیلی خوبم می دونم چی می خوام!

 

کتاب " کوه پنجم " رو مدت ها قبل خونده بودم که تاثیر عمیقی روی من داشت.. و همیشه دوس داشتم در موردش بنویسم!! این کتاب در مورد  ایلیای نبی (الیاس) نوشته شده و گونه ای از مبارزه... چیزی شبیه مبارزه ی یعقوب با خداوند!

 

من مبارزه رو نوعی از عشق می دونم.. توی ژوکر تنها داستان نسبتا طولانی ای که به آخر رسوندم سعی کردم معنی مبارزه توی ذهنم رو بیان کنم.. البته آدمای خیلی کمی اونو خوندن، در حقیقت بجز یک نفر که اونم الان پشیمونم دادم بخونه، بقیه باید می خوندن.. یکی خودم و دیگری کسی که به خاطرش نوشتم _ یکی از دوستای خیلی صمیمی دبیرستانم به اسم سرور!

 

خیلی دارم از موضوع کتاب دور می شم! شایدم در حقیقت بیشتر قصدم صحبت از مبارزه باشه تا خود اون کتاب!

 

کاش هنوزم می تونستم به قشنگی اون روزا توصیفش کنم.. یا کاش حداقل کشوم باز می شد و از نوشته های اون موقع استفاده می کردم!

 

 " یعقوب آن شب را در خیمه گاه به سر برد. و یعقوب تنها ماند و مردی با وی  تا طلوع فجر کشتی می گرفت. و چون او دید که بر وی غلبه نمی یابد گفت  مرا رها کن.

 یعقوب پاسخ داد: تا مرا برکت ندهی ، تو را رها نکنم.

 مرد به او گفت: تو با خدا و انسان مجاهده کردی و نصرت یافتی، پس نام تو   چیست؟

 گفت: یعقوب.

 و مرد گفت: زین پس نام تو دیگر یعقوب خوانده نشود، بلکه اسرائیل."

 

این داستان مبارزه ی یعقوب توی تورات نوشته شده.. یادمه معلم بینش سوم دبیرستانم.. از این داستان به عنوان سندی برای تحریف تورات استفاده می کرد (آخه یهودی ها معروفن به اینکه واسه خدا جسم در نظر می گیرن و خلاصه عقاید اینجوری دارن) من همون موقع هیچ احساس خاصی نداشتم.. اما بعد ها خیلی فکرم عوض شد! دیگه به نظرم قصه ای تحریف شده نبود بلکه کلامی آموزنده می دیدمش!

 

"ایلیا از خواب پرید و به گنبد آسمان نگریست. نکته ی گم شده همین بود!

 

 مدت ها پیش، یعقوب نبی، خیمه زد و شب هنگام، کسی وارد خیمه اش شد و تا فجر با او کشتی گرفت. یعقوب این مبارزه رو پذیرفت، هر چند می دانست که حریفش پروردگار است. صبح هنگام ، هنوز شکست نخورده بود و نبرد تنها زمانی متوقف شد که خدا حاضر شد او را متبرک کند.

 

این داستان نسل به نسل منتقل شده بود تا هیچ کس هرگز از یاد نبرد که گاهی لازم است آدمی با خدا منازعه کند. فاجعه زمانی به زندگی  هر انسانی راه می یافت، این فاجه ممکن است نابودی یک شهر باشد، یا مرگ فرزند، یا اتهام بی دلیل. در آن لحظه خدا انسان را به مبارزه می طلبد و او را وا می دارد تا به این سوال پاسخ دهد " چرا محکم به این هستی کوتاه و سرشار از رنج چسبیده ای؟ معنای تلاش تو چیست؟"

 

کسی که پاسخ این سوال را نمی دانست، تسلیم می شد. اما کسی که به دنبال معنایی برای هستی بود احساس می کرد خدا عادل نیست و سرنوشت خویش را به مبارزه می طلبید. در این لحظه، آتشی از نوع دیگر، از آسمان فرود می آمد... نه آتشی که می کشد، بلکه آتشی که دیوار های کهن را از هم می دردو امکانات واقعی هر انسان را بر او می نمایاند...."

 

این داستان هنوز ادامه داره و هنوز حرف من تموم نشده. اما ترجیح میدم بقیه اش باشه واسه بعد!

 

+ نوشته شده توسط Shahrzad در شنبه بیست و دوم دی 1386 و ساعت 23:6 |
اتاق من قرمزه.. البته الآن خیلی هم شلوغه!!

گروه خونی من O می باشد!! متولد ماه مرداد! سال گربه..

چرا اینا رو میگم؟ چون شبیه اینه که تا حالا نمی دونستم!

بی معنی خاصی و بلا نسبت شما ٬ با متولدین شهریور هیچ گونه سازشی ندارم.. متولدین ماه های تیر.. فروردین.. اردیبهشت.. بهمن رو دوست دارم! ترجیح میدم با متولدین خرداد خیلی رابطه نداشته باشم.. (ترسناکند!) احساس خاصی به ماهای دیگه ندارم.. البته متولدین مرداد رو هم به سختی تحمل می کنم ( ۲ تا شیر با هم جور در نمی آیند!)

زیاد خواب می بینم و به خواب هام اعتماد دارم!

چرا اینا رو میگم؟ به قول خدا بیامرز  "ژاله صمدی" چون دوس دارم!


" ژاله صمدی"...... بازی خطرناکیه....... !!


درک بزرگ پنداشتن بزرگان برام سخته.. منظورم از بزرگ پنداشتن نرسیدن به اوناس!


دوستی می گفت ٬ حافظ به اونایی که حرف دلشونو میگن و از این جور چیزا میگه فاش کننده ی اسرار.. ببینم آقای حافظ خودش بزرگ ترین افشا کننده نیست احیانا؟


چقدر وبلاگ ها شبیه هم شدن تازگی ها!! (تازگی ها باید برود اول جمله البته!!)

تصمیم دارم بجای اینکه هر وقت دپرسی بر هپی بودن غلبه کرد بنویسم٬ عکسشو انجام بدم!

البته تصمیم دارم اصولا کمی کمتر قدم در دنیای مجازی بذارم... دنیای این طرف بدجوری خِرمان را چسبیده و تلاش بر جلب توجه دارد!


می خواهم اگر خدا بخواهد تغییراتی اعمال کنم در خوم و زندگی ام.. به لطف آشنایی با "ژاله صمدی" !! (لطفا یک فاتحه براش بخونین شاید واقعا واقعی باشه......)


انقدر در طول راه جاده طبیعی به نظر می رسه که نه می ترسیم.. نه فرار می کنیم نه تعجب.. چرایش را نمیدانم به مولا!

چه افکاری واقعا!! آن هم نزدیک امتحان ها.. راستی اگر کسی فهمید به من هم بگوید چرا تثر محاوره ای ام یکباره تغییر کرد و خلاصه چه شد که اینگونه شد!!!

(یحتمل واگیر هم دارد از ماسک استفاده نمایید.) 

 

+ نوشته شده توسط Shahrzad در سه شنبه هجدهم دی 1386 و ساعت 15:39 |
بی هیچ پیش زمینه ی فکری ای می نویسم.. اما چه دروغ بزرگی.. فکرم آنقدر مشغول است که پیش زمینه را می خواهم چه کار؟

برگ های تقویم سال ۸۶ به سرعت ورق می خورند و من می خوانم روزهای زندگی ام را.. حتی همه ی آنچه که انجام نداده ام...

همه چیز توی آن تقویم عجیب است.. حتی از محتویات کشوی قفل شده ام هم عجیب تر... آدم هاییکه در دوره ای همه ی صفحات را به خود اختصاص می دهند و بعد.. ناگهان بی هیچ دلیلی می روند.. محو می شوند انگار هرگز نبوده اند.. شاید اگر حضور موقتیشان را ثبت نمی کردم هیچ وقت به یاد نمی آوردم که روزی بوده اند!! و حتی احساساتم و حتی افکارم.

هر سال به نظرم گذشتن یک سال همچون یک لحظه است.. هر عید که می آید باور نمی کنم یک سال گذشته است.. اما امسال.. خدای من.. چقدر عوض شده ام... چه زندگی مزخرفی بود  یک سال پیش از همین حوالی تا خود عید!! کمی البته به عید نزدیک تر.... اسفند پارسال هم که به وضوح می توان مزخرفی اش را توی وبلاگ سابقم دید!!

مامان و یلدا بجنوردند.. و من با بابا اینجا.. شاید هم من تنها اینجا.. تنها که نمی شود گفت٬ با افکارم.. با گلدونم.. با اتاق مهربانم - همان کلیسایم را می گویم - با گل خشک هایم.. با لیوان روی میزم که نقاشی اش کرده ام .. با تو در ذهنم (تو نوعی را می گویم.. همه ی آنها که حتی فقط برای یکبار نامشان توی آن تقویم آمده.. یا حتی نیامده!! )

دوست دارم تا خود صبح حرف بزنم..  تا صبح فردا نه.. صبح فردا شاید هنوز روشن نباشد.. یک صبحی را می گویم که تاریکی وافعا رفته باشد.. تاریکی روز که چقدر تاریک تر از سیاهی شب است... اما این لعنتی نمی گذارد. این احساس مسخره ی پوچی.. این مرداب کثیف....

وقتی شروع کردم احساسم این نبود اما انگار پیش زمینه ی نا خود آگاهم مسموم بود.

بدروووووود

+ نوشته شده توسط Shahrzad در پنجشنبه سیزدهم دی 1386 و ساعت 22:43 |
دیروز توی دانشگاه یه عالمه وبلاگ نویسی کردم که طی یک عملیات اعصاب خورد کننده همش پرید!!!

من هر گونه در حال مردن یا خطرناک بودن رو تکذیب می کنم!!

فقط دست چپم تکون نمی خوره.. چون رگ روی مچم محکم خورد به میز تیز و تا مغز استخون ساعدم تیر می کشه!!

یلدا اومده مشهد.. خوشحالم و سرم کمی شلوغه!

۵شنبه رفته بودیم بجنورد.. که دیگه حوصله ندارم تعریف کنم یه بار تعریف کردم ثبت نشد دیگه به من چه!!!!

هیچی درس نمی خونم این روزا!! کلا روال زندگی پیچیده شده در حد خداااااا!!!

الانم دیگه بسه فعلا خوابم میاد..

+ نوشته شده توسط Shahrzad در سه شنبه یازدهم دی 1386 و ساعت 0:45 |

I look into the mirror

The mirror on my wall

I see a face deep inside

Face of a frightened little girl

She looks into My eyes  

She sees a face deep inside! 

Face of an unkown little girl

They look as if they've never met

As if they are too far to reach the exterior

As if they can stay still forever...

But the girl in the Mirror, closes her eyes

Thinkin she might be just a dream in her mind...

And you know

I don give a Sh*t to those foxy eyes

The one who betrays, is the one who dies!

(written in the class, 9 am)

+ نوشته شده توسط Shahrzad در سه شنبه چهارم دی 1386 و ساعت 16:3 |
چهار شنبه كلي با اعصاب درب و داغون رسيدم خونه كه حالا بماند...

همونطور كه گفته بودم 5 شنبه رفتيم به سمت ولايت، با اعمال شاقه!!! عمو ها كه زودتر رفته بودن چند باري به مامان تاكيد اكيد كردن كه نياين آقا جان.. جاده داغونه (عموي بزرگتر خاطر نشون كرده بود خودتون مياين بياين برادر زاده ي ما را نياوريد.. كه اينجا برادر زاده بر مي گردد به من)!!! ما هم كه گذشته از مهموني نميتونستيم از گوشت قربوني روز بعد چشم پوشي كنيم گوشمان به اين حرف ها بدهكار نبود و ساعت 2.30 به طرف دانشگاه (براي برداشتن ليان) حركت كرديم.. با همون ليان اينا مي رفتيم آخه!!

اصلا ماه خورشيد و فلك در كار بودن كه ما نريم.. قضيه همون "دست در دامن مولا زد در"  بود.. اما ما هم به خاطر هدف با وجود ترافيك وحشتناكي كه ميدون استقلال و همون جاده دانشگاه و غيره رو  گرفته بود و حدود 45 دقيقه ما رو الاف كرد خم به ابرو نياورديم..

خلاصه از ترافيكه كه گذشتيم.. مي گفتيم حالا ميريم صحيح و سالم مي رسيم و به همه اونايي كه گفتن نياين ميگيم خيط!! خلاصه حساب كرده بوديم كه ساعت 7 توي مهموني در حال بزن و بكوب هستيم.. در همين عوالم خوش خيالانه بوديم كه ديديم آب و هوا كم كم رنگ زمستون به خودش مي گيره.. ما اما از رو نرفتيم و به خوش خيالي ها ادامه داديم.. اما نزديكي هاي قوچان قضيه جدي شده بود با سرعت 20 مي رفتيم تا به شهر برسيم و زنجير چرخ بگيريم.. راستش اوضاع جاده از داغون هم گذشته بود.. و ما به ساعت 8 رسيدن رضايت داديم.

بالاخره به شهر رسيديم.. و زنجير چرخ رو رديف كرديم كه البته كمي طول كشيد! ديگه هرچي بيشتر مي رفتيم وضعيت جاده خرابتر مي شد!! و چند دقيقه اي به ساعت رسيدن ما افزوده!!

حالا توي اون هيرو بير حدس بزنين چي كم بود... بعله خرابي ماشين!! اما نه اشتباه نكنين اصلا كم نبود چون كمي از فاروج گذشته بوديم كه ديديم گاز فشرده مي شود اما ماشين حركت نمي كند!! مامان كه حسابي نگران بود به خصوص به خاطر ماهان (داداش 8 ساله ي ليان) منو حس فيلم هاي برفي گرفته بود... كه ما اين وقت شب توي اين برف و بوران كه تا چشم كار مي كرد سفيدي بود، ميميريم!!!! زنگ زديم به 110 كه گفت زنگ ميزنم براتون امداد خودرو.. 5 دقيقه بعد خبر گرفتيم .. گفت والا الآن كه هوا خيلي خرابه ما كاري نميتونيم بكنيم واستون (اينجا من گفتم من سهم غذامو ميدم ماهان تا اون زنده بمونه!!) بالاخره وقتي 110 ديد ما داريم ميميريم.. يه شماره داد گفت بهش بزنگيم.. كه اون هم باز يه شماره ديگه داد.. بعد اونم از راه دور راهنمايي كرد و ... ماشين ظاهرا سردش شده بود!!!! (ناز نازي) و بايد خيلي آروم حركت مي كرديم تا جون داشته باشه واسه حركت!! (ديگه مجبور شده بوديم به 9 رضايت بديم)

توي فاروجم به تعميرگاهها سري زديم... راستي زنجير چرخ هم هي شل مي شد در فواصل مختلف و باعث بيشتر معطل شدن!!

هيچ وقت از ديدن چراغهاي ولايت اون همه خوشحال نشده بوديم.. بالاخره ساعت 10 رسيديم........

و با استقبال پر شور همه مواجه شديم... آخه ما موفق شده بوديم... از موانع گذشته بوديم به هدف فكر كرده بوديم و آخرش بهشت نصيب ما شد (ولي لا مسب بد سرد بود هواي بهشت!)

شب محشري بود مهموني.. هر چند خيلي ها رفته بودن ما كه رسيديم... از اونجا هم رفتيم ديدن خونه ي عروس و دوماد.. بعد هم شب رفتيم خونه دايي بزرگ با ليان و مهبا (دختر دايي و خواهر آقا داماد) حسابي خوش گذرونديم تا پاسي از صبح!!!! بعد هم بالا خره خوابيديم..

همه ي خوش گذروني ولايت مال جمعه بود كه در قسمت بعدي تعريف مي كنم!!

فعلا برم پيش آزاده!!!!


+ نوشته شده توسط Shahrzad در یکشنبه دوم دی 1386 و ساعت 11:7 |


Powered By
BLOGFA.COM