تبليغاتX
A Happy Depressed

مثل خیلی وقتای دیگه، من، موزیک،  شمع، اینجا!  امروز روز آخره . آخرین روز سال 86.. سال تازه ی 86 !!

 

همینطوری که دستم روی کلید های کیبرد حرکت می کنه به روزایی که گذشت فکر می کنم! به آدم ها هم، مثل همیشه!! طبق یک عادت دیرینه آدم ها ی اطرافم از ذهنم میگذرن و براشون دعا می کنم.

 

به اونایی فکر می کنم که مثل صاعقه بوده بودنشون!یک لحظه بودن و بعد به ابد پیوستن.

 

تقویمم رو ورق می زنم و می نویسم!

 

- فروردین: شروع فوق العاده و محسور کننده ای داشت سال جدید. تمام نوروز از عشق به اطرافم سرشار بودم. کلاس زبان گام اندیشه حال و هوای دیگه ای به خودش گرفته بود! و دوباره خاطره نویسی به سبکی جدید!

 

- اردیبهشت: کلاسای ساختمان داده ی "امین طوسی" از همیشه فوق العاده تر بود! نوشن آخرین قسمت داستان...  The Last Kiss  آخرینی که انگار خیلی گذشت تا باور کردم آخرین بود! زندگی پر بود از عجایب! پر بود از آدم ها! کلاس ایروبیک، آزاده ، ملخ!!  و دهکده! دهکده دهکده دهکده!!!!!!!!!!!!  و اون شب بارونی خاطر انگیز تو دانشگاه! کلاسای گام اندیشه دیگه اعصلب خورد کن بود.

و یکی از اون آدمایی که حضور کوتاهی داشت اما پررنگ و فراموش نشدنی، "مریم" بود، یه دختر کلاس سوم راهنمایی! که شمارمو ازم گرفت تا همیشه باشه. اما تا امروز دیگه خبری ازش ندارم.

 

- خرداد: سوم خرداد یکی از دردناک ترین روزای سال 86 بود! ماه شروع بحث ها و جنگ و جدال هایی با فرهاد (پسر داییم!) . تبدیل شدن من به یه سایه!! سایه ی دور.....! یه مریضی سخت، تب شدید که به خاطر شوک بزرگی که بهم وارد شده بود( حوالی 20 ام). کلاسای اسمبلی هر روز فشنگ تر میشد.شیرین شدن دوباره ی کلاس زبان با تغییر استاد.

 

- تیر: امریکا_..ادامه ی جنجال ها با فرهاد! دوستی بیشتر با گلناز و نازنین عزیزم. پروژه های قشنگ. امتحانای فوق العاده. شب فراموش نشدنی پروژه اسمبلی با حضور نارنین و گلنوش.

پیدا شدن نشونه هایی از کامنتوران هم دانشگاهی.. ماه بی درد سری بود.

 

- مرداد: نقل مکان به این وبلاگ. بی خیال شدن کلاس زبان. همون استاد دوست داشتنی رو دیگه نمی شد تحمل کرد! ترم تابستونی.. هر روز دانشگاه محشر بود! ماشین سواری با نازی.. آبمیوه سجاد..نامه نگاری ها سر کلاسا ی معادلات (هر چند آخرش به حذف کردن رسید!!) یکی دیگه از آدمای صاعقه ای!! تولدم.

 

- شهریور: خبر قبولی لیان تو دانشگاه ما. ترس. مهمونی تولدم! تهران که فوقالعاده بود. حضور بیشتر هم دانشگاهی ها تو وبلاگم! نا شناس های آشنا! کتاب. فیلم. 30 ام یه تغییر عمیق روحی و نوشتن تو قطار!و باز هم ماه حضور های صاعقه ای! از نوع رانده شده. شهرزادی که باز قصه گو بود.

 

- مهر: ترم جدید. (داریم می رسیم به این روزها) کمرنگ شدن خاطره نویسی به خاطر پر رنگ شدن دانشگاه! سفر احمدی تژاد به امریکا. 9 مهر یه تغییر دیگه! یه خاطره ی بد اما جاودانه. یه درس بزرگ. (قرار بود با بچه ها بریم شام بیرون من حوصله نداشتم!) حذف و اضافه. دروغ. رفتن تو لاک خودم... همون روزا بود که من بیشتر از همیشه "سکوت" رو انتخاب کردم و دوری کردن از آدم ها! کلی آنلاین و وبلاگ نویسی.

 

- آبان: بافتنی! اردو (2 بار!) . خلاص شدن از شر موبایل و دوری واسه همیشه! ترس. آتیش سوزی دانشگاه. شروع یه بازی جدید. شایدم بازی های جدید! همچنان کمرنگ بودن خاطره نویسی. سکه ای که با نشون دادن روی شیرش زندگیمو زیر و رو کرد. و روز آخر، خاتمی!

 

- آذر: داستان نیمه تمام روسپی. دور شدن ترس. آرامش. اطمینان که تا امروز هر لحظه داره بیشتر و بیشتر میشه! نمایشگاه کتاب. نمایشگاه کامپیوتر و IT  . انگلیسی شدن بیشتر خاطره ها. ایرانسل. شب چله ی فوق العاده! ماه کوتاهی بود.

 

- دی: برف. برف. برف. برف! ژاله صمدی......! رهبری کردن راهی که من رهبرش نبودم و بودم! دوباره ایرانسل! تعطیلی ها، که داشتند خسته کننده و بی فایده می شدن.

 

- بهمن: امتحان ها ی بد!  درس خوندن های گروهی.. تریا، کافی میکس.. ماشین سواری.. زعفرون!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!  نمره. دعا.  (پیتزا یی که به حقیقت نپیوست) انتخاب واحد.

 

- اسفند: سکوت می کنم و از اسفند هیچ نمی گویم.

 

به این پست چیزهایی اضافه خواهد شد فعلا تا همینجا بسه!


 

حق با نازنین بود انگار!! ساعت ۲ بامداده٬ خسته ام باید بخوابم! دوست داشتم کمی بیشتر وقت داشتم.. عیبی ندارد می گذاریمش برای سال ۸۷!! تبریکات را می گویم!

 

 

+ نوشته شده توسط Shahrzad در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 و ساعت 22:29 |
این "به زودی" بالاخره فرا  رسید انگار!

روزهای پر مشغله ای را می گذارنم. اتاقم را کمی تغییرات داده ام. و حتی کوچک ترین گوشه و کنارش هم برق می زند. تک تک کتابهایم گرد گیری شده اند ما بقی وسایل هم شستشوی کامل!! خلاصه چند روزی است مشغول اتاق تکانی هستم!

البته هنوز اندکی از کار و بارها مانده است. پسر عمویمان هم دارد داماد میشود! آرزوی خوشبختی اش را داریم!

هنوز ماهی نخریده ایم! سبزه ها اندکی سبز شده اند. چیدن سفره ی هفت سین را هم گذاشته ایم وقتی خواهز و شوهر خواهر آمدند ۵ تایی با هم بچینیم.

امسال بر خلاف پارسال شور حال زیادی دارم برای شروع عید. هنوز زود است که - طبق رسم هر ساله- از سال ۸۶ بگویم! می گذاریمش برای ۴ شنبه.

-----------------------------------------

توضیحاتی قرار بود بدم در مورد پست اخیر!! نویسنده ی اون من نبودم. دوستی بود که از زبون من نوشته بود و احوالات منو توصیف کرده بود.

فکر می کنم هیچ کس تا حالا نتونسته بود حس منو انقدر خوب و اونم انقدر نزدیک به سبک خودم بنویسه! مخصوصا بعضی قسمتاش:

"اینجا دنیای تجربه نیست، دنیای خواستنه!

و هیچ کس ،جز به خواست من ،نخواهد بود!"

یا اینجا:

"آزاد تا حتی "تو بودن" رو هم تجربه کنم!!

 

چقدر زندگی زیبا شده این روزها!"

 

خلاصه اینکه مرسی دوست عزیز!!


باید برای عمه ی عزیز ایمیلی بفرستم.. یعنی قولش را خیلی وقته داده ام! بهتر است بروم و تا حسش نرفته اینکار را انجام دهم.

قبل از سال ۸۷ حتما پست خواهم زد اما اگر قسمت نشد :  سال نو خجسته باد!

- راستی: ۲ تا موجود پر سر و صدا به جمعمون اضافه شدن!! پدر گرامی فنچ خریده اند!! (نخریده دوستش بهش تقدیم کرده... بابا هم با این رفقایش!)

+ نوشته شده توسط Shahrzad در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 و ساعت 22:22 |

در دنیای زیبای خیال قدم میزنم

گم شده ام انگار!

اما دیگر نمیترسم ،

میدانم برای رسیدن به دست نیافته ها، باید گم شد!!

اینجا ،دنیای من  است ، بدون محدودیت.

حتی عابد ریش سفید هم توان نصیحت ندارد!

اینجا دنیای تجربه نیست، دنیای خواستنه!

و هیچ کس ،جز به خواست من ،نخواهد بود!

خدایا! کم کم حس میکنم که تو ،حتی من رو هم دوست داری!!

آنقدر زیاد که دردنیای تو آزادم!

آزاد تا حتی "تو بودن" رو هم تجربه کنم!!

 

چقدر زندگی زیبا شده این روزها!

-------------------------------------------------

به زودی با کمی توضیحات خواهم آمد!!

+ نوشته شده توسط Shahrzad در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 و ساعت 10:31 |
بله بله می دونم امروز ۴شنبه است!!

اما به خاطر نزدیکی به عید و اینکه من هرچی به عید نزدیک میشیم بیشتر دوست دارم بنویسم٬ اجرای این طرح رو میذاریم واسه بعد از عید که تا اون موقع با توجه به پیشنهادات احتمالی یه طرح جامع و کامل تصویب بشه (از اثرات انتخابات مجلسه جدی گرفته نشود!!)

خلاصه اینکه  فعلا به روش قبل در خدمت هستیم!!

اما یه چیزی... این طرح ۴ شنبه ها٬ اگه بهش پست کوتاه روزانه هم اضافه بشه چطوره؟ کوتاه یعنی بسیار کوتاه!! از ۵ شنبه تا ۴ شنبه هر روز توی یک پست (یعنی هی به آخرش اضافه بشه نه اینکه واسه هر روز یه پست جدید) یه مطلب بنویسم!

و ۴ شنبه همانگونه که عرض شد... منتظر پیشنهادات شما هستیم...

بدرود.

راستی: ما فردا می رویم بجنورد و نیستیم تا یکشنبه!! دعای خیرتان را بدرقه ی راهمان کنید لطفا..

+ نوشته شده توسط Shahrzad در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 و ساعت 23:23 |
انگار به وبلاگم خیانت شده است!! یک مداد جدید خریده ام. نوشتن باهاش واقعا کیف میده. و من تمام روز رو دارم می نویسم و می نویسم و می نویسم! اما از اینجا غافلم گویا.. کلا غافل شده ام از همه چی باز هم گویا!!

تصمیمی گرفتیم مبنی بر آپ کردن وبلاگ در روزهای ۴ شنبه (روز مورد علاقه ی من در بین روزهای هفته) نظر شما چیست؟

هر پست چند قسمت خواهد داشت.

۱. مطلبی در مورد احوالات کلی خودم.

۲. چیزی مثل شعر یا داستان کوتاه.

۳.در رابطه با آخرین کتاب خوانده شده یا فیلم دیده شده( توجه شود یای انحصاری نمی باشد. همان OR خودمان است و نه XOR )

۴. اخبار جالب توجه در طول آن هفته.

۵. سایر موارد!!

لطفا نظرات٬ انتقادات و پیشنهادات خود را با ما از طریق کامنت در میان بگذارید. پیشاپیش از همکاری شما کمال تشکر را داریم.

حتما اگه موضوع خاصی که خوبه اونم به موارد گفته شده اضافه بشه تو ذهنتونه اونم بگین. یا اگه فاصله ی بین پست ها کم یا زیاد  به نظرتون میرسه. یا خلاصه هر آنچه که می خواهید.

به بهترین نظر جایزه اهدا خواهد شد!

بدرود تا فردا.

راستی:  یه قسمت دیگه هم تو فکرمه که وقتی تکمیل شد به اطلاع عموم می رسانیم.

راستی شماره ۲: برای اطلاعات بیشتر به روزنامه های کثیرالانتشار مراجعه کنید.

+ نوشته شده توسط Shahrzad در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 و ساعت 19:35 |
خیلی خوابم میاد اما ترجیح میدم آپ کنم.. بازی دوم که بازم توسط آرش دعوت شدم بازی جالب ناک تریه نسبت به قبلی و به هر حال بازم مرسی..

تو این بازی قراره اسم کتابایی رو بگم که نصفه خوندمشون و احتمالا دلیل نصفه خوندن! والا این دست کتاب ها کم نیستن.. من سعی می کنم هر کدوم که یادم بود رو بگم.

۱. جان شیفته- ژان کریستف: "رومن رولان" نویسنده ی هر دوی این کتاباس. می تونم بگم ۲ تا از تاثیر گذارترین کتابایی بودن که من خوندم. اما هر دوی اونا ۴ جلدی بودن و من تا اواسط جلد ۳ خوندم.

مردم در اون دوران وقت بیشتری برای خوندن داشتن و رومان ها با توصیفات زیاد خیلی بیشتر باب بوده. که برای خواننده ی امروز گاهی خسته کننده میشه.

هر ۲ کتاب رو دوران کنکور خوندم و هر دوی اونا به حصوص توی اون بازه ی زمانی نگاه تازه و قشنگی از زندگی بهم دادن. اما به همون دلیل خسته کننده شدن توصیفات  هر دوی اونا به آخر نرسیدن. جان شیفته از یه جایی جنگ میشه که بیشتر باعث شد من بذارمش کنار با وجود اینکه خیلی دوسش داشتم.

۲.دژ دیجیتالی: نوشته ی دن براون (نویسنده ی راز داوینچی) این کتاب هم واقعا زیبا بود. روزی که شروعش کردم واقعا تمام روز رو داشتم می خوندمش. و نمیشه گفت نصفه موند. در واقع چون داستان کتاب بین وقایع مختلف پرش داشت و آدم اصلا نمی تونست پیش بینی کنه چی میشه من زیادی هیجان زده شدم و رفتم یک فصل مونده به آخر کتاب و تا ته کتاب خوندم و گذاشتمش کنار!! (این رو هم تو روزای امتحانای پایان ترم گذشته خوندم)

۳. چنین گفت زرتشت: نوشته ی فوق العاده ی نیچه. من کلا این فیلسوف آلمانی رو به طور عجیبی دوست دارم. احساس نزدیکی خاصی به حرفاش می کنم! این کتاب یه مقدمه ای داره که توش نوشته نیچه خوشش نمیاذ اونچه که می نویسه بی دقت خونده بشه. و من به همین دلیل به محض اینکه حس می کنم حواسم خیلی به کتاب نیست٬ غیر ارادی میذارمش کنار! و برای همین مطمئن نیستم همهی قسمتاشو خونده باشم.

۴. انسان و سمبل هایش: از اون دسته کتاباییه که من دوست دارم منظورم موضوعشه اما حتما سنگین نوشته شده که ادامه دادنش برام سخته!

۵. کاروانها و طوفان ها:  از جبران خلیل جبران . الآن دارم می خونمش ولی ۲ هفته است هنوز تموم نشده و شاید نشه!!

موارد دیگه بازم خیلی هست که من اگه بخوام بنویسم باید قفسه ی کتابامو نگاه کنم که حوصله ندارم. کتابایی که خریدم ولی هنوز شروع به خوندن نکردم هم کم نیستن!

تا بعد بدرود (به زودی میام دوباره)

+ نوشته شده توسط Shahrzad در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 و ساعت 22:20 |
خوب! در دوران غیبت آرش منو به ۲تا بازی دعوت کرد! شایدم یکی! ولی من فرض می کنم ۲تا بوده

خوب... بازی بسیار لوسی است ولی بسیار خوشحالم که آرش به یاد من بوده در دوران غیبت و دعوتم کرده و هزارتا ممنونم

بازی شماره ۱:

 نام ۵ نفری که اگه توی خیابون ییینمشون دوس دارم بغلشون کنم!!البته باید بگم که من اصولا تو احوال پرسی با دوستام hug رو ترجیح میدم٬ ولی جدای از این مطلب میشه به لیست زیر اشاره کرد:

۱.Amy Lee: خواننده ی گروه Evanescence البته مطمئن نیستم خیلی خوشش بیاد از من!! ولی من خیلی دوسش دارم.

۲. Pat & Mat : آخه منم خواهرشونم

۳. عمو شهاب: والا عمو که چه عرض کنم٬ شوهر عمه ام هستن که ۱۲ سال پیش موقع عروسیشون که یه سفر قبیله ای رفتیم سوریه دیدیمشونو دیگه ندیدیم! و بسیار دوستشان می داشتم در آن زمان. لازم به ذکره که ۶-۷ سالی هست اصولا تلفنی هم احوال پرسی نکردیم!!!!

۴.یلدا: یک خواهر که از مال دنیا بیشتر ندارم من!!

۵.این مورد اختصاص پیدا می کنه به اونایی که یادم نمیاد الآن ولی احتمالا اگه تو خیابون ببینمشون هیجان زده میشم!

 بازی نفس گیری بود!! در ۳ وعده نوشته شد و بسیار روش فکر کردم...

بازی شماره ی دو را می گذاریم برای وعده ی بعدی!

همه ی خوانندگان عزیز این وبلاگ را به این بازی دعوت می نماییم. به خصوص نازنین که یه وقت حسودیش نشه

+ نوشته شده توسط Shahrzad در پنجشنبه نهم اسفند 1386 و ساعت 19:12 |
آروم قدم می زنم و به این فکر می کنم که یا اوج هیجان یا سکوت محض!

ماشین با سرعت زیاد حرکت می کنه و صدای آهنگ تا آسمون می رسه و من به این فکر می کنم که یا پرواز یا خواب!!!

اصلا دلم نمی خواد فکر کنم! مغزم جا واسه فکر کردن نداره!! یه روز هستم یه روز نیستم... راستش یکمی خسته ام از فکر کردن به اطرافیان!!

بذار بگن شهرزاد بی معرفته.. بذار بگن احوال نمی پرسه.. بذار بگن تحویل نمیگیره.. بذار اونایی که کمتر ممکنه واسشون کامنت بذارم دیگه اصلا کامنت نذارن...... نوع مرخصیمو عوض می کنم آقا جان!!!

اگه رفته بودم مرخصی٬ استعلاجی٬ بی حقوق به خاطر این بود که هی از دور و ور نشنوم من فهمیدم invis بودی تحویل نگرفتی!! فلان موقع حتما سرت شلوغ بود که جواب ندادی!! چمیدونم چرا این کارو کردی چرا رفتی چرا اومدی چرا...........!!!

اما حالا... خوب ... یکمی اوضاع فرق می کنه!!!

تا یه روزی که دوباره حوصله داشته باشم گمونم وضع همین جوریه٬ نوسانی!!! یکی از دوستام می گفت شاید اون موقع بقیه حوصله ی تو رو نداشته باشن.. منم گفتم استقلال آدما واسم خیلی مهمه... خوب نداشته باشن ولی راحت باشن!

به نظر من یه کلمه هایی اصلا  معنی ندارن یا اگه دارن معنیشون اون چیزی که رایج شده نیست!

مثل خیانت توی عشق.. اینکه طرف بره با یکی دیگه.. دردناک هست اما خیانت نیست!! (مشروط بر اینکه دروغ در کار نباشه!) خوب آخه زندگیش مال خودشه٬ نظرش عوض شده دیگه... من بهش نمیگم خیانت. نمیگم بی معرفتی. نمیگم نا مردی. دردناک هست ولی ....!

باز دارم از این شاخه به اون شاخه می پرم. شاید چون کار دیگه ای ندارم انجام بدم!!

تازگی ها به یه چیزایی خیلی حساس شدم! تا لازم میشه به یکی جواب پس بدم از کوره در میرم! میگن اون دنیا باید به خدا جواب پس بدیم٬ خوب بسه دیگه بقیه چرا اینجا همه نشستن به قضاوت؟!

خودمو از بقیه جدا نمی کنما.. اکتسابیه دیگه منم گاهی ممکنه سین جیم کنم! دارم سعی می کنم کمتر بشه. بعدشم منظورم در مورد همه ی موضوع ها نیست. اصلا ولش خودم که می فهمم چی میگم!!

یه متن محشر دیروز از جبران خلیل جبران خوندم که حسابی باهاش حال کردم آخر این پست می نویسمش احتمالا!

(طولانی دارد می شود این پست!!!)

و اما کامنت ها:

کامنتای پست قبلمو خوندم بالاخره٬ خوندن حرفایی که "مهم نیست" از من نقل قول کرده بود برام واقعا جالب بود!! بدم نمیاد کمی اینجا در موردشون حرف بزنم..

" هر روز می تواند تولدی دوباره باشد.. اما هر روز را نمی توان دور هم بود.."

نمی دونم اینو کی و کجا نوشتم (البته اولین بار توی کارت تولد یکی از دوستام نوشتم) اما خوندنش توی کامنتا واسم جالب بود.  گاهی با خودم فکر می کنم شایدم بر عکس!!!

"از همون موقع ها بود که کلید کشوم گم شد.. همون موقع بود که گفتم وقایع رو ثبت نمی کنم ... همون موقع بود که خواستم پشت پا بزنم به همه چی..."

انگار من هر روز در حال پشت پا زدن هستم... و باز به این فکر می کنم که آخرش یا به پرواز در میام یا تو کویر بی آب و علف گم میشم!

"انقدر در طول راه جاده طبیعی به نظر می رسه که نه می ترسیم .. "نه فرار می کنیم!!!! " نه تعجب "

نمی دونم این چرا انتخاب شده! اما معمولا توی همه ی راهها هست! فقط شاید لحظه های خیلی کوتاهی باشه که آدم هر ۳ احساسو با هم داره! البته وقتی راهشو انتخاب کرده نه وقتی هنوز وایساده داره تصمیم گیری می کنه!

"من همیشه به پشتیبانی دوستام احتیاج داشته ام و خواهم داشت.. خوشحال میشم همراهم بمونین!"

بعد از نوشتن این موضوع یکی از صمیمی ترین دوستام گفت تو که همیشه ادعا می کردی تنهایی از پس همه چی بر میای....

خوب آره ... اما اینکه دوست داشته باشم آدما همراهم باشن یه مسئله دیگه اس!

"دارم برای یلدا بلوز می بافم.. خیلی خوشگل شده تا اینجا!!"

و بعدش هم یه سری سوال بود... بلوز یلدا در ۲ هفته تموم شد. خیلی هم خوشگل شد بعدش هم یه شالگردن و کلاه برای خودم بافتم که یکی دوباری هم توی دانشگاه پوشیدمشون! شال و کلاهه از بلوزه هم سخت تر و طولانی تر بود.

در مورد بقیه کامنتها هم باید بگم. خوشحالم که با وجود نبودنم کامنتور ها بودند! شاید هم .... نمی گویم شاید هم چه !!!!

(هی دیسی می شم اعصابم داره بد جوری بهم میریزه!!)

سخنان جبران خلیل جبران

"....در چنین روزی ٬ جاذبه ی خاطرات٬ مسیحیان سراسر عالم را به کنار اورشلیم می کشاند. آنجا صف به صف می ایستند سینه می کوبند و به شبحی خیره می شوند که تا خار بر سر دارد و با دستانی باز در برابر فضای بی کران٬ از پس نقاب مرگ ژرفای حیات را می نگرد... اما پیش از آن که شب٬ جلوه های روز را با پرده ی تیرگون خود فرو پوشاند٬ مسیحیان همه باز می گردند و گروه گروه در سایه ی قراموشی و به زیر پوششی از نادانی و سستی به خواب می روند.

بشریت چنین می پندارد که مسیح ناصری همچون تهیدستان زاده شد٬ چون درماندگان زندگی کرد٬ به سان نا توانان تحقیر شد و همچون جنایتکاران مصلوب گردید٬ از اسن رو بر او می گرید و ناله و مرثیه سر میدهد و برای بزرگداشت او کاری جز این نمی تواند انجام دهد.

از نوزده قرن تا کنون آدمیان نا توانی را در قالب مسیح پرستش می کنند٬ حال آنکه مسیح توانا بود٬ اما آنان معنی حقیقی توانایی را در نمی یابند.

مسیح٬ تهیدست و هراسان زندگی نکرد و نالان و دردمند نمرد٬بلکه همچون یک انقلابی زیست٬ همانند گردنکشان بر دار شد و به سان توانگران مرد.

مسیح یک پرنده ی بال و پر شکسته نبود٬ تند باد سهمگینی بود که با وزیدنش٬ همه ی بال های ناراست را در هم شکست.

...... مسیح از فراز دایره ی بلند روشنایی فرو نیامده بود تا خانه ها را ویران کند و از خشت های آن٬ کلیسا و دیر بسازد. او نیامده بود تا. او نیامده بود تامردان نیرومند را به راهب و کشیش مبدل کند......"

به مقدار زیادی طولانی تره اما حوصله ام سر رفت از نوشتنش !! اما به هر حال دوست دارم تعمیم داده بشه به همه ی شخصیتای دینی! به خصوص امام حسین......!!

یکی دیگه از این کلمه ها که معنی نداره همینه مظلومیت واسه این افراد!! مسخره است به خدا!! یکی یه بار گفت یعنی ظالم بوده؟ منم گفتم اگه تو فرهنگ لغت شما یکی یا ظالمه یا مظلوم و از این ۲ حال خارج نیست من بازم ظالم بودنو به مظلوم بودن ترجیح میدم!

خوب!! پست رو یه دور دیگه می خونم ببینم چیز دیگه ای به ذهنم نمیرسه بگم ..

سخن آخر:

خوندن دوباره ی پست هم تموم شد!!

یکمی طول کشید نوشتن همین چند خط٬ یکمی یعنی حدود ۳ ساعت!!!!! و خوب موقعی که شروع شد خیلی چیزای دیگه هم قرار بود توش باشه. اما الآن دیگه خسته شدم جدی جدی!!

پس بدرود و به زودی باز می گردم!

+ نوشته شده توسط Shahrzad در پنجشنبه نهم اسفند 1386 و ساعت 0:49 |
شروع

کمی خسته ام! ضعیف شده ام انگار!

به هر حال به مرخصی می روم٬ استعلاجی٬ بی حقوق!!

قرار بود حسابی طولانی توضیح بدم که چرا خسته٬ چرا مرخصی ٬ چرا من ٬ چرا اون هدف بزرگ!!

آره نیاز دارم استراحت کنم تا از اول کمی متفاوت (شاید) شروع کنم.

خواستم بی خبر بار و بنه نبندم. اینجا خونه ی منه دیر یا زود باز می گردم!

پایان.

پی نوشت: اگه کاری داشت کسی ایمیل بزنه (که هست تو وبلاگ آدرسش) آفلاین چک نمیشه!

+ نوشته شده توسط Shahrzad در پنجشنبه دوم اسفند 1386 و ساعت 20:54 |
قطره قطره ی باران می چکد

شانه هایم ز باران خیس شد

چون بودم کودکی خردسال

                 دلم سرد شد

پدرم آمد٬

دست او بود پر از مهر و وفا

                پر از گرمی ها

دست کوچکم را گرفت

دستهایم گرم شد

وقتی باران ایستاد

زیر گل ها خوابیدم

ناگهان شبنمی

            روی پیشانی من غلتید

ناگهان باز شد چشمانم

    مادرم گفت همه جا زیباست

                 بیدار شو٬ بیدار شو!

+ نوشته شده توسط Shahrzad در پنجشنبه دوم اسفند 1386 و ساعت 15:34 |


Powered By
BLOGFA.COM