تبليغاتX
A Happy Depressed

حرکاتم کند شده! تو یه خلسه ی ابدی ام! کتاب "ساحره ی پورتوبلو" رو می خونم !

اصلا قصد نداشتم از اینا حرف بزنم. اما شروع شده و وقتی شروع میشه باید پیش رفت!

 

قلم رو روی کاغذ حرکت میدم و به گم شده های زندگیم فکر می کنم. به اینکه همه چیز برام سخت شده! و نوشتن بارز تر از بقیه! بعد از اون شوک عجیب 3شنبه بجای اینکه شوک بیدار م کنه، منو تو خلسه برده! جاییکه هیچ نظری ندارم کجاست و من روزهاست دارم سعی می کنم طلسم رو بشکنم اما خیره میشم به گوشه ای و حتی فراموش می کنم کلمه ای که ثانیه ای قبل به زبون آوردم چه بود.

 

دیروز حوالی ساعت 5 اتفاقی افتاد که می تونستم خودمو نجات بدم از محنت گاهی که چند وقتیه برای خودم ساختم. محنت گاهی که وقتی اونجام آرامش و اضطراب رو با هم دارم، و این روز ها خواستن در اوج نخواستن رو بیشتر احساس می کنم.

 

دیروز توی یه لحظه می تونستم از روی صتدلی پارک بلند شم راه سمت چپ رو انتخاب کنم و برای همیشه فراموش کنم یا می تونستم هنوز پیش برم در جریان تاریخ. دیروز توی اون پارک تنها نشسته بودم و فکر می کردم سرنوشت رو به کدوم جهت تغییر بدم . اما جریان رود قدرتمند تر از من بود و به راست رفتم، که نمی دونم "راه راست" هم بود یا نه. باز مثل خیلی وقتای دیگه تصمیم نهایی رو موکول کردم به فردا. و حالا که کتاب " ساحره ی پورتوبلو" رو می خونم حس عجیبی دارم. انگار برای متفاوت بودن کمی زیاده روی می کنم. و شاید نباید زندگی روز مره ام رو فدای خواسته های روحم بکنم.

 

حرکت من تند میشه، کند میشه و باور کنین من هیچ کاره ام. نمی فهمم که این حرفها زده میشن. بالاتر نشسته ام و دستی رو نگاه می کنم که در حال نوشتنه.. و من سعی می کنم حرف هاش رو بفهمم.

 

بارها گفتم، من حتی اون لحظه هایی که پشت کامپیوتر نیستم یا قلمی دستم نیست، توی ذهنم در حال نوشتنم. اما طی یک هفته ی گذشته ذهنم خالی بود. خالی و تنها . دوست داشت فقط یه کلمه رو تکرار کنه و این تکرار گمش می کرد در فضای معلقی که آرامش رو با وجد داشت.

 

توی ذهنم حتی هنوز جمله های نیمه کاره میان و قبل از اینکه به فعل برسن خط می خورن. روزی همه ی اینها همه ی این تکه های نیمه تموم باید به هم متصل بشن و شاید اون موقع من پیدا بشم!

 

.

.

 

یک لحظه مکث! یک لحظه سکوت. همه چیز فراموش شد و ابدی!

 

فقط می تونم بگم جمله ها میان و میرن اما چیزی روی کاغذ ثبت نمیشه! پراکنده، مغشوش...

شاید طوفانی در راهه. شاید!

 


 

طلسم شکسته شده! زندگی جریان پیدا کرده در ذهن. خلسه پایان یافته و من دلتنگم باز.

 

 

+ نوشته شده توسط Shahrzad در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 و ساعت 16:11 |
می نویسم برای سرو تنهای زندگی ام!

سرو زیبای زندگی ام. می نویسم برای تو و میدانم نمی خوانی اینها را و من برایت نمی خوانم! اشک می ریزم به پایت و تو آن بالا ها خم می شوی!

من دور تو می چرخم و برای اوج گرفتن خود را به تو می آویزم.. گاهی شاخه هایت را می شکنم. اما قدرت را می دانم. می فهمم چه کشیدی آن روزها!

کاش باغبان زندگی مان هم می دانست! کاش همه می دانستند سرو من چه دلی دارد! کاش می دانستند بیش از این نباید آزردش این گل پاک مرا!!

فردا می روم. به خون خواهی تو می روم. حرف خواهم زد اگر بشود!!

واای سرو  نازم.. کاش می توانستم تک تک برگ هایت را نوازش کنم... کاش عظمت گذشت تو را درک می کردند. کاش می توانستم همیشه عشق بورزم به تو.

مهربانم فردا شاید روز نویی باشد.. نمی دانم چه خواهم گفت با او.. می سپارمش به خدایمان. اما حق می ستانم. حق خودم و حق بخشیده شده ی تو...

+ نوشته شده توسط Shahrzad در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 و ساعت 0:34 |
نمی فهمم چرا نمی تونم بنویسم؟

همه ی انرژی ام را گرفته است! یا گرفته ای؟ آن نیروی نا شناس را می گویم. همان که نمی فهممش! نمی فهممت!!

رها کن . ریسمانت را جای دگر ببند...

نمی توانم. می فهمی؟ نمی شود!

+ نوشته شده توسط Shahrzad در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 و ساعت 23:24 |

خوب!! بالاخره برگشتم!! دیشب ساعت 9.30 رسیدیم.

 

(همین الآن خبر فوت عموی یکی از دوستامو شنیدم.. فاتحه ای بخونید ... باشد که آمرزیده شود و شویم !)

 

داشتم می گفتم (تمرکز کردن کمی سخته حالا!) عصر دوم به طرف بجنورد حرکت کردیم و پس از اتمام دید و بازدید ها، صبح چهارم بار و بنه رو به مقصد بابلسر بستیم.

 

جاده شلوغ بود و زیبا! با عمو ها رفتیم بجز عموی بزرگ!

 

و دریا!!!

 

پیشتر فکر می کردم دریا رو توی روشنایی روز دوس دارم اما اینبار فهمیدم نه...!  عظمتی داشت واقعا!! وقتی اونقدر جلو می رقتی که دیگه از ساحل چیزی دیده نشه.. ظلمات محض بود! گم می شدی.تو فضا معلق می شدی. تو بودی و یک سیاهی پر هیبت ولی مهربون. و این سیاهی تو رو ذره می کرد و وقتی ذره می شدی باهاش یکی بودی، و پرواز  می کردی و دور می شدی و بزرگ!

 

اوج قشنگی جایی بود که رود خونه و دریا به هم می رسیدن! مرزی نبود نمی شد خطی کشید و گفت این طرف دریا اون طرف رود خونه!

 

و جنگل!!!

 

همیشه بالا رفتن از درختا رو دوس داشتم.. (به قول دوران کودکی، درخت نوردی) و نفس کشیدن رو کنار آواز پرنده ها....... .

 

صبح هشتم دوباه به سمت بجنورد حرکت کردیم و شب رسیدیم.

 

جاده شلوغ تر بود و نمی دونم زیبا هم بود یا نه، من خواب بودم. حتما بوده ( توی شب تو جاده بودن رو هم دوست دارم.. )

 

دایی ها همه سفر بودند و ولایت ساکت و خالی بود! دیگه بعد از یک هفته دوری واقعا دلم برای مشهد تنگ شده بود.

معمولا وقتی از مشهد دورم حتی سر سوزنی به اینجا فکر نمی کنم. به این زندگی به این خونه و به این دوست ها!

اما اینبار دلم تنگ شد. بیشتر از هر چیزی برای اتاقم!! در واقع برای زندگی بی دیگرانم توی این اتاق ... (توی 24 ساعت اگه از خونه بیرون نرم 90% مواقع تو اتاقم هستم. اما تنها نه! تک تک اشیا اینجا روح دارن! )

 

و بدرود!!

+ نوشته شده توسط Shahrzad در یکشنبه یازدهم فروردین 1387 و ساعت 12:7 |

ساعت  نزدیک 4 بامداده ( به ساعت جدید!) حدودا نیم ساعت پیش از خونه ی عموی گرامی اومدیم.

رسم هر ساله بر این بود که بعد از تحویل سال خونه ی عموی بزرگ می رفتیم و بعد از کلی دید و باز دید آخر شب رو به صرف شب نشینی می اومدن خونه ما!

این عموی کوچک تر هم تهران بود اصولا.. اما امسال کوچ کردن اینجا و نتیجه اینکه شب نشینی به اونجا انتقال پیدا کرد.

سال های گذشته اومدن عمو ها به اینجا فرصت خوبی بود برای من تا بعد از کمی شرکت در بحث های فلسفی عرفانی اخلاقی بزرگ تر ها (الخصوص برادر ها) بیام تو اتاقم و بنویسم! روز اول سال از سال نو می نوشتم از کارهایی که باید انجام میدادم و یه سری عهد هایی با خودم و خدای خودم میبستم و قول و قرار هایی میذاشتم.

امسال این فرصت رو نداشتم.. برای همین الآن نخوابیدم تا بنویسم(اما شاید صبح پستش کنم)

 

یه زمانی خیلی کارها بود که قول میدادم دیگه انجام ندم.. اما واقعا انگار همه ی این حرف ها رنگ باختن! زمینی هستن .. خیلی زمینی!

یه زمانی بحث های عمو ها نکته هایی داشتند در خور توجه اما این روز ها نکته ها رنگ باختند و چیز با ارزش تری (البته) از بحث ها مونده ، چیزی به نام "شناخت" .

یه زمانی حضور فعالی داشتم، موضوع بحث برام مهم بود نظر میدادم مخالفت می کردم، موافقت می کردم.. اما امروز نه! فقط گوش می کنم. توی همین حرف هاس که خودم و اطرافیانمو بهتر می شناسم!

 

بابا معتقده نباید اسرار هویدا کرد، بابا معتقده آدم باید قاطی هیاهو بشه اما با یه سری مرز گذاری ها! و بابا به خیلی چیزهای دیگه معتقده.

 

اما بابا این ها نیست! این ها چیزیس که بابا دوس داره باشه! و من دوس دارم نباشم.

اون ها حرف می زنن و میگن نمیشه قضاوت کرد نمیشه آدم ها رو شناخت.. بعد مثال می زنن که فکر می کردیم فلانی مومنه بعد گندش در اومد که هفت خط روزگاره.

و من به این فکر می کنم که این خودش باز قضاوته!

 

اون ها حرف می زنن و من که از بیرون گود نگاه می کنم می بینم اصلا نتیجه ی بحث براشون مهم نیست. می بینم حرف می زنن ولی نمیشنون! و بعد به هم نزذیک میشن. چون خودشونو تو حرفاشون پیدا می کنن فکر می کنن طرف مقابل رو فهمیدن و من می بینم که اصلا کلمه مهم نیست.

 

...................

 

دوس دارم کمی دعا کنم: (برای خودم اینبار)

 

خدای خوبم از تو چیز زیادی نمی خوام جز اینکه مراقب باشی تا به قضاوت نشینم.

خدایا.. اونقدر خام هستم و از دنیا هیچی نمی دونم که حتی نمی دونم چی باید دعا کنم!

پس فقط یک چیز، رهایم نکن و هدایتم کن.

 

دوست دارم..!


 

پستش می کنیم!

 

 

+ نوشته شده توسط Shahrzad در جمعه دوم فروردین 1387 و ساعت 3:6 |


Powered By
BLOGFA.COM