آرش منو به یه بازی دعوت کرده! یه بازی سخت و عجیب و تفکر بر انگیز! اگه بدونم فقط ۲۴ ساعت دیگه زنده ام این ۲۴ ساعت رو چگونه خواهم گذروند!
اول اینو بگم که این خبر تو بازه های زمانی مختلف ٬ عکس العملای مختلفی داره واسه همین فرض می کنم همین الآن این خبرو می شنوم! (اوه الآن به ساعت نگاه کردم ۲۳:۲۳ بود چه ساعت ترسناکی واسه همچین خبری!!)
اولش خوب قطعا تو شوک خواهم بود!! و به این فکر می کنم که چقدر دوس داشتم مصر رو ببینم.. چقدر دوس داشتم ساز دهنی بلد باشم. چقدر دوس داشتم خاله باشم.چقدر دوس داشتم برم کوه نوردی حرفه ای یاد بگیرم.چفدر دوست داشتم صفحه ی اول کتابی رو که خودم نوشتم امضا کنم بفرستم واسه کسایی که دوسشون دارم. چقدر دوس داشتم کتاب فروشی داشته باشم...! احتمالا یه کوچولو دلم می گیره...
اولین کاری که می کنم زنگ زدن به یلداس! میگم هرجوری هس از ترکیه برگرده ایران!
اونوقت قبل از اینکه کاملا از شوک در بیام شروع می کنم به نوشتن! اول از همه یه جورایی شاید یه وصیت نامه ی کلی! حرفایی که مخاتبم فرد خاصی نیست! حرفایی که باید بزنم... آرزوهام و ....! یا مثلا خرت و پرتای بقیه که دست منه و باید به صاحباشون برسه!
بعد دونه دونه واسه آدمای مهم زندگیم می نویسم! آدماییکه شاید خیلی ام نقش آفرین نبودن اما تو اون لحظه های آخر حس نوشتن واسشونو دارم !
احتمالا این کار تا صبح طول میکشه.. صبح مامان که بیدار شد ازش می خوام تدارک یه مهمونی گنده رو ببینه اسم آدماییکه باید دعوت بشن هم بهش میگم! خودم هم می زنم بیرون کلی پاکت نامه می خرم میام خونه دونه دونه نامه هارو میذارم تو پاکت که برسه دست صاحباشون.. یه پاکت گنده هم اونایی که آدرساشونو ندارم میذارم توش و با توضیحات کامل افراد می فرستم واسه مهبا! خودش پیداشون کنه واسم!!
آها.. اون نوشته تریپ وصیت نامه رو هم یه کپیشو می فرستم واسه یکی که بهش اعتماد داشته باشم با پسوورد وبلاگم تا بعد از مردنم آپش کنه!
پسوورد orkut رو هم میدم مهبا واسم بعد از مردنم حذفش کنه! یه جوریه آدم خودش نباشه پروفایل orkut اش باشه!
دوباره از خونه میزنم بیرون اینا رو پست می کنم بعدشم یه کلید ساز با خودم بر میدارم میارم خونه قفل کشومو باز کنه!
همه ی نوشته هامو ورق می زنم... می دونم وقت ندارم همشو بخونم اما بعضی ها رو می خونم! احتمالا بیشتر صفحات جدا می شن تا سوزونده بشن!! دوس ندارم کسی بخونتشون حتی بعد از مردنم! بعضی ها هم نه.. بدم نمیاد بقیه بخونن پس همونجا می مونن! اینکارو در حالی انجام میدم که دارم آهنگای مورد علاقمو گوش میدم! بعد هم اونایی که باید از بین برن رو از بین می برم! همه ی نوشته هام تا حالا....!
همه ی اینا احتمالا تا ظهر طول میکشه..! حدود ساعت ۲ تا ۳ نهار می خورم و با بابا حرف می زنم (چه برنامه ریزی ای
)تا حدود ساعت ۴ کتاب "شاهدخت سرزمین ابدیت" رو که از نازنین گرفتم و خیلی قشنگه و نصفه مونده رو تموم می کنم. بعد آماده میشم که مهمونا بیان چون ساعت ۹ باید برن زود هم دعوت شدن! (ساعت ۲۳:۲۳ قراره بمیرم) دیگه مهمونیه هم که همه هستن هر کی که دوس دارم و کلی می زنیم می رقصیم خوشی می کنیم!
ساعت ۹ که همه رفتن دوش می گیرم و عطر می زنم و لباس خوشگل می پوشم و تا ساعت ۱۰:۳۰ با دوستی که تو امریکاس حرف می زنم. یه ساعت باقیمونده هم الآن هیچ نظری ندارم چیکار می کنم! احتمالا پیش یکی از عزیزانم دراز می کشم و در آرامش می میرم! اما مشکل اینجاس که از بین این همه عزیز ترین به سختی می شه فقط یکیو انتخاب کرد! اما احتمالا یلدا!
و ساعت ۲۳:۲۳ خداحافظ دنیااااااااااااااااااااا!!!!!
پی نوشت ۱: آدم تا وقتی واقعا تو شرایطش نباشه شبیه سازی سخته اما من نصف زندگیمو در حال نوشتن گذروندم اصلا عجیب نیس که روز آخر عمرم از همیشه بیشتر بنویسم!
پی نوشت ۲: حالا که تو این پست فرض بر این بود که من ۲۴ ساعت زنده باشم شما هم کامنتی با همین فرض بذارین! اگه بدونین من ۲۴ ساعت فقط زنده ام چه می کنید؟
پی نوشت ۳: کسی را به این بازی دعوت نمی کنم! تصور وقت ۲۴ ساعته برای بودن دوستانم هم آزار دهنده اس!
دقایقی بعد از نوشتن مطالب فوق:
همین طور که میگذره کارای دیگه ای هم به ذهنم می رسه اما قطعا اینا مهم ترین ها بوده که بی هیچ فکری اومدن تو کله ام!! واسه همین ویرایش نمی کنم!!
+ نوشته شده توسط Shahrzad در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387 و ساعت
1:59 |