شنبه میام.. اگه خدا بخواد!!
در راستای پست قبل باید بگم شرط زمانی بر قراره که ایده ای هر چند کوچیک نسبت به موضوع داشته باشین.. اگه از بیخ تعطیلین مشورت کنین لطفا!
هی می نویسم هی پاک می کنم!! همون بهتر برم بار و بنه و توشه ی سفر ببندم!
|
اومدم بگم باز ۵ ساعت دیگه عازم ولایتم!!!
شنبه میام.. اگه خدا بخواد!!
در راستای پست قبل باید بگم شرط زمانی بر قراره که ایده ای هر چند کوچیک نسبت به موضوع داشته باشین.. اگه از بیخ تعطیلین مشورت کنین لطفا!
هی می نویسم هی پاک می کنم!! همون بهتر برم بار و بنه و توشه ی سفر ببندم!
+ نوشته شده توسط Shahrzad در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387 و ساعت
0:27 |
به نظر من مشورت کردن اصلا کار درستی نیس! نمی دونم چرا انقد بهش توصیه شده!!
چونکه اگه به حرف مشاورین گوش بدی و همه چی خراب شه هی خودتو سرزنش می کنی که آخ من خواستم اون یکی راهو برماااا... اگرم به حرف خودت گوش بدی و همه چی خراب شه گذشته از خودت بقیه هم سرزنشت می کنن! همینو بجاش راه خودتو برو شکستش مال خودت٬ پیروزیشم مال خودت! پی نوشت: والا!! + نوشته شده توسط Shahrzad در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 و ساعت
23:44 |
خروج اضطراری از کدوم طرفه؟ باید برم.
+ نوشته شده توسط Shahrzad در جمعه بیست و دوم شهریور 1387 و ساعت
0:49 |
وقتی ایمان به "رسالت" وجود داشته باشه٬ "کتاب" هم به وجود میاد!
Believe me!!
می خوام چیزی بنویسم. احتیاج به مقداری اسم دارم!! اسم الهه ها و اهریمنان! با ویژگی بارزشون٬ که بفهمم اسم کی باید چی باشه! Anybody can help?!
مهبا توی وبلاگش نوشته بود: "کاش کودک بودم تا بزرگترین شیطنت زندگی ام نقاشی روی دیوار بود." با توجه به پست تقلیدوارم خوندنش خیلی بهم فاااز داد! What's the worst you've ever done?! Ever thought about it?
این سوالیه که بعد از خوندن "دریاچه ی شیشه ای" یه سره تو ذهنمه: زندگی با اونی که دوسش دارین اما اون احساس خاصی بهتون نداره یا اونی که دوستون داره اما احساس خاصی بهش ندارین؟ (احساس خاص نداشتن به معنی سرد بودن هم نیس!) which one you Prefer?
اگه زود جواب سوالامو بدین به زودی پست دیگری می گذارم
+ نوشته شده توسط Shahrzad در چهارشنبه بیستم شهریور 1387 و ساعت
10:51 |
I wish I'd written the poetry below, which is not by me, ----------------------------------- The wind blew. + نوشته شده توسط Shahrzad در دوشنبه هجدهم شهریور 1387 و ساعت
16:3 |
وقتی تهران بودم قول داستانی رو داده بودم با نام تقلیدوار!!
دلیل این اسم سبک نوشته اس!! کتابی از صمد بهرنگی می خوندم تهران!! احساس می کنم تحت تاثیر اون کتاب اینو نوشتم..! تقلیدوارانه شاید؟ ---------------- امروز مامان تو را برایم خرید. راستش دلم می خواست بجای تو آن عروسک پشت ویترین مغازه ی روبه روی خانه را داشته باشم. اما مامان می گفت٬ عروسک که آدم را از سرما محافظت نمی کند. نمی دانم یا یک همچین چیزهایی. به مامان گفتم اما من دلم می خواهد بازی کنم و با این بارانی که نمیشود بازی کرد. بابا که از صبح رفته بود سرکار و بعد هم چانه زدن های من با مامان را شنیده بود کم کم داشت از کوره در می رفت٬ آخرش به من گفت اگر دختر خوبی نشوم و نروم توی اتاقم همین بارانی را هم پرت می کند توی کوچه. من هم تو را گرفتم دستم آمدم توی اتاق. حالا مامان به من می گوید می توانی با این بارانی هم دوست شوی و بازی کنی. می گوید فرض کن دوست مهد کودک تو است. اما من نمی دانم دوست مهد کودک چطور دوستی است. من بچه ها را دیدم که می روند به مهد کودک سر کوچه اما مامان مرا آنجا نمی برد. آن وخت می گوید فکر کنم فکر کنم تو دوست مهد کودک منی. بگو ببینم بارانی؟ دوست مهد کودک یعنی چطوری؟ من فقط همیشه با دختر همسایه بازی می کنم. همان که اتاق روبه روی ما زندگی می کند. ما توی خانه یک حیاط بزرگ داریم یک صاحب خانه که توی اتاق بزرگه زندگی می کند و مامان می گوید آدم خوبی ست.من که دوستش ندارم. اخر آن دفعه که مامان برایم مداد رنگی خریده بود و من روی دیوار حیاط نقاشی کشیدم صاحب خانه و مامان و بابا دعوایم کردند.گفتند:" تو حالا حالا ها بزرک و خانم نمیشوی". من امروز به مامان می گفتم اگر برایم بجای بارانی٬ عروسک می خریدی من هم دختر بزرگی می شدم و همه ی اینها را به عروسکم یاد می دادم. حالا تو ناراحت نشوی ها یک روز که بزرگ شدم و با یکی از پسر های این مهد کودک سر کوچه عروسی کردم با هم ۳ تایی می رویمآن عروسک را می خریم. آن وخت البته تو دیگر اندازه ی من نیستی چون من هم قد مامان میشوم ولی می دهم تو را عروسکم بپوشد که سرما نخورد و محبور شویم یک عالم پول دوا دکتر بدهیم. این را همیشه بابا به من می گوید وختی برف می بارد٬ می گوید "اگر مریض شوی من از کجا پول دوا دکتر بیاورم بروتوی اتاقت با اسباب بازی هایت بازی کن". بابا البته نمی داند که من اسباب بازی ام را دادم دختر همسایه تا اجازه دهد با دوچرخه اش تا سر کوچه بروم. حالا مامان صدایم می زند که شام بخوریم. نمی داند که من قهر کرده ام. اما تو که گناهی نکردی می روم شام تو را می آورم حتما خیلی گرسنه هستی٬ آخر صدای قارو قور شکمت را می شنوم.
+ نوشته شده توسط Shahrzad در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 و ساعت
22:22 |
سلام!!
من؟ اینجا؟؟ بله بله خودمم! البته هنوز adsl نگرفتم!! یکمی هم تو هفته ی گذشته اتفاقایی افتاده که اصلا روزای خوبی نبود..! حالا یه روز که وقت داشتم قشنگ میام مینویسم! فکر کنم adsl فردا پس فردا خلاصه تا آخر هفته ok بشه. اومدم بگم برای همه انتخاب واحد خوبی رو آرزومندم!! و این ۸۳ ای ها خیلی نا مردن امسالم اولویت اول بودن!!!! دلم تنگ شده.. هر چند زندگی آروم تر پیش می رفت جدای از دغدغه های همیشگی..! خدانگهدار -راستی٬ ماه رمضون مبارک..! + نوشته شده توسط Shahrzad در دوشنبه یازدهم شهریور 1387 و ساعت
21:8 |
|
|