تبليغاتX
A Happy Depressed
از فردا دوباره مودم ندارم تا وختی برم adsl بگیرم!! فردا ۹ صبح پرواااااز به سوی وطن!

امروز یه قصه ی کوتاه نوشتم که در اولین فرصت با نام " تقلیدوار" پستش می کنم!!

فعلا باید برم!! تا وقتی مودم بگیرم خدا نگهدار!!

+ نوشته شده توسط Shahrzad در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387 و ساعت 16:29 |
من هنوز تهرانم!! ۴شنبه صبح به مقصد مشهد مقدس حرکت می کنم! دلم دیگه واقعا تنگ شده برای خونه و به خصوص اتاقم! حتی به قیمت دسترسی نداشتن به دنیای اینترنت!

مامان ولی با داییم بر میگرده! یعنی در واقع ۴ شنبه باهاشون میره بجنورد عروسی! و فکر کنم واسه همین وقتی برم مشهد دلم برای یلدا خیلی تنگ میشه.. کلا این تابستون زیاد با هم بودیم عادت کرده بودم.

این پستو فقط محض خالی نبودن عریضه دارم می نویسم. و اینکه از پست قبلیم زیاد تا گذشته.. البته زیاد چیزی نوشتم اینجا تو کاغذ.. اما همش فکر کردن به داستان جدیدی بود که قصد ندارم بدون حساب و کتاب شروع کنمش.

قصه ای که گاهی خودم تعجب می کنم خدا چطوری تونست بذارش تو کتاب قصه ها!! هر چند آخر قصه ی خدا رو هنوز نخوندم .. اما آخر قصه ی من مشخصه.. خودمم نمی دونم چرا تو داستان من آدم خوبه آخرش زندگیش به هم میریزه و آدم بده تو صلح و صفا زندگی می کنه..

بگذریم....!

یکمی به هم ریخته ام ۲ روزیه!! صدا ها و حرف ها اذیتم می کنن. موسیقی و سکوت و نوشتن و خوندن و فکر کردن چیزیه که لازم دارم.

پریشب رفتم کتاب خریدم. اینجا سامان تو کتاب خونه اش کتاب زیاد داره اما٬ یا بیشترشونو خوندم یا هم از اون دست کتاباییه که من نمی پسندم..

یلدا امروز بهم می گفت بشین سیستم عامل بخون خدااااااااست!!!! (دلش خوشه ها) البته اینو بعد از اینکه در مورد شیفتگیم نسبت به کتاب معماری مانو گفتم زد.

یکی بیرون خونه داره سوت میزنه... دلم سازدهنی می خواد...........

 

+ نوشته شده توسط Shahrzad در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387 و ساعت 18:27 |
قصه می گوید:

در جایی دور زن و مردی با عشق زندگی می کردند. تا روزی که حکیمی به شهر وارد شد٬ همه با هدایا و پیش کش هایی به سویش می رفتند و به جواب سوال هایشان می رسیدند.

در سر مرد اما سوال بزرگی بود. او به دنبال راز زندگی بود.

حکیم گفت برای اینکه جوابت را دهم باید از با ارزشترین چیزی که در زندگی داری بگذری.

و برای مرد با ارزش ترین همسرش بود. تنها عشقش.

.

.

در کنار رود خانه نشسته بود و بغضی گلویش را می آزرد..به یاد همسری که به بهای یک سوال از دست داده بود.

حکیم آن شب گفت: " عشق٬ عظیم ترین حکمت زندگی ست. دلیل هستی!"


تهران که میام حس نوشتن بیشتر میاد سراغم.. پارسال هم همین طور بود.. یادمه پارسال که تهران بودم به بهانه ی نداشتن کیبورد فارسی پست فینگلیش نوشتم!

زود می گذره ها!!

راستی خودمو از شر سیم مودم خلاص کردم اما حالا زیر باد کولر توی حال نشستم!

دارم گردوی تازه می خورم٬ از حیاط خونه ی مامان بزرگم توی بجنورد چیدم مثلا برای یلدا.. فعلا که همشو خودم دارم می خورم!!

خیلی کیف داره گردوی تازه خوردن.. حتی اگه موقع شکستن دست آدمو سیاه کنه!

+ نوشته شده توسط Shahrzad در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 و ساعت 12:31 |
از این حسا دارم که انگار می خوام یه تصمیم احمقانه بگیرم!!

از اون تصمیما که انگاری می زنی زندگی خودت و یکی دیگه رو درب و داغون می کنی!

از اون درب و داغونایی که حالا حالا زخمش می مونه و هی چرکی می کنه!

دفعه اول هم که نیس بگی حالا فدای سرت! بزرگ میشی یادت میره.. تازه این یکی دیگه خیلی فرق داره. به این راحتیا خوب نمیشه. حالا من که عادت کردم به این چیزا٬ اون بد بخت چه گناهی کرده؟


زیر باد مستقیم کولر نشستم و دارم یخ می زنم٬ چون می دونم برم مشهد تا مودم دار شدنم یکمی طول می کشه اصلا دلم نمیاد از این لپ تاپ دور بشم! جامم اصلا خوب نیس٬ خودمو در بند سیم مودمی کردم که قابلیت وایرلس (!!) داره...!

 شیطونه میگه پاشم برم super mario بازی کنم تا یلدا از سر کار میاد! یا هم میرم با مامانم گپ می زنم غیبت می کنیم از در و همسایه

به هر حال که رفتنی ام! حالا به کجا.. خدا داند.

+ نوشته شده توسط Shahrzad در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387 و ساعت 11:1 |
" لعنت به این عاشقی ات که بهترین دوست دوران کودکی ام را از من گرفت.. لعنت به عشق"

سلام !! من باز آمدم به دنیای زیبای وبلاگ!! ماجرا ها دارم بس بسیار..

جمعه ی هفته ی پیش رفتم بجنورد و یه هفته ۵ روز مهمونی بود!! شب اول رفتیم بیرون شهر٬ شب دوم عروسی خواهر زنداییم بود٬ یکشنبه پاتخت خواهر زنداییم ۲ شنبه با همه ی دایی زاده ها تلپ شدیم خونه پسر دایی بزرگ٬ ۳شنبه مادر بزرگ برای بابک (پسر داییم) پاگشا گرفته بود تو حیاط حسابی چسبید.. ۴ شنبه اقوام به من گفتن حالا که همه ی قبیله بجنوردن تولد زود هنگامی بگیرم (بله تولدم ۳۱ مرداده) که واقعا خوش گذشت انقدر که رقصیدیم.. ۵۴ نفر بودیم!! جمعه هم نامزدی بابک بود که خیلی خوش گذشت. و شنبه شب هم که با کلی هیجان خواستم آنلاین بشم٬ دیدم خط خودم قطع شده!! اومدم بزنم اون یکی خط که پریز پشت تختم بود زدم مودم سوزوندم!! یهو گفت پاااااااااااق.

بحنورد خیلی دوس داشتم آنلاین شم اما مهبای عزیز خسیسم نذاشت!

مشهد هم به خودم کلی خوش گذروندم.. رفتیم شهر بازی و ...!

۵ شنبه طی یک اقدام یهویی بعد از اینکه فهمیدیم زندایی و دایی میرن تهران خونه خواهر ما! مام گفتیم پاشیم بریم!

بنابراین جمعه به سوی بجنورد حرکت کردیم.. شب بابلسر خوابیدیم.. صبح شنبه (یعنی امروز) می خواستیم بریم دریا آب تنی اما شدیدا بارون گرفت و رفتیم سوی تهران از جاده فیروز کوه که بسیار زیبا بود.

و حالا تهرانم! احتمالا ۱۰ روز اینجام. یا یه هفته اومدم فقط کتاب بخونم.. جلد ۲ کتاب " دریاچه شیشه ای" رو می خونم که خیلی قشنگه.

دیگه همینا فعلا...

+ نوشته شده توسط Shahrzad در شنبه نوزدهم مرداد 1387 و ساعت 23:34 |
هزاااااااااااااااااااااااار تا خوابم میاد!! شاید حتی خیلی بیشتر!

فقط اینکه باید بگم٬ من ۶ ساعته دیگه عازم بجنوردم!! شنبه ی هفته ی دیگه بر میگردم!

اینهمه بجنورد... اوووووووووو دلم تنگ میشه! بجاش ۴-۵ تا عروسی مهمونی اینا دعوتیم که مهم ترینش نامزدی بابکه (پسر داییم)

میرم به گلدونم آب بدم یه هفته تنها می مونه.....!

+ نوشته شده توسط Shahrzad در جمعه چهارم مرداد 1387 و ساعت 0:27 |
نمی خواستم امشب آپ کنم فقط چونکه یادم اومد وبلاگم یک ساله شد گفتم بیام سالگرد بگیرم :دی

تازه امروز سال گرد ازدواج یلدا هم بود! و مثل برق و باد ۳ سال گذشت! چقدر خوش گذشت اون تابستون...!

خوب همینا فعلا باید برم یه عالمه ترجمه انجام بدم!!

+ نوشته شده توسط Shahrzad در سه شنبه یکم مرداد 1387 و ساعت 21:12 |
دیشب می خواستم آپ کنم.. نشد

امشب خواستم آپ کنم.. نمی شود!

فردا اصلا آنلاین نمیشم.. قرار است روزه ی سکوت بگیرم.

موضوع تفریح مامان و یلداس!

چهارشنبه آپ می کنم!

+ نوشته شده توسط Shahrzad در سه شنبه یکم مرداد 1387 و ساعت 1:0 |


Powered By
BLOGFA.COM