توی ذهنم نقشه ی یه کار بزرگ حضوری همیشگی داره. کاری برای من کاری برای تو!
تا حالا شده یه نوشته یا یه اتفاق تاثیر بزرگ و مهمی توی زندگیتون بذاره؟ واسه من زیاد پیش اومده! یکی از این تاثیر ها اونقدر عمیق و زیاد بود که من رو به سمت عشق به موثر بودن سوق داد!
همیشه از همون بچگی دوست داشنم متفاوت باشم! از مرز ها بگذرم و به دنیای جدیدی پا بگذارم.با شجاعت تمام برم جایی که هیچ کس نرفته و ثابت کنم هر جایی که توی ذهنمون ثبت شده جای بدیه واقعا بد نیست. نحوه ی حرکت و نوع نگاهه که بدی و خوبی رو مشخص می کنه!
2 تا روایت تو زندگی من تاثیر زیادی داشتن یکی قصه های هزار و یک شب بود که بعد از شنیدن داستان "شهرزاد قصه گو" هیچ وفت نتونستم به داستان نویسی و از راه نوشتن موثر بودن فکر نکنم!
"پادشاهی زخم خورده از خیانت یک زن زیبا تصمیم به گردن زدن همه ی دخترایی که به همسری اختیار می کنه میگیره.
و بعد.. درست در نقطه ای که هیچ دختری حاضر نیست با پادشاه ازدواج کنه، شهرزاد دختر وزیر وارد داستان میشه. شهرزاد به پدرش اطمینان میده با ترفندی برای همیشه کشتن دختران توسط پادشاه رو پایان میده و خودشم جون سالم به در میبره.
هزار و یک شب داستان گفتن برای پادشاه ، هم روحیات پادشاه رو تغییر میده و هم از اون جنون نجاتش میده و در نهایت شهرزاد زنده می مونه تا قصه هاش هنوز توی گوش بچه ها زمزمه بشه ."
و روایت دوم داستان شرطی شدن هاست! داستان اون فیل بیچاره. (داستان که نه، واقعیتی توی تربیت و نگهداری فیلا)
"بچه فیل قصه ی ما روزی از روز ها توسط آدم ها به دام می افته . آدم ها اونو با یه طناب محکم به یه درخت می بندن. بچه فیل که اسارتو دوست نداره تلاش می کنه تا فرار کنه. اما پاش به درخت بسته شده و هر چی ساعت ها تلاش می کنه موفق نمیشه. روز ها و ماهها می گذره باور بچه فیل تغییر نمی کنه تا اینکه بچه فیل بزرگ و بزرگ تر میشه.
آقا فیله می تونه با خرطومش تنه ی درختا رو بکنه. حسابی قوی شده. اما وقتی آدما اونو به یه طناب نازک به یه نهال می بندن فیل قدرتمند از جاش تکون نمی خوره. باور کرده تو این شرایط کاری نمیشه کرد."
قصه ی اینجوری مثه بچه فیلمون بازم بلدم . داستان سگ بیچاره یا اون ماهیه اما یکی دیگشون هست که من خیلی دوسش داشتم کمی متفاوت با بقیه بود:
" روزی از روزها باز این آدم ها تصمیم میگیرن روی جامعه ای از میمون ها تحقیفاتی کنن. 10 تا میمون و یه نردبون و مقداری موز وسایل این آزمایش بودن. آدما موزا رو گذاشتن روی نردبون و منتظر شدن تا یکی از میمونا بره بالا واسه برداشتنش. وقتی اولین میمون رفت بالا روی بقیه یه عالمه آب سرد ریختن و خلاصه اعصابشونو خورد کردن. انقدر اینکار تکرار شد تا اینکه بعد از یه مدت هر میمونی که می رفت بالای نردبون بقیه ی گروه کتکش می زدند. تا اینکه دیگه کسی جرئت نمی کرد بره بالای نردبون. آدما اومدن جای یکی از میمونا رو با یه میمون جدید عوض کردن! تازه وارد اولین کاری که کرد قاعدتا بالا رفتن از نردون برای برداشتن موز بود. که بقیه اونو هم کتک زدن و تازه وارد هم یاد گرفت نباید از نردبون بره بالا! یکی یکی همهی میمون ها جایگزین شدن تا اینکه بالاخره 10 گروه تبدیل به 10 تا میمونی شد که هیچ وقت آب روی سرشون ریخته نشده بود ولی هیچ کدوم از نردبون بالا نمی رفت و هر کی می رفت کتک می خورد. احتمالا اگه ازشون می پرسیدن آخه چرا؟؟؟ جواب میدادن نمی دونیم این اتفاقیه که در اطراف ما می افته"
خلاصه اینکه ، این منم! من که حالا همه ی تلاشمو می کنم تا شهرزاد قصه گوی این دنیا باشم. من که می خوام همه ی تلاشمو بکنم شرطی نشم. من که حالا باز بیشتر از هر وقت دیگه ای یه نقشه ی بزرگ تو ذهنمه و سعی می کنم یادم نره برای موثر بودن باید از خودم شروع کنم. به خودم ایمان داشته باشم!
دختر داییم اومده اینجا! و من بهتره برم پیشش. (مهبای عزیزم)

