تبليغاتX
A Happy Depressed

از اینجا شروع می کنم که یکشنبه شب تولد لیان بود و خیلی خوش گذشت و دایی زاده ها خونه ی ما بودن.. و عمه-دایی زاده ی عزیزم هنوزم هس! اینو گفتم چون به تازگی فهمیدم وبلاگمو کاملا با دقت می خونه و خواستم خوشحال بشه!!!

و این شلوغ پلوغ بودن دور و برم باعث شده کتابام با خصومت بهم نگاه کنن و شاکی باشن که چرا کم توجهی می کنم بهشون!


I'm Lost in the way of Love!

....................................

I'm taking a shower

Singing a song! and I know how deep it is

and you don't!

I see myself escaping

and the followers have masks

and I know it's you

The one I love

The one I hate

The one I don't even know yet!

Every night in my dreams

No! In my nightmares

They ask, They beg,

They all want me to be

What I don wanna be

And it's true, you don know me

I'm pretendin

and I wished to be a dancer

and a singer

and this is the story which will never come to an end....

...................................

فعلا شب بخیر!! آخه مهبا و یلدا تو اتاق من خوابیدن!!

+ نوشته شده توسط Shahrzad در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 و ساعت 0:24 |
 

   فرصتی نیست! برای آخرین بوسه ی عشق! برای زمزمه ی حرفهای در گوشی... برای وعده ی دوباره دیدن..... فرصتی نیست! بی هیچ بهانه ای..

   مثل خواب گرد های سرگردان دور خود می چرخید.. به دنبال نشانه ها٬ نشانه هایی که اثبات می کردند سال ها پیش جایی دور زندگی دیگری داشته است. اما همه چیز محو و نابود شده بود به همان سرعتی که از سیاهی سر بر آورده بودند.

   به دنبال کشف تفاوت میان کابوس بودن امروز یا رویای گذشته! نام جاویدش روزی از همه ی اذهان خط خورد و او مطرود باقی ماند.

   و گردش روزگار بود که نگذاشته بود اغواگری اش همچون همیشه پیروز باشد. اغواگری ای که ذاتی نبود آن را از کودکی آموخته بود و حرکات آموزگارش را بلعیده بود.

---------------------------------------------------------------------

جمله های بالا جمله هایی بودن که تحت تاثیر کتاب های اخیری که خوندم تو ذهنم جا خوش کرده بودن! فعلا تو خماری قضیه باشیم (من هم) تا بفهمیم قراره چی بشه! شایدم قراره تا همین جا بمونه واسه همیشه....

---------------------------------------------------------------------

دلم برای قسم های دروغین و عهد های تو خالی تنگ شده!

پی نوشت: "شهرزاد دختری از مصر" اسم کتابیه که مدتی پیش خوندم! و چون ۲ کتابی که طی روزای اخیر خوندم هم مصری بود این تاپیک نا خودآگاه به ذهنم رسید.

 

+ نوشته شده توسط Shahrzad در شنبه بیست و دوم تیر 1387 و ساعت 23:15 |
 

آروم نشستم اما حس می کنم اون ته ته دلم یه غبار غمی نشسته که نمی دونم از کجا اومده!

احساس خستگی می کنم!راستش حوصله ی کسی رو ندارم!شبیه یه اضطراب از یه موضوع نا شناخته اس! البته دراز کشیدن و کتاب خوندنو دوس دارم! تمام دیروز همین کارو کردم! یه کتاب ۵۰۰ صفحه ای تا شب تموم شد! الآنم دارم فکر می کنم ببینم بعد از نوشتن چه کتابی بخونم!

شاید لازمه بر گردم کیش؟!

+ نوشته شده توسط Shahrzad در شنبه بیست و دوم تیر 1387 و ساعت 13:13 |
می خواستم همه ی ماجرا های کیش رو تعریف کنم.. اما تازه همشونو تو دفتر خاطراتم نوشتم و دلیلی نمی بینم دوباره بگم!

تنها نکته ای که حتما باید بگم اینه که در همه ی ماجراها از جت اسکی گرفته تا کنسرت محسن یگانه (با آهنگ دوباره اش) و ورق بازی.. جای نازنین به شدت پیشمون خالی بود. و من هزار بار زیرزیرکی با خودم خندیدم به رازهایی که اگه نازنین بود ۲ تایی با هم می خندیدیم!

------------------------------------------------------

از آنلاین نوشتن خوشم نمیاد! همه ی حرفام یادم میره...!

+ نوشته شده توسط Shahrzad در پنجشنبه بیستم تیر 1387 و ساعت 15:15 |
سلام!

الو؟؟ مشهد؟؟ من از کیش تماس می گیرم! الو؟ صدا میاد؟

من خوبم خیلی شما خوبین؟ سالمین؟ سلامتین؟

صدا قطع و وصل میشه من میرم کسی منتظر تلفن عمومیه

پس فردا شب می بینمتون

+ نوشته شده توسط Shahrzad در دوشنبه هفدهم تیر 1387 و ساعت 19:57 |

ساعت 3 بعد از ظهره، صبح ساعت 8:30 بیدار شدم.. بعد از خوردن صبحانه اومدم تو اتاقمو فقط برای ناهار رفتم بیرون! تمام این مدت رو کتاب می خوندم.. "خانه ی آرزو ها" یه رمان مصری!

 

یک سومشو خوندم و دوس دارم قبل از رفتنم تمومش کنم!

فردا می رم کیش! ساعت 5 پروازه خیلی هیچان سفر ندارم! اما خوبه چند روزی از این فضا دور باشم. فضایی که فعلا تنها راه فرارش رفتن تو پیله ی خودم و کتاب خوندنه! رفتن به سرزمین مصر و خلاص شدن از فکرای مسخره.. یه جور آرامش نسبی همراهشه که فعلا مُسکن خوبیه برای من، تا نهایتا باز همه چیز به دستان قدرتمند زمان سپرده بشه!

 

دیروز فیلم Notting Hill رو دیدم! خیلی فبلم پر محتوا و پر باری نبود.. شایدم چون من در 2 وعده دیدمش خیلی جذبش نشدم! اما در هر صورت جالب بود! یه جور جالبیه عجیب! موضوع کلی فبلم از این قرار بود که پسره که یه کتابفروشی داشته، با یه هنرپیشه معروف آشنا میشه و یه شکست عشقی می خوره چون اصلا در حد اون نیس ولی آخر فیلم هنرپیشه هه میره ازش عذر خواهی می کنه و ازش می خواد که باهم باشن و خلاصه به خوبی و خوشی تموم میشه!

 

دیروز فیلم Monalisa Smile رو هم دیدم این یکی یکمی بهتر بود اما اینم حرف خاصی نداش! فیلم مثلا مربوط می شد به سال های 1954 اینا! و فضای داستان یه مدرسه ی سنتی دخترونه بود با تفکرات سنتی!

 

پری روز هم کارتون Open Season رو دیدم!بامزه بود!

 

مامانِ بابام دیشب با بابام از بجنورد اومدن خونه ی ما. موقع ناهار شاکی شده بود که چیکار می کنی از صبح تو اتاقت بیرون نیومدی! الآن هم عموم اینجاس!

 

خوب دیگه برم بقیه ی کتابمو بخونم! اومده بودم ببینم این استادای تنبل نمره زدن یا نه که همچنان خبری نبود!

+ نوشته شده توسط Shahrzad در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 و ساعت 15:42 |

یه پست طولانی نوشتم که به علت یه سهل انگاری مسخره همش پرید! واسه همین یه پست دیگه می نویسم! (اما تاپیک تغییر نکرده!)

 

کلاس اول راهنمایی یه معلم ادبیات داشتم که واقعا دوسش نداشتم! چون بدون هیچ گونه تشویق پایین انشا های بچه ها می نوشت "ملاحظه شد".

 

متن زیر یکی از انشاهاییه که اون موقع نوشتم. اول کلاس نوشتنش رو شرع کردم و آخر کلاس رفتم خوندمش! (عادت نداشتم تو خونه انشاهامو بنویسم). داشتم کمد مرتب می کردم دیدمش واسم جالب بود که اون موقع هم یه جایی ته دلم علاقمند به کلیسا و کشیش و غیره بودم.

 

موضوع انشا: انشایی بنویسید که در آن از کلمات خلسه، وداع، پرفروغ، تهدیدآمیز استفاده شده باشد:

 

   شب بود و من تنها که ناگهان صدای مهیب رعد و برقی شنیدم، در ها به یکدیگر کوبیدند، به پنجره ی باز اتاقم که بار پرده اش را تکان میداد نگریستم. بیرون تاریک بود، تاریک تاریک و پرنده ای هم پرواز نمی کرد فقط صدای جغد ها بود که به وحشت من می افزود. با دلی پر از ترس به تخت خوابم رفتم اما صدای طوفان نمیگذاشت چشم بر هم بگذارم.

صدای زنگ در را شنیدم، هیچ کس بیرون نبود، هم نگران بودم و هم ته دلم خوشحال، شاید فرشته ی نجاتی بود؟ در را گشودم، مردی بود از دیار خداوند، بلند قامت و خوش سیما.

مرد جلو آمد، دستم را گرفت و پرسید:" دخترم تنها هستی؟"

قلبم تند تر میزد زیر نور رعد قرمزی چشمانم بیشتر نمایان بود سر تکان دادم و گفتم:"آری"

تثلیث کرد و زیر لب چیزی زمزمه کرد.. آهی کشید و ادامه داد:" در این شب پر وحشت چگونه می توانی دوری از خانواده را تحمل کنی؟

نمی شنیدم چه می گوید دوست داشتم بدانم این فرشته ی نجات کیست و از کجا آمده که پاسخ داد:" کشیش کلیسای وانک"

کشیش مهربان دستهایم را گرفت، گفت اگر می خواهی با هم به کلیسا برویم تا خانواده ات بیایند.

بغض فرو خورده ام ترکید و گفتم :" هیچ یک از آنها بر نمی گردند حتی یک نفرشان. آنها رفتند و مرا تنها گذاشتند." همان هنگام بود که در خلسه ای فرو رفت، چشمان پر فروغش به نقطه خیره ماند! کم کم داشتم نگران می شدم که با حالت مضطربی به من نگریست و گفت:" هنگام وداع است دخترم، من باید بروم و به پسری که در این طوفان سخت تر از تو گرفتار است کمک کنم!"

دستانش را گرفتم، خواهش کردم نرود و مرا در این ظلمت تنها نگذارد، اما صدایی در گوشش او را به رفتن تشویق می کرد.

در چشم بر هم زدنی نا پدید شد، من با ترس و نا امیدی به سوی تختم باز گشتم، پنجره هنوز باز بود اما من جرئت بستنش را نداشتم، زیر پتو خزیده بودم و گریه می کردم، باد شیشه ی پنجره را شکست.. در هنوز باز بود و صدای لولاهایش تهدید آمیز می نمود.

همچنان گریه می کردم که صدای پاهایی شنیدم، کشیش نجات بخش بود که باز گشته بود، و از نگاهش فهمیدم تنها نیست، پسرک همراهش بود.

اوه خدای من او برادرم بود دستش را گرفتم و پرسیدم:" کجا بودی؟"

گفت:"همه رفتند."

 

....

 

دقیقا یادمه اون روز رو! هیچ نظری نداشتم آخرش قراره چی بشه، حتی فکر نمی کردم اینجا تموم میشه، فقط چون بچه ها به شدت گیر داده بودن بدو تمومش کن دیگه با جمله ی آخر قال قضیه رو کندم!

 "اجازه خانوم، میشه من بیام انشامو بخونم؟"

.

.

.

"ملاحظه شد"

20/2/78

+ نوشته شده توسط Shahrzad در سه شنبه یازدهم تیر 1387 و ساعت 14:14 |
دقایقی بیش از بازی آلمان و اسپانیا نمی گذره!

طرفدار آلمان بودم مثلا! یادمه تو جام جهانی وقتی المان باخت خیلی حال کردم از طرفداراش که تشویقش کردن!

به هر حال... اسپانیا خداییش خوب بازی کرد! اما من کلا خیلی فوتبالی نیستم و طرفداریم از آلمان به حواشی بر می گرده!

بازم به هر حال واسه گفتن این حرفا اینجا نیومدم! فقط اومدم بگم من و آرش با هم شرط بندی کرده بودیم! قرار بود بازنده به باختش تو وبلاگش اعتراف کنه!

و نیز آقا آرش٬ فوتبال که چیزی نیس٬ ما بازنده یا برنده نوکرتیم و چاکرتیم

+ نوشته شده توسط Shahrzad در دوشنبه دهم تیر 1387 و ساعت 1:15 |

-     پایگاه؟

+    خدا بزرگه!

 

----------

 

-     به چی فکر می کنی؟

+    یه قصه تو ذهنمه!

-     اوه! بدو بنویسش یه جا وگر نه مثه اونیکه می خواستی در مورد کتاب " شاهدخت سرزمین ابدیت" بنویسی یادت میره ها!!

+    اگه قرار باشه هر چی به ذهنم می رسه رو بنویسم که به جز نوشتن کار دیگه ای نباید بکنم! تازه بازم به همش نمیرسه سرعت فکر از سرعت نوشتن بیشتره!

 

----------

 

-     به نظرت تکراری نشده؟

+    چرا اما از اینکه ایده های بقیه رو بدزدی که بهتره!

 

----------

 

-     چرا حرصی ای ناخون می جویی؟

+    یادم نمیاد در مورد چی می خواستم آپ کنم!

-     شاید در مورد من؟

+    نه! امتحانا تموم داره میشه فکر نکنم دیگه وقت کنم چیزی بنویسم!

-     حتی در مورد من؟

+    خدا می دونه

 

---------

 

-     نگران نباشید! شیزوفرنی درمان پذیره!

 

+ نوشته شده توسط Shahrzad در پنجشنبه ششم تیر 1387 و ساعت 20:45 |
۱. دارم پایگاه داده می خونم !

۲. ۱۶ ساعت (خام) برای درس خوندن وقت دارم.

۳. نصف بیشترش مونده.

۴. امتحان طراحی الگوریتم محشر بود (لطفا بزنید به تخته چشم نخوره)

۵. ممکنه پایگاه بیفتم؟

۶. ترم بهمن با وجود اینکه ترم سخت و کوتاه و استرس آوریه معمولا نتایج خوبی داره (بازم به تخته زده شود)

۷. امروز تولد یلدا بود

۸. دعا کنید تو رو خدا واسه پایگاه!

۹. خدایا تورو خدا کمکم کن

۱۰. میرم شام بخورم و بعد بقیه ی پایگاهو بخونم.

+ نوشته شده توسط Shahrzad در چهارشنبه پنجم تیر 1387 و ساعت 22:39 |
سلام خدای مهربونم!

نمی دونم هدفت چیه و چرا! راستش اونقدر ها هم انرژی ندارم که بهش فکر کنم.. اما دلم برای سادگی گذشته تنگ شده...

خدای خوب. به بودنت قسم٬ از عهده ی من خارجه لطفا معافم کن! خواهش می کنم این وزنه رو از رو دوشم بردار! برای من سنگینه و می ترسم قبل از اینکه بتونم به عهدم وفا کنم نتونم فشارشو تحمل کنم!


پوریا در کامنت دونی گفته است:

"بهتر نيست بجاي شونه خالي كردن از خدا بخواي كمكت كنه تا موفق بشي؟؟"

پاسخ:

اگه تو ۲۱ سال زندگیت یه وقتایی باشه که یه چیزیو با همه ی وجود می خوای و واسه رسیدن بهش یه سره دعا می کنی اما آخرش نمی رسی کلا دعا کردن سخت می شه! سختیش بیشتر اونجاییه که بعد از یه مدت می بینی اصلا اینکه نرسیدی چه بهتر! ای ول خدا چه حکمتی که من نرسیدم! بعد با خودت میگی دختره ی خل! بجای اینکه خودتو خفه کنی از خدا بخوای کمکت کنه که تو اون چیزی که دوس داری موفق بشی ٬ همینو بگو خدا جان خودت بهتر می دونی دیگه چی خوبه چه بد! من نمی دونم!! یا وزنشو از روم بر دار خلاصم کن٬ یا بگو من چیکار کنم.!

بدیش باز بیشتر اونجاییه که آدم اصن نمی دونه داره دُرُس فک میکنه یا نه! وزنهه زائیده ی خیالش یا اینکه واقعا یه قول و قرارایی هس!

اونوخت نمیشه که بیاد واسه چیزی که نمی دونه چی هس کمک بخواد! ترجیح میده دیگه هر چی بار مسئولیت هس بندازه گردن خدا!


آنچه قرار بود اضافه شود این نبود! اما به این پست دیگر چیزی اضافه نمی شود.

پس از امتحان پایگاه داده در خدمت خواهیم بود! فعلا خداوند فردا و پس فردا را بخیر بگذراند!

لطفا دعاهای خویش را برای رستگاری در طراحی الگوریتم (فردا) و پایگاه داده (پس فردا) از ما دریغ نکنید.

با تشکر.

+ نوشته شده توسط Shahrzad در دوشنبه سوم تیر 1387 و ساعت 19:32 |


Powered By
BLOGFA.COM