تبليغاتX
A Happy Depressed

توی ذهنم نقشه ی یه کار بزرگ حضوری همیشگی داره. کاری برای من کاری برای تو!

 

تا حالا شده یه نوشته یا یه اتفاق تاثیر بزرگ و مهمی توی زندگیتون بذاره؟ واسه من زیاد پیش اومده! یکی از این تاثیر ها اونقدر عمیق و زیاد بود که من رو به سمت عشق به موثر بودن سوق داد!

 

همیشه از همون بچگی دوست داشنم متفاوت باشم! از مرز ها بگذرم و به دنیای جدیدی پا بگذارم.با شجاعت تمام برم جایی که هیچ کس نرفته و ثابت کنم هر جایی که توی ذهنمون ثبت شده جای بدیه واقعا بد نیست. نحوه ی حرکت و نوع نگاهه که بدی و خوبی رو مشخص می کنه!

 

2 تا روایت تو زندگی من تاثیر زیادی داشتن یکی قصه های هزار و یک شب بود که بعد از شنیدن داستان "شهرزاد قصه گو" هیچ وفت نتونستم  به داستان نویسی و از راه نوشتن موثر بودن فکر نکنم!

 

"پادشاهی زخم خورده از خیانت یک زن زیبا تصمیم به گردن زدن همه ی دخترایی که به همسری اختیار می کنه میگیره.

و بعد.. درست در نقطه ای که هیچ دختری حاضر نیست با پادشاه ازدواج کنه، شهرزاد  دختر وزیر وارد داستان میشه. شهرزاد به پدرش اطمینان میده با ترفندی برای همیشه کشتن دختران توسط پادشاه رو پایان میده و خودشم جون سالم به در میبره.

 

هزار و یک شب داستان گفتن برای پادشاه ، هم روحیات پادشاه رو تغییر میده و هم از اون جنون نجاتش میده و در نهایت شهرزاد زنده می مونه تا قصه هاش هنوز توی گوش بچه ها زمزمه بشه ."

 

و روایت دوم داستان شرطی شدن هاست! داستان اون فیل بیچاره. (داستان که نه، واقعیتی توی تربیت و نگهداری فیلا)

 

"بچه فیل قصه ی ما روزی از روز ها توسط آدم ها به دام می افته . آدم ها اونو با یه طناب محکم به یه درخت می بندن. بچه فیل که اسارتو دوست نداره تلاش می کنه تا فرار کنه. اما پاش به درخت بسته شده و هر چی ساعت ها تلاش می کنه موفق نمیشه. روز ها و ماهها می گذره باور بچه فیل تغییر نمی کنه تا اینکه بچه فیل بزرگ و بزرگ تر میشه.

آقا فیله می تونه با خرطومش تنه ی درختا رو بکنه. حسابی قوی شده. اما وقتی آدما اونو به یه طناب نازک به یه نهال می بندن فیل قدرتمند از جاش تکون نمی خوره. باور کرده تو این شرایط کاری نمیشه کرد."

 

قصه ی اینجوری مثه بچه فیلمون بازم بلدم . داستان سگ بیچاره یا اون ماهیه اما یکی دیگشون هست که من خیلی دوسش داشتم کمی متفاوت با بقیه بود:

 

" روزی از روزها باز این آدم ها تصمیم میگیرن روی جامعه ای از میمون ها تحقیفاتی کنن. 10 تا میمون و یه نردبون و مقداری موز وسایل این آزمایش بودن. آدما موزا رو گذاشتن روی نردبون و منتظر شدن تا یکی از میمونا بره بالا واسه برداشتنش. وقتی اولین میمون رفت بالا روی بقیه یه عالمه آب سرد ریختن و خلاصه اعصابشونو خورد کردن. انقدر اینکار تکرار شد تا اینکه بعد از یه مدت هر میمونی که می رفت بالای نردبون بقیه ی گروه کتکش می زدند. تا اینکه دیگه کسی جرئت نمی کرد بره بالای نردبون. آدما اومدن جای یکی از میمونا رو با یه میمون جدید عوض کردن! تازه وارد اولین کاری که کرد قاعدتا بالا رفتن از نردون برای برداشتن موز بود. که بقیه اونو هم کتک زدن و تازه وارد هم یاد گرفت نباید از نردبون بره بالا! یکی یکی همهی میمون ها جایگزین شدن تا اینکه بالاخره 10 گروه تبدیل به 10 تا میمونی شد که هیچ وقت آب روی سرشون ریخته نشده بود ولی هیچ کدوم از نردبون بالا نمی رفت و هر کی می رفت کتک می خورد. احتمالا اگه ازشون می پرسیدن آخه چرا؟؟؟ جواب میدادن نمی دونیم این اتفاقیه که در اطراف ما می افته"

 

خلاصه اینکه ، این منم! من که حالا همه ی تلاشمو می کنم تا شهرزاد قصه گوی این دنیا باشم. من که می خوام همه ی تلاشمو بکنم شرطی نشم.  من که حالا باز بیشتر از هر وقت دیگه ای یه نقشه ی بزرگ تو ذهنمه و سعی می کنم یادم نره برای موثر بودن باید از خودم شروع کنم. به خودم ایمان داشته باشم!

 

دختر داییم اومده اینجا! و من بهتره برم پیشش. (مهبای عزیزم)

 

 

+ نوشته شده توسط Shahrzad در سه شنبه سی ام بهمن 1386 و ساعت 13:23 |
دلم از دست آدم ها خون است و وفتی یادم می آید من هم آدمیزادی در این دنیام خون تر می گردد!!

دلم از دست برادر نمایان و حامیان دروغی خون است.

دلم از خودخواهان بی درد خون است.

دلم از زیاده خواهانی که با زیاده خواهی هاشان دنیای دیگران ویران می کنند خون است.


نمی دونم چطور یکی ممکنه انقدر بی رحم باشه که از حق بقیه بگیره و بذاره تو جیب خودش و یکی حق خودشو بین بقیه تقسیم کنه!

خدایا.. دلم داغون گرفته.. این حق ما نیست. هیچ کدوممون.. می دونم من کوچیک تر از اونی هستم که در مورد اتفاقای اطرافم قضاوت کنم. اما بخیل جماعتو نمی تونم ببینم. اونایی رو که نردبونشون برای رسیدن به هدف له شدن به عده دیگه است.. خدایا بد جوری شاکی ام از رسم زمونه..زخم خورده ام اساسی. درمونش کن خدا نذار جای زخمم چرکی بشه و یه کینه ی زشت اونجا بمونه! کمکم کن به دشمن دوست نمامون عشق بورزم. کمک کن کودکتو و آروم!!!

 

+ نوشته شده توسط Shahrzad در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386 و ساعت 18:28 |

 There are lots of people around me who I adore, I donno I almos like every one around..

 What I'm tryin to say is,  here is not just the place I lika write the stuffs in ma mind.

I let you peeps in, inside the house I've made for you. But if I left, someday, near or far, don ever think the door is closed. 

The article below has been written by a friend of mine, I like to have it here.

-------------------------------

Sometimes you feel it is so hard to write the feelings!

But still you want to write; why? Well, I really don't know maybe because it is a mission!

Something you cannot ignore because you really like it but a motive is needed!

Seems as if I have it, so I wanna talk about life, about the fact that the world is always changing!

everything , every part of it ,It's kind of interesting I like it , I wanna move with it but I am frightened!

Frightened of loosing my roots!My past, my beliefs and oh my God I always thought life is simple!

No! I haven't changed my mind yet! But I see understanding is just a part of it! But decision is

what makes it challenging, Nice, but spooky !

 I feel I am at the thresh hold of moving, but hey it is the hard part!

Is there anybody to give me a hand?! God?!  yoohoooooooooo! Do you hear me?!

Or is it a test!? Ok, I know the whole life is a test! But come on, send me a savior!

No?  But why? I really need it. Aha I have one? Ok then I'll search, at least give me some light in this damn darkness! You don't expect a blind to see! Or Do you?

Anyway, Nope! I won't loose my hope and go on! Maybe time forces me to do sth incredible!

unexpectable from me! Now I am looking around, people are everywhere, happy, sad, depressed, frightened, perplexed, drunk! sleepy,.... and yet they are all living !brilliant!

They can live even behind masks! Even without hope! Without conscience !

So filthy but yet possible! Why not me ,I am much better or at least I can be; and I don't need to

feel the heavy weight of masks!

So God! See me the way I am, not the way you want me to be!

I still love you!

 

+ نوشته شده توسط Shahrzad در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 و ساعت 16:45 |

توی  تختش غلت می زد... بوی تند عطری می پیچید... عطری که فقط خودش بوشو می شناخت. عطری که فقط خودش اونو توی مغزش احساس می کرد. ساعت ها خوابیده بود ولی هنوز به خاطر اون عطر تند سر درد بود.

 

شاید بوی گناه بود. یا رایحه ی عشق .  یا توهم تجربه.

 

هر چه که بود همه ی هستی اش را بلعیده بود. به هر طرف می چرخید همراهش بود. دستانش عطر را به همه جا پخش می کرد.

 

به آیینه نگاه می کرد و می پرسید آیا این خیانت است؟ خیانت به ابدی بودن و جاویدان بودن روحش. خیانت به قسم روز ازلش. خیانت به همه ی آنها که دوستشان نمی داشت (دیگر؟). یا به همه ی آنها که بعد ها دوستشان می داشت!! خیانت به همه ی باور های رنگ باخته.

شاید. شاید بود. خائن. ابدی.

 

 کسی با او حرف می زد. خاطره هایی از دور دست می گفت و او هیچ نمی شنید به عطری که مغزش را منفجر می کرد فکر می کرد. یا شاید به لحظه های عطر آگین زندگی! یا شاید هیچ اما نمی شنید.

 

غرق شده بود. غرق اما زنده تر از همیشه. با آبشوش هم می توان نفس کشید!

 

 


دهه ی فجره و همه جا به گونه ای صحبت انقلاب.

 یکی برام امروز خیلی حرف زد. یکی که می گفت بعد از انقلاب یک سوم پادگان مشهد در اختیارش بود در حالیکه 25 سال داشت و سرباز ساده بود.

می گفت اون بود که اسلحه های همه ی رده های بالا رو جمع می کرد.

 

می گفت ، خیلی کارا برای انقلاب کرد. می گفت یه مدتی هم از فداییان بود و همه ی کتاب های مارکس و انگلس و... رو خونده بود . می گفت یه جورایی اگه ادامه داده بود کله گنده ای بود . تو همه ی مزایده ها ی  خصوصی واسه وسایل سلطنتی حرفی برای گفتن داشت. می گفت نوشته بود "آری".

 

ولی اینم گفت که 2 روز بعد از پیروزی راه پیمایی گذاشتن . اون پوزخند تلخی زده و نرفته. گفت پادگان رو خیلی زود ترک کرده . گفت "آآآآآآآه!! ".

 


 من که نرفتم ولایت!! یعنی راستش استرس انتخاب واحد نمی گذارد بروم. و خیلی هم دوست دارم کتاب بخوانم. و شاید این حس از بین برود با رفتن من. مادر هم که سرمای سختی خورده است. پدر هم که با هر گونه سفر نرفتن همیشه موافق است.

 

روزهای زندگی ام عجیب می شوند. هر روزم به نوعی عجیب تر از دیروز است. آدم ها رنگ می بازند . آدم ها رنگ می گیرند. نمی دانم! غلیان عجیبی ست!

 

در تمام طول روز در ذهن می نویسم٬ به هزاران سبک از هزاران موضوع.

 

آنقدر می چرخم و فکر می کنم به همه چیز به خصوص به اطرافیانم که گمان می کنم آخر چرخ دنده ها ی مغزم هرز می شوند!

 


حرف دیگه ای ندارم. بدرود.

 

+ نوشته شده توسط Shahrzad در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 و ساعت 20:59 |
نمی دونم کی مسائل درسی و نمره ها و انتخاب واحد تموم میشه که دیگه در مورد این چیزا وبلاگ نویسی نکنم!!

همه ی کد های معماری پر شدن ولی هنوز سقفا رو بالا نبردن! جرئت dc شدن ندارم و ۲ ساعته که آنلاینم!!

هم با user لاله هستم هم مال خودم در آن واحد! چون لاله کیشه و همه چیزو سپرده دست من.

منم انقدر اینا سقفا رو نبردن بالا که حوصله ام سر رفت و اومدم وبلاگ نویسی!! (سردمه چرا انقدر؟)

هی میگم قد دانشگاه رو باید بلند تر میساختن که لازم نباشه هی سقف ببرن بالا کو گوش شنوا؟؟

دیگه نمی دونم الآن چی بگم باشه بعدا میام اضافه می کنم..

+ نوشته شده توسط Shahrzad در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 و ساعت 10:27 |
ساعت ۳ بامداده ... شب خونه ی عموم دعوت بودیم.. لیان هم بود٬ از اونجا اومد خونه ی ما که فردا با هم براش انتخاب واحد کنیم! من ازش پرسیدم چه کدایی رو باید برداری؟ گفت نمی دونم.. گفتم خوب عیب نداره درساتو بگو ببینیم کداش چیه٬ گفت نمی دونم!!!!!!  لیان خوابیده و من دارم براش جدول آرایش ترمیشو از توی سایت نگاه می کنم چون چارت نداره!!!

.

.

ساعت ۴. این شهرسازی هم سخته انتخاب واحدش!! لیان یکی از درساشو حذف کرده بود و حالا چون تعدادشون کمه تو ترم فرد ارائه نمی شه و با یه درس دیگه هم که می خواست نمی تونه هم نیاز کنه!!

جه خوفناک!! البته اینا رو الآن لیان نمی دونه چون خوابیده!!

منم می رم بخوابم که فردا باید ۸ صبح بیدار شم بعدم برم دانشگاه فردوسی بعدم دانشگاه خودمون.

خداوند بخیر کند!!


فردای نوشته های بالا ساعت ۲ ظهر:

صبح ساعت ۸ در حالیکه لیان خواب بود بیدار شدم براش انتخاب واحد کردم تا ساعت یه ربع به ۹ سرعت خیلی بهتر از روزی بود که برای خودم رفتم کافی نت انتخاب واحد!

ساعت ۹.۱۵ از خونه در اومدم به طرف دانشگاه یلدا (دانشگاه فردوسی) که ۳ تا از استاداشو ببینم. فقط یکی بود اونم ساعت ۱۰ که رفتم پیشش گفت ۱۱ بیا. منم تو اون فاصله رفتم دانشگاه خودمون ببینم معظمی چی میگه واسه اسمبلی اشتباه. که گفتن کاری نمیشه کرد تا حذف و اضافه.

بعد برگشتم دانشگاه فردوسی که اونجا هم حسابی از این ور به اون ور رفتم و ساعت ۱ رسیدم خونه در حالیکه یکی از استاداشو بازم ندیدم.

الآنم که ناهار خوردم و حسابی خسته ام. اومدم بنویسم که بعد راحت برم بخوابم.

+ نوشته شده توسط Shahrzad در شنبه بیستم بهمن 1386 و ساعت 3:57 |
می خواستم دیشب آپ کنم اما انقدر خسته بودم که خواب را بر نوشتن ترجیح دادم!!

چند خبر از دیروز:

۱. انتخاب واحدی داشتم بس اسف بار! اشتباه وارد کردن یکی از کد ها توسط دوستم همانا و قطعی شدن درسی به نام اسمبلی که ۲ ترم پیش ۲۰ اش را گرفتیم رفت همان! (با یاسر برداشته شده!!)

۲. در همان اثنا انتخاب واحد٬ نازنین که سیستمی کنار سیستم من نشسته بود اعلام کرد مدار٬ همون درس کذایی که من حذف کردم به همه نمره اضافه کرده و نازنین با ۱۲ پاس شد.

۳.رفتیم شیر موزی گرفتیم از نازنین خانم بابت مدارشون!!

۴.برای عدم کشیده شدن قضیه اسمبلی به کمیته انضباطی فی الفور به دانشگاه رفتیم و گفتن برید شنبه که مدیر گروهتون اومد بیاین!

۵.معادلات هر چند ناپلئونی ولی پاس شد و موذن زاده با هیچ ترفندی راضی به افزایش ناپلئون ما نشد.

۶.پروژه های منطقی و ذخیره را بی خیال شدم! هر چند گویا ستوده فر دیروز خیلی خوابش می اومده و نرفته دانشگاه برای تحویل پروژه!

۷.بازم اخباری داشتم برای گفتن که به یاد نمیارم! به هر حال دیروز هم خوبی داشت هم بدی!

--------------------------------

قرار بود پستی باشد این پست بس طولانی اما الآن با لیان صحبت کردم و قرار شد ناهار بیرون برویم! در نتیجه من می رم آماده بشم!!

+ نوشته شده توسط Shahrzad در جمعه نوزدهم بهمن 1386 و ساعت 12:34 |
الآن کامنتای پست قبلیمو خوندم..

اصلا نمی دونم نجاران گلابیه یا نه.. ویسی هم خیلی نمره های میان ترم منطقیش افتضاح بود هیچ نظری هم ندارم در مورد اینکه امتحانش سخت بود یا آسون.

نجاران گفت امتحانش سخته .. من هیچی اون جاهایی رو که گیر داشتم نخوندم٬ وقت نشد٬ می ترسم٬ دعا کنین.. شیرنی میدم به مولا اگه ۲۰ بشم!! فرقی هم نداره جناب نیازمند که از یه استاد گلابی ۲۰ شده باشم یا متوسط یا سخت گیر یا در پیت!

پروژه ی منطقی ننوشتم که اگه ننویسم ۲۰ منطقی پریده.

"مهم نیست"٬ امروز گلناز هم به نجاران می گفت اتاقتونو عوض کنین هم نشینی باعث شده شمام سخت گیر بشین.

خدایا. ۵ شنبه شب رو زود برسون٬ می خوام ۳ سال بخوابم. امروز جدا خسته شدم.

خدایا. خواهش می کنم.

پی نوشت: الآن کامنت آخر "نیازمند" رو خوندم... تو رو خدا انقدر گلابی گلابی نکن ... به من استرس وارد میشه.. خدایا


صبح ۳شنبه: منتظرم لاله بیاد دنبالم بریم دانشگاه!! از دیشب حالم بهتره.. اومد!! ساعت ۷.۳۰

+ نوشته شده توسط Shahrzad در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 و ساعت 23:15 |
عمو زاده ها از ساعت ۸ اینجان به همراه عمو ها و زن عمو ها... اما به خاطر همان یک الف بچه ها سر دردی شدیم آقا جان!!

اعصاب من هم که این روز ها ضعیف شده و دیگه واسه اون درس نظریه هم استرسی می شوم!! من که امتحان جماعت می آمدند و می رفتند ککم هم نمی گزید حالا حال و روز به هم ریخته ای دارم! خدا به خیر کند تا آخر هفته.

وااااای خدایا.. صدای این وروجک ها مثل پتکی ست بر سر من! حالا می فهمم اون ماهان داداش لیان رو در دوران کودکی اش چرا اون همه دوس داشتم.

فردا با رفقا نظریه خواهیم خوند! می ترسم. به خاطر همین استرس ها و حرص ها و بی اعصابی ها تمام طول دیروز رو خواب بودم!

خوب من چند دقیقه ای نبودم ببخشید منتظر شدید  رفتم با عمو ها و  زن عمو ها و عمو زاده ها خداحافظی کنم!

عجب سکوت شیرینی!! ولی سرم هنوز داره می ترکه! میرم بخوابم!!!!! بلکه چشم باز کنم ببینم ۵شنبه شده و همه چی تموم شده.

برای نظریه دعا کنید. می خواستم تمرین اضافی حل کنم که ۲۰ تضمینی بشه.. ولی تنبلی نگذاشت!

شب خوش.

+ نوشته شده توسط Shahrzad در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 و ساعت 22:42 |
خدای عزیزم سلام!

ببخشید وقتتو میگیرم. کار مهمی دارم باهات. همون طور که حتما می دونی فردا امتحان ذخیره دارم. و حتما می دونی که من... حالا بین خودمون بمونه دیگه.. حس درس خوندن ندارم معمولا!!

خدای عزیزم بیرون یه عالمه داره برف میاد. مامان فردا تعطیله مدرسه اش! بابا امروز صبح گفت دبیرستانا هم امروز تعطیلن شما تعطیل نیستین؟ (  دانشگاه که می رفتم) و من وقتی داشتم یکی از سوالای معادلاتو حل می کردم یادم اومد امروز جمعه اس و برای همین همه جا تعطیله!!

 آخ! دارم حرفای بی ربط می زنم. غرض از مزاحمت خدای محترم این که٬ اول از همه لطفا یه کاری کن من درس خوندنم بیاد و بعدم ذخیره زیر ۱۲ نشم دیگه!! زشته !!

خوب خدا٬ خودمو به تو میسپارم. یه کاری کن ستوده فر شب خواب ببینه که باید امتحان آسون بگیره!

+ نوشته شده توسط Shahrzad در جمعه دوازدهم بهمن 1386 و ساعت 21:6 |
لاپلاس.. دستگاه معادلات.. سری توانی...

تو بلدی شهرزاد! تو خدای معادلاتی.. کی گفته  بلد نیستی؟ خوب هیچی نخونده باشی.. سر کلاس نرفته باشی.. جزوه ننوشته باشی.. چه ربطی داره؟؟؟؟  مهم اینه که این درس رو با همه ی وجود دوست داری! () میمیری برای این درس!! همین کافیه تا یه نمره ی خوب بگیری!

خدای مهربونم. تنهام نذاری یه وقت.

+ نوشته شده توسط Shahrzad در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 و ساعت 23:2 |
+ نوشته شده توسط Shahrzad در چهارشنبه دهم بهمن 1386 و ساعت 0:16 |
آدمها از من اتظار دارند. حتی اگه همان روز اول بگویم .. بروید من چیزی در کیسه ام برای شما ندارم.. می گویند ما مگسان دور شیرینی نیستیم و گدایی نمی کنیم!! اما عجب دروغی!

می گویم من آنچه در کیسه دارم تقسیم می کنم اما جاویدان نیست. تمام شدنیست. کوله بار خواهم بست٬ خواهم رفت٬ می گویند ما در حال زندگی می کنیم.

آینده می آید. اکنون میشود. من خود وام دارم و آنها کاسه ی گدایی بر دست باز از من انتظار دارند. می گویم تمام شد آقا جان ! من رهگذرم باید بروم. اما باز..

قول ها یادشان میرود! می گویند عهد می شکنم و میروم.. نمی دانند عهد بسته بودیم که روزی که رفتم مرا آزاد بگذارند.

آی آدم ها. من مسافرم. در راه. تا همیشه.

+ نوشته شده توسط Shahrzad در سه شنبه نهم بهمن 1386 و ساعت 0:9 |
کتاب قلعه ی حیوانات  اثر معروف جورج اوروله. که منم خیلی دوسش دارم!

خلاصه ی کتاب:

کتاب در مورد یه مزرعه است که توش خوب قاعدتا صاحب مزرعه هست و سه تعداد حیوون.. یه روز خوک پیر مزرعه حیوونا رو دور خودش جمع می کنه و میگه آدما دارن از ما بیگاری میکشن ما باید انقلاب کنیم... خلاصه همه شعار میدن و قبول می کنن.. فرداش خوک پیر میمیره و ۲ تا خوک جوون رهبری رو به عهده میگیرن. 

انقلاب میشه و  آدما رو از مزرعه بیرون می کنن تا واسه خودشون کار کنن و زندگی کنن .. حرفای خوک پیر رو هم به عنوان قانون یه جا نوشتن و به همه آموزش دادن.

به مرور زمان  خوکها  قوانین رو تغییر میدادن... آمار ها می گفتن وضعشون بهتر شده همه باور می کردن حتی وقتی اسبها احساس خستگی بیشتری می کردن.

یکی از شعار ها این بود که : "همه ی حیوانات با هم برابرند " که کم کم تبدیل شد به" همه برابرند ولی بعضی ها برابرترند"

حیوونا هم فکر می کردن اشتباه یادشون بوده و خوکا می گفتن از اول همین بوده.

خلاصه وضع هر روز بدتر میشد ولی خوکا به همه اطمینان میدادن که همه چی بهتره! کم کم خوکا ارتباط با آدما رو شروع کردن و ...........

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خوندن کتاب یه حس دیگه ای داره! و من نمیتونم توضیح بیشتری بدم شاید بی ربط به نظر برسه ولی.......  می خوام در ادامه ی قبول فکر جورج اورول٬ داستانکی رو با یه دیدگاه جدید اینجا بنویسم:

پسرک ۶ ساله بود که پدر و مادرش از هم جدا شدند. سرپرستی اش را به مادر بزرگش سپردند. هیچ یک از پدر و مادر صلاحیت لازم را نداشتند. اما هر دوی آنها از همان روز اول همه ی تلاش خود را می کردند تا بتوانند سرپرستی پسرکشان را عهده دار شوند. وقتی پسرک ۹ ساله شد مادربزرگ نازنینش چشمان مهربانش را برای همیشه بست و پسرک در نهایت به مادر تعلق گرفت. هم پسر راضی بود و هم مادر. اما پدر ناراضی. پدر مردی خشن و تند خو و در عین حال عیاش و خوش گذران بود. به همین علت راضی کردن دادگاه برایش کار سختی بود.

 اما بالاخره پس از ۳ سال با گرفتن وکلای زبردست موفق شد به طور موقت رای دادگاه را به نفع خود تغییر دهد. پسر یک سال آزمایشی نزد پدر می رفت و بعد دوباره تصمیم گیری می شد.

بعد از یکسال همه دور هم در دادگاه جمع شدند. پسرک آنقدر در طول این یکسال از پدر کتک خورده بود که جرئت حرف زدن نداشت.

اما دادگاه بجای پسر بچه ی سال قبل پسری رشید و کامل را در مقابل خود می دید. قاضی و هیئت منصفه همه معتقد بودند پدر به فرزندش بسیار خوب رسیدگی کرده ککه در عرض این یکسال پسر انقدر رشد کرده.

و دادگاه  هنگامی خاتمه یافت که مادر را به خاطر ایجاد اغتشاش در جلسه بیرون کردند. او مدام فریاد میزد: "سن بلوغ پسرم  را با رسیدگی پدرش اشتباه نکنید."

وکیل می دانست حق با مادر است.. به همین دلیل آنجا بود.. پول گرفته بود تا با  روشی نظر دادگاه را جلب کند. پس در سکوت به قطره اشک گوشه ی چشم پسرک نگریست.

نوعی اصلاحیه: قوانین حقوقی واقعی در این داستان نقشی ندارند.


برای امتحان فردا دعا کنید.............!

+ نوشته شده توسط Shahrzad در دوشنبه هشتم بهمن 1386 و ساعت 0:43 |
امروز هم رفتم دانشگاه! صبح تا ۱۲ تو خونه هیچی درس نخوندم.. بعد رفتم دانشگاه با لاله و گلناز.. می خواستم دخیره بخونم ولی همش شد منطقی!!!!!! چون لاله و گلناز منطقی می خوندن... بعدم ساعت ۶ رفتیم کادو تولد گلنازو  خریدیم و بعدم رفتم خونه لاله اینا تا ۴۵ دقیقه قبل!!

امروز به خوبی ۵شنبه درس نخوندم... منطقی همش مجبور شدم قسمتای تکراری بخونم!

قصد داشتم پست طولانی بزنم.... ولی حسش نیس دیگه!!!

بدرود... (شاااااید دوباره بیام به این پست چیزی اضافه  کنم)

+ نوشته شده توسط Shahrzad در شنبه ششم بهمن 1386 و ساعت 23:53 |
خیلی خسته ام! خوابم هم میاد! اما شادم.. امروز از صبح دانشگاه بودم (بعد از ۳ هفته دانشگاه نرفتن.. دلم تنگ شده بود!!)  درس می خوندم!! تا ساعت ۸ شب.. واقعا چسبید درس خوندن!!! من از این افه الکیا نمیذارم که درس نمی خونم و اینا... اگه بخونم خوب میگم می خونم دیگه... و امروزم خداییش چسبید! من تو تریا درس خوندنو خیلی دوس دارم! و از تو سالن مطالعه درس خوندن بیزارم!

اول یکمی منطقی خوندم. بعد با وجود اینکه دل نمی کندم رفتم کمی زبان خوندم.. بعد کمی ذخیره ! البته در این فاصله هی دوباره منطقی هم می خوندم. آخه گلنازم پیشم بود و داشت منطقی می خوند.

بعدم که نازنین اومد! و اولین امتحان این ترم هم به خوبی و خوشی گذشت... یعنی خوبی و خوشی که چه عرض کنم.. یعنی.... یعنی.. چطوری بگم والا... حذف شد رفت دیگه خدا رو شکر استرسا تموم شد

ولی از امتحان که بگذریم درس خوندن بعضی وقتا خیلی حال میده خداییش!! البته اگه درسش و استادشو دوس داشته باشم!  یه درسی مثه مدار هم که نه استادشو دوس دارمو نه خود درسو.. همین میشه دیگه!!حذف!! البته هم کلاسی ها که از امنتحان می اودن به این کار من غبطه می خوردن

خوب خسته ام دیگه.. دوباره نمی خونم پستمو تا غلطاشو تصحیح کنم.. پوریا جان زحمتشو بکش لطفا 

فعلا بدرود!

+ نوشته شده توسط Shahrzad در پنجشنبه چهارم بهمن 1386 و ساعت 21:27 |
خسته و درمونده از این رسالتی که ظرفیتشو نداشت دور خودش می چرخید! نمی تونست بفهمه چرا از بین این همه آدم اون انتخاب شده؟ کسی که با کوچکترین درشتی از پا در میاد... کسی که هیچ مزیتی بر دیگران نداره!

می گفت باید خورد شد٬ به بدترین شکل ممکن له شد تا شاید یشه به پاکی ابدی رسید. می گفت باید انسان وار به گناه آلوده شد تا بشه فرشته وار زندگی کرد. می گفت ولی همه ی اینا ظرفیت می خواد٬ جنبه می خواد!

می گفت چطوری میشه روحتو له نکرده باشی خوار و خفیفش نکرده باشی و معنی مقام و منزلت رو بغهمی! چطوری میشه زشتی زندگی حیوانی رو تجربه نکرده باشی و زیبایی زندگی پاک رو درک کنی!

می دونست خدا توی اون شب اونو پیک خودش قرار داده بود تا به همه ی دنیا بگه بیدار باشین.. بگه تو رو خدا بفهمین و انتخاب کنین!

اما حالا... خودش سرگردان تر از همیشه توی قایقش نشسته بود و با تکون آب بالا و پایین می رفت. فهمیده بود. انتخاب کرده بود. اما................! سخت بود. در مقابل همه محکم بود اما در مقابل یکی.. می ترسید یک روز این قدرت و غرور و اعصاب لعنتی کار دستش بده!

می دونست با وجود اینکه خداوند وظیفه ی سنگینی بهش محول کرده  هنوز کامل نیست. هنوز آماده نیست.

اما تردید همیشه هست! اشتباه همیشه هست. او انتخاب شده بود برای اینکه می دانست روح بدون این تردید ها از یکنواختی خواهد مرد! شاید حتی مثل مردابی دیگران رو هم به کشتن خواهد داد.

+ نوشته شده توسط Shahrzad در چهارشنبه سوم بهمن 1386 و ساعت 19:37 |
خوب.. الوعده وفا!!! من دوباره اینجام.. گمونم امشب از اون شبایی باشه که همینجوری هی از این شاخه به اون شاخه بپرم!!

تو مدتی که نبودم هیچی درس نخوندم.. هیچ چیزی بدست نیاوردم.. حتی کتاب هم بیشتر نخوندم.. فقط مدت بیشتری رو کنار شومینه به فکر کردن گذروندم!!

به هر حال دوباره اینجام.. ۵شنبه امتحان مدار دارم.. دریغ از یک کلمه که من بلد باشم.....!!


آدمک های سفالی خیالم

در کلبه ی درختی ام آن بیرون.. زندانی

رعد و برق

باران

زوزه ی وحشی باد و طوفان

وحشت مرگ.....

اما هنوز......

خنده ی آدمک هایم

شادی تولد سفالینه ها

در آن کلبه

می آیند همچون فکر

می مانند بی وحشت

امن..

لعنتی ها...

آرام بگذاریدم عروسک ها

جلوی چشمانم رژه می روند

فریاد می زنند

قدیمی ترینشان

که پیرترینشان نیست

قلم را نشانم می دهد

نقش یک صورتک جدید...

این است آنچه می خواهید؟

آواره ای دیگر در کلبه؟!

آواره ای تا ابد زندانی؟!

..

لعنتی ها دور شوید

رعد و برق

باران

زوزه ی وحشی باد و طوفان

وحشت مرگ.....

تاریک یا روشن٬ می آید.

معشوقه ٬ قاتل ٬ دخترک

پیک٬ نظامی٬ "مالندا"

روسپی٬ جانی٬ عاشق

هلهله ی آنها باز

جشن مرد نابینا

رعد و برق

باران

آدمک های سفالی

زوزه ی وحشی باد و طوفان

صورتک های خیالی

وحشت مرگ

لعنتی ها ......!


خوب من فعلا میرم...

میرم شام بخورم!! بعدا شاید اومدم دوباره چیزایی اضافه کردم... شایدم نه! با خداس!

+ نوشته شده توسط Shahrzad در دوشنبه یکم بهمن 1386 و ساعت 21:58 |


Powered By
BLOGFA.COM