یه پست طولانی نوشتم که به علت یه سهل انگاری مسخره همش پرید! واسه همین یه پست دیگه می نویسم! (اما تاپیک تغییر نکرده!)
کلاس اول راهنمایی یه معلم ادبیات داشتم که واقعا دوسش نداشتم! چون بدون هیچ گونه تشویق پایین انشا های بچه ها می نوشت "ملاحظه شد".
متن زیر یکی از انشاهاییه که اون موقع نوشتم. اول کلاس نوشتنش رو شرع کردم و آخر کلاس رفتم خوندمش! (عادت نداشتم تو خونه انشاهامو بنویسم). داشتم کمد مرتب می کردم دیدمش واسم جالب بود که اون موقع هم یه جایی ته دلم علاقمند به کلیسا و کشیش و غیره بودم.
موضوع انشا: انشایی بنویسید که در آن از کلمات خلسه، وداع، پرفروغ، تهدیدآمیز استفاده شده باشد:
شب بود و من تنها که ناگهان صدای مهیب رعد و برقی شنیدم، در ها به یکدیگر کوبیدند، به پنجره ی باز اتاقم که بار پرده اش را تکان میداد نگریستم. بیرون تاریک بود، تاریک تاریک و پرنده ای هم پرواز نمی کرد فقط صدای جغد ها بود که به وحشت من می افزود. با دلی پر از ترس به تخت خوابم رفتم اما صدای طوفان نمیگذاشت چشم بر هم بگذارم.
صدای زنگ در را شنیدم، هیچ کس بیرون نبود، هم نگران بودم و هم ته دلم خوشحال، شاید فرشته ی نجاتی بود؟ در را گشودم، مردی بود از دیار خداوند، بلند قامت و خوش سیما.
مرد جلو آمد، دستم را گرفت و پرسید:" دخترم تنها هستی؟"
قلبم تند تر میزد زیر نور رعد قرمزی چشمانم بیشتر نمایان بود سر تکان دادم و گفتم:"آری"
تثلیث کرد و زیر لب چیزی زمزمه کرد.. آهی کشید و ادامه داد:" در این شب پر وحشت چگونه می توانی دوری از خانواده را تحمل کنی؟
نمی شنیدم چه می گوید دوست داشتم بدانم این فرشته ی نجات کیست و از کجا آمده که پاسخ داد:" کشیش کلیسای وانک"
کشیش مهربان دستهایم را گرفت، گفت اگر می خواهی با هم به کلیسا برویم تا خانواده ات بیایند.
بغض فرو خورده ام ترکید و گفتم :" هیچ یک از آنها بر نمی گردند حتی یک نفرشان. آنها رفتند و مرا تنها گذاشتند." همان هنگام بود که در خلسه ای فرو رفت، چشمان پر فروغش به نقطه خیره ماند! کم کم داشتم نگران می شدم که با حالت مضطربی به من نگریست و گفت:" هنگام وداع است دخترم، من باید بروم و به پسری که در این طوفان سخت تر از تو گرفتار است کمک کنم!"
دستانش را گرفتم، خواهش کردم نرود و مرا در این ظلمت تنها نگذارد، اما صدایی در گوشش او را به رفتن تشویق می کرد.
در چشم بر هم زدنی نا پدید شد، من با ترس و نا امیدی به سوی تختم باز گشتم، پنجره هنوز باز بود اما من جرئت بستنش را نداشتم، زیر پتو خزیده بودم و گریه می کردم، باد شیشه ی پنجره را شکست.. در هنوز باز بود و صدای لولاهایش تهدید آمیز می نمود.
همچنان گریه می کردم که صدای پاهایی شنیدم، کشیش نجات بخش بود که باز گشته بود، و از نگاهش فهمیدم تنها نیست، پسرک همراهش بود.
اوه خدای من او برادرم بود دستش را گرفتم و پرسیدم:" کجا بودی؟"
گفت:"همه رفتند."
....
دقیقا یادمه اون روز رو! هیچ نظری نداشتم آخرش قراره چی بشه، حتی فکر نمی کردم اینجا تموم میشه، فقط چون بچه ها به شدت گیر داده بودن بدو تمومش کن دیگه با جمله ی آخر قال قضیه رو کندم!
"اجازه خانوم، میشه من بیام انشامو بخونم؟"
.
.
.
"ملاحظه شد"
20/2/78
+ نوشته شده توسط Shahrzad در سه شنبه یازدهم تیر 1387 و ساعت
14:14 |