تبليغاتX
A Happy Depressed

 


خداوندا! همانا تو آتش را آفریدی و به او گفتی بسوزان مگر آن هنگام که انسان فرمان گلستانی می دهد.

رودها را آفریدی و به آنها گفتی جاری باشید جز آن زمان که انسان دستور سکون می دهد.

و تو کوه ها را آفریدی و گفتی استوار باشید مگر به اذن آدم که فرو پاشید.

دعا را آفریدی و به آن خاصیت اجابت بخشیدی جز آن هنگام که ایمان به اجابت نباشد.

 

پروردگار جنگل را آفرید، زلزله را آفرید، سیل را آفرید، باران را آفرید و به هر یک خاصیتی بخشید.

 

و در انتها اشرف مخلوقات را آفردیدی و دیگر دست از دنیا کشیدی.

سالیان سال است که تو تنها نظاره گری بر این دنیا هستی.

 

Yes God hears you while you're praying

But he has done his job years ago!

What you achieve is a result of praying itself.

  

When a fire destroys everything you say that's a fire attribute.

When it changes to a garden, you say that's God's wish!

 

 Oh no! Not to fire a man, who believes it won't, is a fire attribute too!

" افشاگری ها و بشارت های یک پیک!"


 
+ نوشته شده توسط Shahrzad در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 و ساعت 11:59 |

 

راستش وضع جامعه انقدر خراب شده که ترجیح میدم محدودیت های ناشی از حضور ماموران انتظامی در جای جای شهر رو تحمل کنم اما از امنیتی نسبی بر خوردار باشم!

 


 

دختر خانوم های عزیز لطفا وقتی عاشق می شوید و از ترفند هایتان برای بدست آوردن دل یار استفاده می کنید، لطفا به این نکته دقت کنید که طرفتان متاهل نباشد!

آقا پسر های عزیز لطفا دامنه ی نگاه هایتان را به دختران مجرد محدود کنید. دیگر بعضی ها جای مادر شما هستند!

·       برای خانوم های متاهلی که از ترفندهای عشقی شان برای آقایون متاهل استفاده می کنند ، توصیه ای ندارم.

 


 

نمی دونم ارزش یکی ۲ ماه صبر و بدست آوردن یک میلیارد بیشتره

یا در عرض یه هفته ۱۶۰ میلیون!!

 

فکر کردن بهش بهم استرس وارد می کنه!

 


یه وزنه ی سنگین رو دلم سنگینی می کنه! وحشتناکه!!

 

+ نوشته شده توسط Shahrzad در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 و ساعت 22:37 |
و آنگاه که بال هایت را گشودی و مرا تنها گذاشتی نفهمیدی رفتنت چه داغی بر دل ما گذاشت!! هنوز و هر روز با پدر پشت پنجره می ایستیم تا بازگشتت را نظاره گر باشیم! اما انگار دوری تو هیچ بازآمدنی ندارد!

ما دلتنگیم... تو و معشوقه ات هرگز نخواهید فهمید در آن صبح زیبای بهاری که تنهایمان گذاشتید ما چگونه در تمنایتان بودیم!

نمی دانم آنجا که شما رفتید چه خطر هایی در انتظارتان است!! نه نمی خواهم٬ نمی خواهم به راه خطرناکتان بیندیشم! نمی خواهم به پنجره ی گشوده ی خانه بیندیشم .. نمی خواهم به نشنیدن صدای دلنشینتان بیندیشم....!

هر بامداد با نفس تو چشم می گشودم.. هر شامگاه با یاد تو به خواب می رفتم... چگونه دوری ات را تاب بیارم؟

به این می اندیشم که آیا بازی گوشی هایت اینگونه از هم دورمان ساخت؟ نکند تو در این دنیای آلوده خانه ات را گم کرده باشی؟ مبادا دست گرگان آن یگانه همراهت را نیز از تو جدا کند؟

عزیزان من... ما پنجره را همیشه باز خواهیم گذاشت و نشانی به آن آویزان خواهیم کرد تا شاید شما به آغوش گرم ما بازگردید

همه ی خانواده دلتنگ هستند.. هر کجا هستید پیروز باشید.

پی نوشت: متن فوق مربوط به این خبر است: "فنچ ها دیروز از پنجره رفتن بیرون و گم شدند!"

 

+ نوشته شده توسط Shahrzad در دوشنبه بیستم خرداد 1387 و ساعت 22:10 |

و آنها حرف می زنند و من لذت می برم! و آنها حرف می زنند و من گاهی نظری می دهم! و آنها از آنکه غایب است می گویند و من افتخار می کنم!

و من امروز از کسی می نویسم که  نیمی از من اوست! نیمه ای که آب را دوست دارد٬ حیوانات را دوست دارد ٬ بیابان را دوست دارد. نیمه ای که گاهی دوستش ندارم!

خلاصه اینکه پدرم را می گویم! همان که شاید بابای فوق العاده ای نباشد... اما آدم فوق العاده ایست! و اصلا همین که فوق العاده اس باعث می شود آنقدر حرصی شوم که آن بابایی که من میخواهم نیست!

بابا درویش است! دقیقا نمی دانم این دراویش چه هستند و چه می کنند و چرا بابا درویش شد! دلم می خواهد بدانم اما بابا آدم کم حرفی ست!(مگر وقتی می خواهد حرف بزند که خوب هم می زند!) شاید هم مرا شایسته نمی داند! تنها چیزی که می دانم این است که گاه گاهی می رود بیدخت دیدن حضرت آقایشان و بیشترٍ یکشنبه ها می رود جایی که به آن می گوید مجلس! می دانم دور هم جمع می شوند و حرف می زنند اما نمی دانم از چه!

بابا هر روز صبح سپند دود می کند! برای ما نه!!! عاشق خودش است و می ترسد خودش، خودش را چشم بزند!! و من عاشق اینم که بابا اینهمه خودش را دوست دارد!

باعث می شود همه ی نزدیکانمان یک جور دیگر به او نگاه کنند! نسبت به اینکه با بابا رفیق بوده اند حس افتخار داشته باشند!

نه اینکه چون خودش را دوست دارد خودش را بگیرد! بلکه چون اینهمه عاشق خودش است بسیار خاکی ست.. در بند هیچ قیدی نیست. و فقط هر از گاهی شاید به خاطر من و یلدا پا روی دلش گذاشته باشد و قید و بند هایی را رعایت کرده باشد!

بابا مخصوصا قدیم تر ها بسیار با دوستانش به کوه و دشت و صحرا می زد. شکار می کند! زندگی می کند! آن موقع ها حرصی می شدم! دلم تنگ می شد و دوست داشتم همراهش باشم! اما حالا وای چقدر به او حق می دهم!!!!! و همین قدر هم که به خاطر من از بعضی چیز ها می گذرد من احساس دِین می کنم!

همیشه عقیده داشته ام مامان و بابا ها وسیله ای هستند برای اینکه ما با این دنیا بیاییم و بعد دیگر نباید مزاحم زندگی خصوصیمان شوند! اما نمی دانم چرا انتظار داشتم آنها همیشه از مفهوم خانواده پیروی کنند! از خوشی هایشان بگذرند!!

اما حالا می بینم بابا ها و مامان ها بیشتر از آنکه واقعا وظیقه داشته باشند هوایمان را دارند!

و بابا حق دارد دلش بخواهد عصر ها شطرنج بازی کند بجای اینکه توی اتاقش روزنامه بخواند! مگر من دلم نمی خواهد بنویسم بجای اینکه توی آشپزخانه با فنچ ها بازی کنم؟!

و بابا آزاده است! و چقدر زیاد آزاده است..! اصلا آدم کیف می کند که این آدم انقدر می فهمد و انقدر ساکت است! (وفتی او را یک انسان می بینی٬ شاید وقتی بابایت باشد بخواهی حرف بزند!)

و آنها حرف می زنند و من لذت می برم! و آنها حرف می زنند و من گاهی نظری می دهم! و آنها از آنکه غایب است می گویند و من افتخار می کنم!  عمو ها و زن عمو ها و عمو زاده ها! از آنکه دارد شترنج بازی می کند و به شب نشینی نیامده حرف می زنند و من گوش می دهم!

 از بابا...! همین آیا کافی نیست که او بابای من است؟ و همین افتخار آیا؟



دیدم به زندگی بعد از نوشتن پست قبلی کمی تغییر کرده! نه اینکه بگم حالا قدرشو می دونم و کاراییکه دوس دارمو انجا میدم و ....! یا حرفای نگفتمو به بقیه می گم... نه!

وقتی دوستام نظراشونو بهم گفتن... دیدم نه! از مهمونی خبری نیس! درسته دوس دارم قبل از اینکه بمیرم همه ی آشنا ها و دوستان رو ببینم ، اما نا مردیه! نامردیه چون خیلی ها گفتن دوس دارن همه ی 24 ساعت رو پیشم باشن!  2 تایی زمان رو سخت یا آسون بگذرونیم!

خیلی ها گفتن اگه از دور ببینیمت ولی وقت این نباشه که راحت باهات همه ی حرفامونو بزنیم بیشتر دلتنگ میشیم!

پس بی خودی دلتونو واسه این مهمونی خوش نکنین!! از مهمونی خبری نیس! برگردین خونه هاتون!! بجز یک پست کوتاه هم حرفی نمی زنم! از نامه هم خبری نیست تا آینه ی دق باشه بعد از رفتنم!!! دوس دارم همه ی اون 24 ساعت رو توی هواپیما باشم!!( نه از این توپولف های قدیمی یک هواپیمای درست و حسابی!) شاید کمی هم روی عرشه ی یک کشتی به بزرگی کشتی تایتانیک!!

 

+ نوشته شده توسط Shahrzad در جمعه هفدهم خرداد 1387 و ساعت 11:53 |
آرش منو به یه بازی دعوت کرده! یه بازی سخت و عجیب و تفکر بر انگیز! اگه بدونم فقط ۲۴ ساعت دیگه زنده ام این ۲۴ ساعت رو چگونه خواهم گذروند!

اول اینو بگم که این خبر تو بازه های زمانی مختلف ٬ عکس العملای مختلفی داره واسه همین فرض می کنم همین الآن این خبرو می شنوم! (اوه الآن به ساعت نگاه کردم ۲۳:۲۳ بود چه ساعت ترسناکی واسه همچین خبری!!)

اولش خوب قطعا تو شوک خواهم بود!! و به این فکر می کنم که چقدر دوس داشتم مصر رو ببینم.. چقدر دوس داشتم ساز دهنی بلد باشم. چقدر دوس داشتم خاله باشم.چقدر دوس داشتم برم کوه نوردی حرفه ای یاد بگیرم.چفدر دوست داشتم صفحه ی اول کتابی رو که خودم نوشتم امضا کنم بفرستم واسه کسایی که دوسشون دارم. چقدر دوس داشتم کتاب فروشی داشته باشم...! احتمالا یه کوچولو دلم می گیره...

 اولین کاری که می کنم زنگ زدن به یلداس! میگم هرجوری هس از ترکیه برگرده ایران!

اونوقت قبل از اینکه کاملا از شوک در بیام شروع می کنم به نوشتن! اول از همه یه جورایی شاید یه وصیت نامه ی کلی! حرفایی که مخاتبم فرد خاصی نیست! حرفایی که باید بزنم... آرزوهام و ....! یا مثلا خرت و پرتای بقیه که دست منه و باید به صاحباشون برسه!

بعد دونه دونه واسه آدمای مهم زندگیم می نویسم! آدماییکه شاید خیلی ام نقش آفرین نبودن اما تو اون لحظه های آخر حس نوشتن واسشونو دارم !

احتمالا این کار تا صبح طول میکشه.. صبح مامان که بیدار شد ازش می خوام تدارک یه مهمونی گنده رو ببینه اسم آدماییکه باید دعوت بشن هم بهش میگم! خودم هم می زنم بیرون کلی پاکت نامه می خرم میام خونه دونه دونه نامه هارو میذارم تو پاکت که برسه دست صاحباشون.. یه پاکت گنده هم اونایی که آدرساشونو ندارم میذارم توش و با توضیحات کامل افراد می فرستم واسه مهبا! خودش پیداشون کنه واسم!!

آها.. اون نوشته تریپ وصیت نامه رو هم یه کپیشو می فرستم واسه یکی که بهش اعتماد داشته باشم با پسوورد وبلاگم تا بعد از مردنم آپش کنه!

پسوورد orkut رو هم میدم مهبا واسم بعد از مردنم حذفش کنه! یه جوریه آدم خودش نباشه پروفایل orkut اش باشه!

دوباره از خونه میزنم بیرون اینا رو پست می کنم بعدشم یه کلید ساز با خودم بر میدارم میارم خونه قفل کشومو باز کنه!

همه ی نوشته هامو ورق می زنم... می دونم وقت ندارم همشو بخونم اما بعضی ها رو می خونم! احتمالا بیشتر صفحات جدا می شن تا سوزونده بشن!! دوس ندارم کسی بخونتشون حتی بعد از مردنم! بعضی ها هم نه.. بدم نمیاد بقیه بخونن پس همونجا می مونن! اینکارو در حالی انجام میدم که دارم آهنگای مورد علاقمو گوش میدم! بعد هم اونایی که باید از بین برن رو از بین می برم! همه ی نوشته هام تا حالا....!

همه ی اینا احتمالا تا ظهر طول میکشه..! حدود ساعت ۲ تا ۳ نهار می خورم و با بابا حرف می زنم (چه برنامه ریزی ای )تا حدود ساعت ۴ کتاب "شاهدخت سرزمین ابدیت" رو که از نازنین گرفتم و خیلی قشنگه و نصفه مونده رو تموم می کنم. بعد آماده میشم که مهمونا بیان چون ساعت ۹ باید برن زود هم دعوت شدن! (ساعت ۲۳:۲۳ قراره بمیرم) دیگه مهمونیه هم که همه هستن هر کی که دوس دارم و کلی می زنیم می رقصیم خوشی می کنیم!

ساعت ۹ که همه رفتن دوش می گیرم و عطر می زنم و لباس خوشگل می پوشم و تا ساعت ۱۰:۳۰ با دوستی که تو امریکاس حرف می زنم. یه ساعت باقیمونده هم الآن هیچ نظری ندارم چیکار می کنم! احتمالا پیش یکی از عزیزانم دراز می کشم و در آرامش می میرم! اما مشکل اینجاس که از بین این همه عزیز ترین به سختی می شه فقط یکیو انتخاب کرد! اما احتمالا یلدا!

و ساعت ۲۳:۲۳ خداحافظ دنیااااااااااااااااااااا!!!!!

پی نوشت ۱: آدم تا وقتی واقعا تو شرایطش نباشه شبیه سازی سخته اما من نصف زندگیمو در حال نوشتن گذروندم اصلا عجیب نیس که روز آخر عمرم از همیشه بیشتر بنویسم!

پی نوشت ۲: حالا که تو این پست فرض بر این بود که من ۲۴ ساعت زنده باشم شما هم کامنتی با همین فرض بذارین! اگه بدونین من ۲۴ ساعت فقط زنده ام چه می کنید؟

پی نوشت ۳: کسی را به این بازی دعوت نمی کنم! تصور وقت ۲۴ ساعته برای بودن دوستانم هم آزار دهنده اس!


دقایقی بعد از نوشتن مطالب فوق:

همین طور که میگذره کارای دیگه ای هم به ذهنم می رسه اما قطعا اینا مهم ترین ها بوده که بی هیچ فکری اومدن تو کله ام!! واسه همین ویرایش نمی کنم!!

+ نوشته شده توسط Shahrzad در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387 و ساعت 1:59 |

دیدین این دانشمندا و محققا میرن رو رفتار موجودات تحقیق می کنن و مشاهداتشونو به جا ثبت می کنن و نتیجه گیری می کنن و از این جور کارا؟

وبلاگ منم شده مکان ثبت اوضاع و احوال پرنده های کوچکی به نام فنچ!

 

امروز ساعت یک ربع به 9 شب از دانشگاه رسیدم خونه . در قفل بود که یعنی کسی خونه نبود! درو باز کردم نشستم رو کاناپه ی کنار در کیفمو از شونه ام برداشتم پرت کردم اون طرف تر رو کاناپه خواستم بند کفشمو باز کنم که... از سمت چپ (یعنی جهتی مخالف آشپزخونه) صدای جیک جیک فنچ شنیدم!! با بهت به طرف صدا برگشتم و دیدم فنچ کوچولو نشسته رو زمین پشت در بسته ی اتاق من! و به خاطر ورود ناگهانی من قلبش حسابی تند می زنه!

 

منم که..  "جلل خالق! نکنه بنده  خدا گم شده نمیدونه چطوری برگرده آشپزخونه؟! "

کفشامو در آوردم و آروم رفتم در همه ی اتاقارو بستم که به طرف آشپزخونه هدایتش کنم .. ولی نخیر.. خبری از گم شدن نبود!!! خودش مستقیم پر زد و رفت کنار اون یکی فنچ نشست!!

 

با این اوضاع و احوال که اینا دیگه تو کل خونه پرواز می کنن و دیشب هم از تو کشوی قاشق چنگالا پیداشون شد و کلا هم دیگه وقتی نزدیکشون میری نمی ترسن، جرئت نمی کنم با پنجره ی باز آزادشون کنم تو خونه!

 

خلاصه اینکه ظاهرا اینا هم دارن کم کم آزادیشونو درک می کنن و ازش لذت می برن! شاید رها (که دیگه توضیح نمیدم کی بود!! ) فقط بی پرواتر بود!

 

حیف دوربینم خرابه وگرنه حتما قبل از اینکه بابا بالاخره اینا رو فراری بده ازشون عکس می گرفتم و اینجا میذاشتم! خیلی با نمک رو شیروونی قفسشون صبح تا شب می خوابن!

 

در ضمن اولا پرواز درست حسابی هم بلد نبودن! ولی الان ماشالا پیشرفت کردن!!

 

پی نوشت: بیشتر از اینکه حس دانشمند بودن و در حال تحقیق بودن بهم دست بده.. حس مامانایی رو دارم که هر جا می شینن از شیرین کاریای بچشون تعریف می کنن!

 

+ نوشته شده توسط Shahrzad در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 و ساعت 21:33 |
بزنم به تخته تند تند آپ می کنم

خیلیا میگن "وقتی بچه بودیم آرزو داشتیم زود بزرگ شیم حالا که بزرگ شدیم حسرت بچگی می خوریم و می خوایم برگردیم اون دوران"

خدای مهربونم! ازت ممنونم. توی هیچ سنی از زندگی نخواستم یه سن دیگه باشم! همیشه تو هر سنی فکر کردم بهترین سال عمرمه!

درسته دوران راهنمایی بهم خوش گذشت ۱۷ سالگی یکی از بهترین سالای زندگیم بود و سال ۸۶ سال محشری بود! اما این معنیش این نیس که حسرت تموم شدنشونو می خورم.. الآن رو دوست دارم!

و بازم درسته دلم می خواد بهتر از اون چیزی که هستم باشم اما دلیل نمیشه زیاد واسش غصه بخورم!

خدای مهربونم! مرسی که کمتر کاری هس که پشیمون شده باشم که انجامش دادم! مرسی که توی هر ماجرای دردناک زندگیم یه نقطه ی نورانی گذاشتی و چشمام باز بود و می دیدمشون.. یعنی بالاخره دیدم!

خدایا! مرسی که اشتباهاتم هیچ کدوم خرابی های جبران نا پذیر به بار نیاوردن! و نخواهند آورد.

خدایا مرسی که ما آدما رو خوش بخت آفریدی.. اونقدر خوش بخت که تو اوج بد بختی هم دلمون به بقیه بیشتر از خودمون می سوزه!

خدایا! ممنونم ازت که هوامو داری .. مرسی که منو آفریدی! کلا تجربه ی زندگی و این دنیا برام لذت بخشه و اوج لذتش اون جاییه که یادم میاد تموم شدنیه! و این باعث میشه سختی هاش تموم شدنی باشه و خوشی هاش پایدار!!

می دونی چرا میگم خوشی هاش پایدار؟ چون اگه بدونم یه ساعت دیگه قراره بمیرم لبخند می زنم و فقط اتفاقای خوب یادم میاد!

شاید فقط یه کوچولو از این ناراحت بشم که بعضی وقتا ممکنه بعضیارو ناراحت کرده باشم! البته اینم خیلی بزرگ نیس!

 -----------------------------------------------------

اولا بابا پنجره ی آشپزخونه رو می بست بعد فنچارو آزاد می کرد (قفسشون تو آشپزخونه اس) ... حالا پنجره هم بازه اما فنچا بیرون نمیرن.. اونوقت رها* در حالی ترکمون کرد که بابا داشت بهش غذا میداد توی قفسش!

بد هم نیست که محدوده ی آزادیشون انقدر کوچیکه! زندگی بهشون سخت نمیگذره!! هرچند بجاش اون حس قشنگی رو که رها بهم میداد اینا نمیدن. حسی که باعث شد رها اسم داشته باشه و دل تنگش بشم٬ اما اینا صرفا فنچن!

*رها اسم شاهینمون بود!

-----------------------------------------------------

شاید هنوز هم زود باشه! یاد گرفتم صبر کنم تا روز موعود خودشو بهم نشون بده.

 

+ نوشته شده توسط Shahrzad در جمعه دهم خرداد 1387 و ساعت 22:41 |
راستش واسه این اتفاق کمی تقارن زمانی برایم بی مفهوم می انگارد!

سه شنبه:

دفترچه تلفنم را سر و سامونی می دادم! بعضی شماره ها ۶ رقمی بودند حتی! دوستان دوران دبستان!

به نامی رسیدم بس دوست داشتنی در دوران دوستی.. مربوط به ۵-۶ سال قبل یکی از رفقای کلاس زبان! احساس دل تنگی در دلم موج زد و به این اندیشه فرو رفتم که آیا مرا یادش است این دوست؟

چهار شنبه صبح:

در آن دانشکده ی کذایی که بهش می گویند دانشکده علوم در خیابان راهنمایی آزمایشگاه فیزیک داشتم.

تقریبا دیرم شده بود و با عجله سالن را طی می کردم که در جا خشکم زد! چند دقیقه ای از دور تماشا کردم! باورش سخت بود خوب! که همان دوست مذکور هم چشمش در چشمانم افتاد و سلام و علیکی کردیم در بهت من!

و باز به راه خود ادامه دادم تا شاید دیدار دیگر به قیامت باشد یا همین فردا!

+ نوشته شده توسط Shahrzad در پنجشنبه نهم خرداد 1387 و ساعت 11:27 |
وقتی معماری می خونم

به این فکر می کنم که اگه استادم تشتریان نبود چه حالی می کردم با این درس و کلاس هایش!

هر چند ممکن بود امتحانی ضد حال داشته باشم..

اما الآن هم تضمینی نیست امتحان ضد حال نباشد!

به هر حال درس قشنگیست این معماری! 

ترکیبی از ۲ درس دوست داشتنی منطقی و اسمبلی! البته به پای آنها نمی رسد!

 خلاصه خداوند رحمان است و رحیم! کمکمان کند فردا!

شاید به این پست چیزی اضافه گردد!


فردای نوشته های بالا:

خدایا مرسی! امتحان خوبی بود... یعنی آسون بود!

با وجود حواشی قبل امتحان و بد اخلاقی استاد که کم کم رفع و رجوع شد!!

و با وجود خسنگی فراوان!!

پ.ن : خیلی هم تو زرد نبود اون شاید!

+ نوشته شده توسط Shahrzad در سه شنبه هفتم خرداد 1387 و ساعت 20:41 |
بابا یه حرکت جدید یاد گرفته! فنچامون یادتونه؟ تازگی سقف قفسشونو بر میداره و اونا هم حسابی تو گلدونای آشپزخونه گشت می زنن!

جالبیش اینجاس که خودشون از هر چند وقت بر میگردن تو قفسشون و کلا هم بیشتر اطراف قفس پرواز می کنن تا حالا بیشتر از ۱ متر دور نشدن از قفسشون!! واسم جالبه که حتی کنجکاو نیستن جاهای دیگه ی خونه گشت بزنن!

رها (شاهینمون که چند سال پیشا داشتیم) وقتی بابا در قفسشو باز می کرد٬ تو همه ی خونه پرواز می کرد.. می رفت رو لوسرا مینشست! بعدم به سختی حاضر میشد برگرده تو قفسش!

رفتار این پرنده ها باعث میشه به این فکر کنم که ما آدما هم بعضیامون خودمونم از آزادیمون استفاده نمی کنیم! گیر کردیم تو یه سری عادتا و اونجا انقدر احساس امنیت می کنیم که حاضر نیستیم بیشتر از یه متر دور شیم ازشون!


امتحان pl دیروز فوق العاده بود و امتحان طراحی الگوریتم امروز خوب نبود! امیدوارم معماری پس فردا خوب باشه!

مامان و یلدا ( که جمعه اومد مشهد) و مامان بزرگ عزیز (که دیروز از مکه رسید) امروز رفتن بجنورد! امیدوارم زود برگردن حس تنهایی ندارم موقتا!

احساسات عجیبی در وجودم در غلیان است!

 

+ نوشته شده توسط Shahrzad در دوشنبه ششم خرداد 1387 و ساعت 21:43 |

Love is like blowing a balloon.
To blow it up, blow it too much!


نازنین: تیر که برسه یه سال از فلان ماجرا گذشته.
من: واااای جدی؟ چقدر زود می گذره..
نازنین: آره خیلی. انگار همین پارسال تابستون بود.
 [مکث]
نازنین که قیافه ی منو میبینه و صدای خودشو میشنوه : انگار همین پارسال تابستون بود؟ خوب همین پارسال تابستون بود دیگه.


To make me stay,
Make me wait for something eagerly.


فضای داستان: کلاس pl   من و نازنین کنار هم نشستیم.. نازنین سمت راست . من 3 جلسه ی قبل رو غایب بودم.

بچه ها: استاد میان ترم تا کجاس؟
من به نازنین در حالیکه دارم دفترمو ورق می زنم تا به سر فصل قبلی برسم: امتحان همین یه شنبه اس؟
نازنین: هوم.
من درحالیکه به صفحه ی مورد نظر رسیدم به کل کلاس و استاد: تا اول انواع داده دیگه.
نازنین به من: جدی؟ کی گفته؟
من به نازنین: من میگم .
استاد به من: تا اینجا قرار بود؟
من: بله.
سمت چپیم: کٍی تعیین شد؟
من: الآن.


نازنین: یه معلم کامپیوتر مزخرف داغونی داشتم تو دبیرستان.
من تو ذهنم: چه مشوقی.
نازنین با یه حالتای سادیسمی گونه: واسه همین رشته کامپیوترو انتخاب کردم.



 You blink all day, 15 times per minute
 You breathe all day, 20 times per minute
 Your heart beats all day, 80 times per minute

 - You don’t think for one or plan for one
 You do all subconsciously,
 Though you are aware of that -

 As

 You carry God’s messages all day, millions of them
 Are you telling me, you aren’t aware this time?


پی نوشت: مطالب فوق هیچ ربطی به هم ندارن. هیچ هدف خاصی رو هم دنبال نمی کنن. فقط حضورشون تو ذهنم طولانی شده بود!!

+ نوشته شده توسط Shahrzad در چهارشنبه یکم خرداد 1387 و ساعت 21:11 |


Powered By
BLOGFA.COM