تبليغاتX
A Happy Depressed
دوست ندارم اینجا رو.
این نقطه.. این تردید!!
تردید نیست.. این یقین بی پایه
یا....
می دونم باید همه چیو پشت سرم جا بذارم.. برم..
برم جاییکه تو آینه هاش عکس آشنا ببینم
نه اون غریبه ی بی روح
می دونم فردا دیر میشه..
می دونم مثه اینه که تو کهکشون رها بشی..
یا انگاریکه تو دلت خالی بشه...
اما....
بشینی یه جا و چشات تار ببینه گونه هات خیس بشه..
شاید سنگ یخی آب بشه؟
شاید یاد بگیره شیر یا خط راه آخره؟
یا نه آدم بده آخر قصه فرار می کنه به شهر آرزوها
.. .. .
اونوقت بالای تپه می شینی و تنهاییتو با " هیچکی " تقسیم می کنی.
می دونم آخر راهی و داری دست و پا میزنی
که چی؟ شاید فرشته ی نجات؟
فرشته ی نجات داره خورده شیشه هایی رو که تو شکستی جمع می کنه
مگه  دلت یه گردنبند که تو گردنت برق بزنه نمی خواست؟
آره فرشته داره خورد شیشه ها رو واسه تو جمع می کنه
دوباره.. سه باره یا نه هزارباره؟
جعبه جواهراتتو باز کن عزیزم
بشمار یک
بشمار دو
بشمار سه
بشمار...
تا خوابت ببره
.. .. .
توی خواب قصه ی همه ی گردنبندارو واست میگم
قصه ی اسارتو
قصه ی اون چیزی که تو بهش میگی
"کمال"
فقط یادت باشه
توی خوابت تو میشی نقش اول و من میشم آدم بده
.. .. .
حالا آروم بخواب
خیالت راحت
فرشته ی نجات شنید
خیلی محکم شکستی این دفعه....!

 

+ نوشته شده توسط Shahrzad در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 و ساعت 22:51 |

شنبه امتحان مدار دارم!! امتحان طراحی الگوریتم هم که دوشنبه داشتم عقب افتاد و رفت هفتم و این یعنی روز قبل از امتحان معماری که هنوز هیچی بلد نیستم!

ترجمه های زبان تخصصی هم رو همون 2 صفحه مونده و  پیشرفتی نداشتم L

 

خلاصه حس درس خوندن اصلا نیست اما درس برای خوندن بسیار!

 

چند روزی بود تو نوشته های نیمه تمام و خاطرات گذشته گم شده بودم! تا اینکه بالاخره دیروز اتاقمو جمع و جور کردم و از میون انبوهی از کاغذ ها با تاریخ های مختلف اومدم بیرون!

 

همیشه فکر می کردم من حافظه ی خوبی در یاد آوری خاطرات دارم! اما حبس شدن خاطرات 4 سال و نیم از زندگیم و مرور نکردنشون طی یک سال و نیمه گذشته نشون میده در اشتباه بودم! وقایع به سختی یادم میاد! در حقیقت اصلا بهشون فکر نمی کنم که یادم بیاد!

 

دوس داشتم جرئت اینو داشتم که همه ی نوشته هام رو بسوزونم! کاری که پارسال با بعضی هاشون انجام دادم.. و البته بعدش پشیمون شدم!

 

امروز داشتم توی سر رسیدم وقایع رو می نوشتم و متوجه شدم طی 2 هفته ی گذشته بجز خونه و دانشگاه هیچ جای دیگه ای نرفتم!! اول دلم به حال خودم سوخت بعد یادم اومد مقداریش تقصیر Lost بود! زندگی روتین خاصی پیدا کرده برام! دوسش دارم.. همونقدری که همیشه سعی می کنم به استقلال آدما احترام بذارم دلم می خواد آدم مستقلی باشم! و خوش بختانه هستم!( به خصوص از وقتی یلدا رفته) توی خونه هیچ کس کاری به کارم نداره .. مامان گاهی موقع امتحانا گیر میده که درس بخون.. اما کمتر از دوران دبیرستان مجال برای گیر دادن داره!

دلیلش هم واضحه.. اون زمان ها اگه نمره ی امتحانیم رو تخمین می زدم.. نمره ی واقعیم حداقل یک نمره کمتر بود، اما حالا گاهی امتحانی که حتی اشکمو در میاره آخرش بیسته!

 

تنها چیزی که کمی روی اعصابه این روزا رفتن یلداس! تلاشش برای پذیرش و ویزا و ....! رو اعصاب بودنشم به این خاطره که همش از من انتظار میره قدمای یلدا رو حفظ باشم و تجربه هاش تجربه های خودم باشه!

 

امروز صبح باهاش حرف می زدم، باز مثه همیشه کلی نصیحت کرد که: "درس بخون دیوونه! از حالا به بعد خیلی مهمتر از ترمای قبله و ..." منم موقع نصیحتاش فقط به امتحان مدارم فکر می کردم که اصلا حوصله ی خوندن ندارم و نمی دونم اوضاع چطوری خواهد بود! (شاید بعد از نوشتن این پست برم بخونم ببینم دنیا دست کیه!)

 

البته اون استقلالی که گفتمو مدیون قطع شدن موبایلم هم هستم.. که این روزا شیطونه همش تو گوشم ویز ویز می کنه که برم دوباره وصلش کنم!

 

واقعا توی دوستی ها از expectation  ها یا همون "انتظارات" بدم میاد! تا جاییکه بتونم همیشه سعی می کنم از کسی انتظاری نداشته باشم، هر چند گاهی واقعا نمیشه!

 

نمی دونم شاید سرم زیادی به کار خودم گرمه! مامان همیشه میگه تو مستقل عمل نمیکنی بلکه تنهایی عمل می کنی و کسی رو راه نمیدی به زندگیت! میگه همون طوریکه فکر می کنی داری به استقلال بقیه اهمیت میدی در حالیکه اصولا اهمیتی نمیدی که بقیه چیکار می کنن!

یا میگه مطمئن باش اگه مدت زیادی کسیو ندیده باشی و دلت براش تنگ شده باشه تو هم مثه همه از اون انتظار داری که خبری ازت بگیره! مشکلت اینه که دیر به دیر دلتنگ میشی.

 

به نظر من که اشتباه می کنه! من بیشتر لحظه های عمرم دل تنگم! دل تنگ آدمایی که می دونم شاید حتی منو یادشون نباشه.

که بارز ترینشون دوستای دوران قبل از دبستانمه! مثل "کیانا کرباسچی" که همه ی سایت های شبه orkut رو به دنبالش گشتم، یا "....." که به تازگی کشف کردم توی دانشگاه ماس! (واسه همینم اسمشو نگفتم) هر چند به قیافه نمیشناسمش.

 

من که می دونم واسه اینکه نرم مدار بخونم دارم انقدر الکی چیز میز می نویسم! امان از دست این ضمیر نا خودآگاه!! هر وقت امتحان و درس دارم هوس نوشتن می کنم!

(البته نوشتن تایپی ، مثه الآن رو خیلی دوس ندارم! کیف نوشتن به رو کاغذ بودنشه!)

 

میروم! ولی قطعاً مدار نمی خونم! (البته اول باید کانکت بشم اینو پست کنم یه تاپیکم براش پیدا کنم بعد برم مدار نخونم...!)

 

+ نوشته شده توسط Shahrzad در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 14:3 |
مثه پارسال.. فقط یه شعر...

شعر مربوط به ۱۴ اردیبهشت تو تقویمم

آه٬ هیهات٬ که در این برهوت

وندر این سوخته دشت فرتوت

برگی و باری نیست

چه توانسوز کویری که در آن

از کران تا به کران

                ـحتی

                     دیاری نیست

ـآری نیست

همتی هست اگر با من و توست

تا در این خشک کویر

از دل سنگ بر آریم آبی

کسی از غیب نخواهد آمد

در من و توست اگر مردی هست

با تو ام٬ ای دلبند

سوی ابری که نخواهد آمد 

           و نخواهد بارید٬

          چشم امید مبند

آه٬

   ـ هیهات

             ـ چه وقت این برهوت

  بر سر هر تاکش

می نشیند یاقوت.

 

                                 حمید مصدق- نفس سوخته ی تاکستان.

+ نوشته شده توسط Shahrzad در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 و ساعت 22:46 |

 I'm too far away from where i gotta be!

 I'm not lost.. ("I know I'm not lost I'm just alone...!" )

 I've been freaked out! by what you call it faith.

 I'm not a writer, not a lawyer, not a judge, not a .. not a messenger!

 I'm not where I gotta be, and I'm too far away!

 I bet, this world doesn't belong to me! these friends (that i love them all)

 this chair, this desk and I'm afraid even this room, none, belongs to me.

 This lil heart can bear this cage no longer.

 one day she'll jump out.. asking God out loud, "why am i here? where i don belong?"

---------------------------------------------- 

I know a girl, living downtown.

 She tried a lot,

 To accept the "but"

 the big but her father always uses

 before tellin her how perfect she is!

 " Dear daughter we are poor

 Dear daughter we have no food

 My little girl there's no money

 for you to go to school

 honey, don forget

 you can't wear those shoes

 you dreamt all night long

 just remember the fact

 we are too poor to save money

 for a better life

 BUT..BUT you are wonderfull

 BUT be happy

 BUT 'money' is nothin, while there is 'family'..."

 he says n he says,

he goes on n on,

 The girl living downtown,

 doesn't care the sentences

 come after the big BUT

 it's important, what lies behind.


سریال lost رو مدتیه می بینم! یعنی ۲ روزه! هنوز اولاشم.. لاله خیلی دوس داره این سریال رو! امروز تقریبا شبیه یک پیروزی بزرگ بهم خبر داد که یکی از دوستاش هم معتقده lost از Friends قشنگ تره!

هرچند ۲ تا مقوله ی متفاوت و مقایسه نشدنی هستن .. اما خوب از این موضوع خوشحال بود و من عیشش رو به هم نزدم..!

فیلم بدی نبوده تا اینجا!! اما نظرات بیشتر باشه برای بعد. 

شنبه رفتیم سینما با بچه ها فیلم "لیلی مجنون" واقعا بی مزه بود!! و بی محتوا!!

فیلم سنتوری هم بالاخره با تاخیر فراوون دیدم! انتقاد ازش زیاد شده اما من واقعا دوسش داشتم!

برای آروم شدن مینویسم! از هر چیزی که از تو ذهنم بگذره! فرقی هم نمی کنه چی باشه!

امروز تولد نشاط بود..یکی از بهترین دوستای من! که البته متاسفانه نزدیک یک ساله ندیدمش. نه اینکه جای دوری باشه! همین جاس.. تو همین شهر.. اما کلا آدما دور میشن! درست وقتی که فکر می کنی از همیشه بهشون نزدیک تری!

پست داره طولانی میشه! اما who cares!!

نمی دونم  موافقین یا نه! اما نزدیک میشیم! نزدیک و نزدیک تر بعد یهو بووووم!! طاقتشو نداریم هر کدوم پرت میشیم یه طرف!

یه فنر نا مرئی بینمون هس! یه فنر که نمیذاره خیلی نزدیک یا خیلی دور بشیم! بسته به ثابتش!!

واسه من که تا حالا اینجوری بوده! خلاصه امروز روز عجیبی بود!! با نشاط حرف زدم٬ گفت بجای کادوی تولد واسش بنویسم! ۶ سال پیش هم همینو خواسته بود!

روز عجیبی بود٬ چون یه دوست دیگه هم ازم خواست بنویسم..

روز عجیبی بود.. چون بدجوری دلم هوس نوشتن کرده!! با وجود اینکه تازه آپ کردم.


و آن روز که مرا برگزیدی نگفتی٬ روزی روی قله ای می ایستم و رو به رویم بجای گروهی از همراهان مردمانی خواهند بود که مرا نمی شناسند! و تو نگفته بودی روزی فرا می رسد که من باور هایم را از یاد می برم و تو در صحرای بی پهنای هستی خودت را پنهان می کنی پشت گناهکار ترین انسان. و من چطور ثابت کنم تو آنجا هستی؟


نمی دونم چی شد یهو!! انگار به نوشته هم نمیشه زیاد نزدیک شد!! دیگه دوس ندارم ادامه بدم.

+ نوشته شده توسط Shahrzad در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 و ساعت 0:24 |

مدتیه بعد از معرفی شدن وبلاگ http://settini.blogfa.com/ توی کامنت دونیم توسط آرش کمی فکری ام! همش دوس دارم پستی مرتبط با موضوعات این وبلاگ بزنم که البته گاهی با خودم میگم که چی؟؟!

 

اما امروز بالاخره شروع به نوشتن کردم! نه فقط در رابطه با این وبلاگ بلکه کمی کلی تر.

 

همیشه معتقد بودم هر چه بیشتر از مشکلات خودمون حرف بزنیم مشکلات بیشتر میشن! گاهی هم زیادی به موضوعات کوچیک اهمیت میدیم و از اصل ماجرا دور میشیم!!

 

این خانوم محترم تو وبلاگش گویا قصد داره به دغدغه های زنان بپردازه.. و شروع این وبلاگ با عکسیه که از چند تا دختر به اصطلاح بد حجاب گرفته شده! تو پست بعدی از انواع حجاب حرف زده بعد از دین کامل اسلام و پست اخیرش هم در رابطه با پوشیه است! (دغدغه های زنان!!!)

 

همون طور که گفتم، قصد ندارم مطلب امروزم جوابیه ای باشه به وبلاگ این خانوم. فقط خواستم با پیش زمینه ی فکری خودم آشنا بشین!

 

دغدغه های زنان .. دختران ... یا خلاصه جنس ما!! والا اگه من هم عضوی از این جامعه ام اصلا مشکلم حجاب نیست!! اصلا به عنوان یک " دختر " مشکلی توی مملکتم ندارم!( به عنوان یک فرد از افراد جامعه چرا!)  اگه من اینجا تحقیر میشم.. برادرانم هم تحقیر میشن!!

 

جامعه گذشته از اون دورانی که برای من به عنوان یک دختر پر از آسیب بود.. آسیب پذیری به جنس مخالف هم رسیده!

 

با پیشرفت جامعه ( که منظورم از پیشرفت توسعه نیست.. بلکه پیش روی در مسیر تاریخه) یه سری مشکلات از بین میرن و انواع دیگه ای به وجود میان!

 

مثلا، برای یه دختر زمانی طلاق بدبختیه بزرگی بود.. که حالا دیگه به اون بزرگی نیست و از طرفی یه زمانی برای پسر ها تو جامعه آسیب کمتری بود اما حالا اونا هم امنیت سابق رو ندارن!

 

نه فقط امنیت جانی... بلکه امنیت اجتماعی.. آینده ی مطمئن ..

 

 

من آسیب شناسی نخوندم. جامعه شناسی یا روان شناسی یا.... هم نخوندم! برای همین خیلی نباید اظهار نظر کنم! اما می دونم باید دسته بندی کرد! می دونم باید اول موضع و دیدگاه مشخص بشه صورت سوال واضح باشه بعد به بررسی پبردازیم!

 

و متنفرم از خانوم هایی که به خودشون به چشم موجوداتی که بهشون ظلم شده نگاه می کنن! از خیلی از به اصطلاح فمنیست ها! که توی وبلاگ هاشون داد سخن بر میدارن و انواع و اقسام آیه ها میارن که ارث فلان جور تقسیم میشه و چمیدونم هزار جور مظلوم نمایی!

 

وقتی از میزان ارث و دیه و صیغه و مهریه و ... حرف می زنن حالم به هم میخوره!! همه ی بد بختی اینا همینه؟ ارثیه ی نا برابر؟ دیه ی نا برابر؟

کسی که توی ذهنش این چیزها رو مشکل ببینه حقشه هر چیزی که به سرش میاد! کسی که فکر می کنه چون دختره دست و پاش توی این جامعه بسته اس.. حقشه بسته باشه! کسی که یه سره به جای اینکه بلند شه و از امکاناتش استفاده کنه غر می زنه حقشه امکاناتی در اختیار نداشته باشه!

 

یا حتی کسی که حرص می خوره از اینکه دیگران از ضعف هاش بگن!! وقتی خودتو متفاوت ببینی احساس کنی بهت ظلم شده همه ی ظلم های عالم میریزن روی سرت!

 

فقط نیمه ی خالی لیوان رو نگاه می کنید؟ پس همه ی نیمه ی خالی را نگاه کنید!

من دخترم، دختری که در جامعه ام باید از چشم ناپاکان فرار کنم. من دخترم، دختری که در جامعه ام حق طلاق ندارم! دختری که خفاش شب در انتظارم است!

 

و او پسر است، پسری که به تازگی ابرو بر میدارد.. پسری که نمی داند سرمایه اش فردا به هزاران ملیارد می ارزد یا ساعتی دیگر به ریالی ارزش ندارد! پسری که هر چند پسر اما باز هم از دست سارقان راه فراری ندارد! پسری که به جرم کل کل با هم سالانش به قتل می رسد! پسری که تریاک را راحت تر و ارزان تر از کتاب های درسی اش پیدا می کند!

 

می تونم تا فردا صبح حرف بزنم بگم چقدر من و تو بد بختیم! اما واقعا گفتن این حرفها دردی رو دوا می کنه؟ من عقیده دارم درد رو برای باز شدن چشم ها باید گفت و حالا که چشمای ما بازه گفتنش افسردگی میاره!

 

بجای این حرف ها باید روحیه داد باید به انتظامات دم در خندید! قهقهه زد! بابا همیشه وقتی از دست کسی عصبانی ام میگه:" تو ضعیف تر از اون هستی که تونسته عصبانیت کنه.. باید اونقدر واسه خودت ارزش قائل باشی که به درون تو کسی صدمه نزنه هر قدر به جسم و مالت صدمه می خوره"

 

و این بانوی عزیز .. این طلبه از قم گویا به دغدغه های من می پردازه! اما توی وبلاگ تا اینجا فقط از حجاب گفته و فوایدش!

 

"در صورتیکه زن احساس کند مورد نگاه آلوده قرار میگیرد لازم است رو بگیرد یا از پوشیه استفاده کند "

 

یعنی در صورتیکه حس می کنید راه رفتنتان مورد نگاه آلوده قرار می گیرد روی ویلچر بنشینید! اگر احساس می کنید گفتارتان مورد نگاه آلوده قرار می گیرد لال شوید.. اگر احساس می کنید بودنتان مورد نگاه آلوده قرار می گیرد بمیرید!!!

 

من از شخصیتم اینجوری پاسداری نمی کنم دوست عزیز! بجای پاک کردن صورت مسئله به راه حل می اندیشم! بجای حرف عمل می کنم! (تا جاییکه بتونم و امثال تو اختیار ازم نگرفته باشن)

 

من قدر و شان و منزلت خودمو بالا تر از این حرف ها می دونم! نگاه آلوده "من" رو آلوده نمی کنه! بالا تر از حجاب به تعریف شما! بالا تر از ارثیه ی نا برابر. بالا تر از دیه ی کمتر!

همیشه به مامان و بابا میگم اگه روزی من تصادف کردم مردم. دیه نگیرین از کسی! ارزش من بالاتر از این پول هاس!

 

خیلی زمینی فکر می کنن هم اون آزادی خواهان روشن فکر و هم این متحجران سیاه پوش ( که البته باز هم نه همه از اکثریت حرف می زنم!)

 

می دونم گاهی مخصوصا تو بعضی مناطق پوشیه که سهله آدم دلش می خواد تو یه جعبه ی فولادی باشه، اما این دلیل نمیشه به سمت تحجر پیش بریم.. بلکه باید به فکر درمان بی جنبگی اجتماع باشیم! نه اینکه با پوشش غیر منطقی به بی جنبگی دامن بزنیم! نه اینکه پیش پدر و برادرمون هم چادر بپوشیم و بجاش بازار Bluetooth  عکس بی حجاب دوستامون داغ باشه!

 

 

یکی از کامنت گذاران محترم وبلاگ این خانوم با نام "برادر حسن" کامنتی گذاشته بودن مبنی بر اینکه مخالفین بنده ی نفسشونن و ...! حالا کامنت ایشون موضوع بحث من نیست! بلکه رفتم به وبلاگشون سر زدم و نگاهی اجمالی به پست ها انداختم.. این بخش خیلی توجه منو به خودش جلب کرد:

 

" از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود ؟
اگه به همين يک سوال ساده جواب بديم راه و هدف خودمون رو پيدا مي کنيم و ديگه بيراهه نمي ريم اما متاسفانه خيلي هامون همين اندازه تفکر رو هم براي سرنوشت و آينده ي خودمون دريغ مي کنيم"

 

برادر عزیز! واقعا خسته نباشید!! به نظر من شما واقعا خودتم نفهمیدی قراره به چه سوالی پاسخ بدی که بهش میگی سوال ساده!

سال ها و قرن هاست فلاسفه ی مختلف و همین طور ادیان گوناگون میان و میرن تا بلکه به گوشه ای از این سوال عظیم پاسخ بدن اون وقت شما بهش میگی ساده؟!

البته شاید برای شما که هر کی موافقتون باشه میره بهشت و هر کی مخالف بنده ی نفسش شده گفتن این حرف ساده باشه!

اما این سوال اصولا اساسی ترین سوال بشر در تمام دوره های تاریخ بوده!

 

پیدا کردن هدف!! هدف شما اینه؟ ]ادامه ی پاراگراف فوق[:

 

"ما حقيريم و براي اينکه لايق اون نور عظيم بشيم و شايستگي زندگي در بهشت رو پيدا بکنيم بايد يه هزينه اي بپردازيم و اون هزينه شکستن خودمون و رها شدن از خود پرستي ها و بت پرستي هاست و اين ممکن نميشه مگه با نيروي ايمان که بايد در عمل تجلي پيدا بکنه ."

 

برای همین سوال انقدر به نظرت ساده است؟ چون توی 3 تا جمله تونستی هدف رو بگی؟ هیچ فکر کردی توی همین 3-4 تا جمله چه همه مجهول هست؟؟

 

این دو تا قسمت خیلی به هم ربط نداشت! فقط چون هم زمان با هم هر دو وبلاگ رو خوندم دوس داشتم در رابطه باهاشون بنویسم! قرار هم بود تیکه دوم کمی طولانی تر باشه اما نظر هر کس محترمه، حتما ساده است و من نمی فهمم! من و نیچه و مارکس و هگل و تو و....! کاش ما هم این سوال ساده رو درک می کردیم.

 

 

+ نوشته شده توسط Shahrzad در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 و ساعت 22:20 |

ممم.. ! مطالب زیر از دید شخص "من" نوشته شده اما این "من" فقط شخصیت داستانه و وقوع جریانات زیر (هر چند حقیقی ست)  برای اینجانب را تکذیب می نمایم!

 

صحنه ی اول: ( ترم بهمن سال 85)

 

در حالیکه سر و وضع نسبتا مرتبی دارم از در اصلی ساختمون اصلی فنی مهندسی وارد دانشگاه میشم، طبق دستور نانوشته ای که همه ی دانشجوهای دختر ازش با خبر هستن، مقنعه ام رو کاملا جلو کشیده ام و به اصطلاح حجابم رو در بازه ی زمانی عبور از انتظامات حفظ کرده ام!

 

جلوی در 2 مرد آبی پوش با کت شلوار سورمه ای و کمی با فاصله خانمی که چهره اش نا آشناس وایسادن!

سعی می کنم اعتماد به نفس داشته باشم و ردشم!

 

اما..! درست سر بزنگاه، همون موقع که فکر می کنم خطر از بیخ گوشم گذشته صدای مردونه ای میگه: " ببخشید خانوم شما، تشریف بیارین"

 

همچنان اعتماد به نفسمو حفظ می کنم، می دونم توی طرح عفاف هستیم! طرح یک!!

آقای کت شلوار سورمه ای: " میشه کارتتونو ببینم؟"

من:" مشکلی هست؟"

آقای کت شلوار سورمه ای:"  کارتتونو ببینم"

من ]در حال در آوردن کارت[: " بفرمایین".

آقای کت شلوار سورمه ای: " لطفا برین پیش اون خانوم."

 

و کارتمو میده به ایشون.. من همچنان اعتماد به نفسم حفظ شده! میدونم توی طرح عفاف هم که باشیم مشکلی ندارم!

 

خانوم چشم سبز چادری و مهربونی کمی بهم نگاه می کنه! به مقنعه.. به مانتو.. به شلوار.. چند بار از سر تا پا.. یکمی لبخند می زنه! دنبال ایرادی میگرده، آخرش مجبور میشه برگرده طرف همون آقای کت شلوار سورمه ای... صداشو میشنوم که آروم بهش میگه: " مشکل این چیه؟" و جواب میگیره:" آرایش داره." دوباره بر میگرده طرف من.. با همون نگاه مهربون و لحن آرومش (طعنه نیست!! جدا مهربون!!) میگه: " دخترم آرایشت زیاده.. ما که نمیگیم اصلا آرایش نکنین اما کمتر"

من در حالیکه فکر می کنم از این کمتر یعنی هیچی میگم:"بله.. بله.."

کارتمو بهم پس میده و من میرم و به این فکر می کنم که انگار امروز روز آموزش این خانوم چشم سبز چادری مهربون بوده! باید یاد میگرفت به چه دلایلی باید کارت دختر ها رو گرفت اما خوبیش اینه که مهربونه!

 

 

صحنه ی دوم: (فروردین 87)

 

مدتیه یاد گرفتم بهتره بجای عبور و مرور از در اصلی فنی مهندسی از در انسانی یا در پارکینگ استفاده کنم.. چند روزیه که یه آقای کت شلوار سورمه ای جوون و مهربون هم اومده! یه تازه وارد.

 

روزی از همین روزها طبق معمول در حال عبور از در پارکینگ هستم (با رعایت قانون نا نوشته) که چشمم به خانوم چادری چشم سبز می افته در کنار تازه وارد!

سعی می کنم اعتماد به نفس خودمو حفظ کنم. هرچند می دونم توی طرح عفاف هستیم! طرح شماره ی سه!!

 

دارم تلفن صحبت می کنم که صدای زنونه ای میگه: "ببخشید خانوم شما"

من:"بله؟"

و تلفنو قطع می کنم.

خانوم چادری چشم سبز که دیگه مهربون نیست:" کارتتون."

درحالیکه می دونم کارتم رو میز اتاقمه، کیفمو میگردم و میگم:" همرام نیست."

خانوم چادری چشم سبز:"فامیلت چیه؟"

من:" ......"

خانوم چشم سبز:"اسم کوچیک؟"

من:" ....."

خانوم چشم سبز که تظاهر می کنه چه اسم و فامیل آشنایی:" رشته؟"

من:" کامپیوتر"

 

میره طرف تازه وارد، دفتر ثبت خلاف ها رو میگیره تا ببینه اسم من قبلا بوده یا نه، کمی که میگذره میگم:" اگه دوس دارین بگردین اما اسم من تا حالا نوشته نشده."

اون که از این حرف اصلا خوشش نیومده و معتقده من با این مانتو و این آرایش حتما قبلا اسمم جایی نوشته شده میگه :" حتما تو اون یکی دفتره که وارد کامپیوتر شده." و با بی سیم با جایی تماس میگیره.

 

من اینبار واقعا اعتماد به نفسم محفوظه چون میدونم تا حالا اسمم جایی ثبت نشده..

 

خانوم چشم سبز به بیسیم:" اگه میشه یه اسمی رو واسه من استعلام کنید."

صدایی از بیسیم:" دستگاه خرابه!"

خانوم چشم سبز رو به من:" شانس آوردی"

دوباره خانوم چشم سبز به من درحالیکه دارم ازش دور میشم:" رفتی تو محوطه هم حجابتو حفظ کن."

 

و من با خودم فکر می کنم امروز روز آموزش تازه وارد مهربون کت شلوار سورمه ای بود!! و انگار اینها هم قانون نا نوشته ی ما رو میدونن! و من دوباره توی محوطه مقنعه ام رو عقب تر جایی که به نظر خودم درست و کافیه می کشم!

 

 

 

+ نوشته شده توسط Shahrzad در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 و ساعت 16:5 |
جالبه!! انگار هر ۴شنبه آپ تو سال جدید تبدیل شده به هر یکشنبه!! جالب تریش به اینه که این یه هفته خیلی زودتر از یه هفته ی قبل گذشت و من اصلا احساس نکردم که چشمه ی نگارشم خشکیده!!

۵شنبه تولد مهبا بود! رفته بودیم ولایت! خیلی خوش گذشت ولی لیان کلا بی حال بود! شب قبل از خواب کاشف به عمل اومد که از ماهان آبله مرغون گرفته  بسیار بهش خندیدم و گمونم حالا حالا ها تو دانشگاه آفتابی نشه!

خبر دیگه اینکه٬ امتحانا نزدیکن٬ ۳۰ صفحه ترجمه ی زبان هم هست و...! البته امروز ۲ صفحه ترجمه کردم خوشبختانه سخت نبود خیلی! اما ترجمه ی متون کامپیوتر به نظر من خیلی سخته!! خودمون کلمه ی انگلیسیشو استفاده می کنیم و من نمی دونم معادل فارسیشو چی بذارم! (بگذریم از اینکه من کلا از ترجمه بدم میاد! حتی معادل فارسی book رو هم وقتی تو جو English ام یادم نمیاد!!)


هیچ موضوع خاصی ذهنمو مشغول نکرده که ازش بنویسم فعلا!! جز اینکه باید یه کاری کنم  و اینکه کاش لیان می فهمید یه چیزایی رو! آخه کمی مشکلات پیش اومده و...! بگذریم.

دانشگاه هم که خوبه!به طور کلی زندگی روال نسبتا خوبی داره! به امید اینکه به روال کاملا خوبی برسم!

به زودی میام (چون این پست احوالات کلی بود!) و اینبار فاصله ی یه هفته ای نخواهد بود (ایشالا!)

+ نوشته شده توسط Shahrzad در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 و ساعت 12:52 |


Powered By
BLOGFA.COM