تبليغاتX
A Happy Depressed
قیافه ی من امروز دیدن داشت٬ وقتی فهمیدم نجاران (استاد شیوه) کلاس فردا رو کنسل کرده!! هفته ی دیگر انشاالله!


سعی می کرد بفهمه کیه و کجاس! این اتاق٬ این تخت ۲ نفره٬ این صدا که از توی تلفن می اومد!

صدایی که مهربون بود و می گفت بیدار شه.. مگه بیدار نبود؟...

آخرین صحنه ای که تو ذهنش بود٬ اینجوری نبود.. جایی دور خودش بود و تنها عشقش که بعد از مدت ها اومده بود پیشش!

به ساعتش نگاه کرد و سعی کرد جواب کسی که پشت تلفنه رو بده! ساعت ۷ صبح بود..

بالاخره داشت یه چیزایی یادش می اومد.. رفتن به ۱۹ سالگی.. دانشگاه..

حالا..این اتاق.. دختر بچه ای که روی تخت کنارش بود..

صحنه ها می اومدن و می رفتن... صحنه هایی که ربطی به هم نداشتن..

دست تو دست هم.. تو راهروهای دانشگاه... جزیره..

تاب دادن دخترک و لبخند مردی روی نیمکت! آرامش.. اما خالی.

حالا صدا هم به خاطره ها اضافه شده بود....

قهقهه.. شادی... اضطرابی پر از زندگی!

+ من برم ۲ تا بستنی بگیرم ...

+ بیدار نمیشی؟

.

خواب.. خواب لعنتی...! آدمو می بره جایی که سال هاس دیگه نیست!

.

- بیدارم عزیزم.. بیدارم..

آرامش اما خالی...............

تموم این سالها..

+ نوشته شده توسط Shahrzad در شنبه بیست و هفتم مهر 1387 و ساعت 20:26 |
یه زمانی حکایت درس خواندنمان بود!(به قول گلناز)

حالا حس می کنم به ارائه ی شیوه هم راه یافته!!

+ نوشته شده توسط Shahrzad در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387 و ساعت 20:55 |
این روزها روزهای اوج من است!

می دونم نباید مغرور بشم یا فکر کنم همیشه همین جوریه!

احساس می کنم معنی دونستن قدر جوونی رو می فهمم! اما از اون بیشتر معنی قدر زندگی رو دونستن!

دلم می خواد به همه ی اون چیزایی که می خوام برسم.. یعنی تا هر جا که دست منه. مثلا من خیلی دوس داشتم یه دختر ۲۱ ساله ی امریکایی بودم!!! ولی دیگه نمیشه کاریش کرد.

تازه به قول یلدا وقتی از اول امریکایی باشی که نمیفهمی چقدر کیف داره native بودن!!

ولی جدا از همه ی این حرف هااز اونجاییکه عقیده دارم قدرمطلق شادی و غم یک آدم تو زندگیش با هم مساویه امیدوارم حالا که انقدر احساس شور و هیجان دارم٬ قدرت بیرون اومدن از غم های احتمالی رو هم داشته باشم!

خلاصه اینکه خیلی هیجان انگیزه که من میخوام و میشه! این روزا برام شده شبیه یک بازی!و هر چند غلبه بر نفس خواهانم سخته اما همه ی تلاشمو می کنم که هزار تا هندونه رو با هم یه جا بر ندارم!

همه ی این شور من واسه مسائل کوچیک و شاید پیش پا افتاده ی زندگیه.. اما به من انرژی زیادی میده! همونطوریکه انرژی زیادی هم میگیره!!

شاید برای همینه که نیمه ی اول خواب هام همیشه دغدغه های زندگی و اعصاب خوردی هاش به صورت کابوسه و نیمه ی دوم موفقیت و شادی که صبح با حس خوبی بیدارم می کنه!

امیدوارم خدای مهربون که تصمیم گرفتم بهش ایمان داشته باشم همیشه با ما باشه!


دیگه اینکه یه شنبه ساعت ۲ ارائه شیوه دارم! Genetic Algorith تشریف بیارین!!

هنوز اسلایداشو درس نکردم با اجازه برم درست کنم!!

+ نوشته شده توسط Shahrzad در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387 و ساعت 9:37 |
اونقده آدم خوب دورو برم هس که همش با خودم فک می کنم پس آدم بدا کجان که انقد هی غر می زنیم جامعه اینجوریه اونجوریه!! میدونم این بدا هم هستناااااا... حالا خداجون یه کاری نکنی همش آدم بد ببینم! اما با خودم فک می کنم که وختی جامعه اینجوری شیر تو شیره و همه ام آدم خوبه ان یعنی اوه اوه! از بدم بدتر شد که! این یعنی آدم خوبا می افتن تو یه موقعیتایی و اشتباهی نقش بده میشن! همش تخصیر یه تعداد آدم بد واقعیه.

اما دست همه ی دور و وریای من درد نکنه! گلن به خدا! یعنی خوب درسته من بعضی وختا تو دلم غر می زنم که مثلا فلان رفیقم از دست استادش شاکی بوده و هیچی درسو یاد نگرفته بعد شب امتحان اونقد با هم خوندیم و هرجا سخت بوده حسابی توضیح دادم که مطمئن شم توپ میده امتحانرو٬ اونوخت بعد از اینکه نمرش خوب میشه به هر کی میرسه همون استادو پیشنهاد میده و میگه محشره خیلی قشنگ توضیح میده من باهاش ترم پیش داشتم ۱۹ شدم!!!

ولی خوب از اون طرف هیچکار نکرده نازی بهم میگه مهره ی شانس!

بعد آدم با خودش فک می کنه خلی تو به خدا شهرزاد اگه شاکی بشی از این و اون! اصلا این روزا من همش مرام و معرفت می بینم حاااال می کنم.

نمی دونم دیگه خیلی خوبه همه چی!(خدایا مرسی)

این پست هم فقط جنبه ی قدر دانی داشت از همه ی اونایی که من میشناسم حتی اونایی که دوستیم باهاشون به همین دنیای اینجا (نت) ختم شده...! هیچی بهتر از دوست خوب نیس٬ حالا توی هر سطحش که میخواد باشه.

مرسی خداا که آدم بدا رو از من دور می کنی..

+ نوشته شده توسط Shahrzad در سه شنبه شانزدهم مهر 1387 و ساعت 18:38 |
 

- سوژه های تکراری٬ تکراری٬ تکراری٬ تکراری .....

+ چیکارش داری خوب؟ دوس داره

- .....

+ جای تورو تنگ کرده؟

- مشکل دقیقا همین جاس! آره.

+ یه بار.. فقط برای یه بار امتحان کن! شاید اشتباه می کنی هوم؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دیگر باید پاک میشد.. روحش را تصفیه می کرد.. یک پارچه ی سفید٬ یک لباس سفید٬ عطر عود.. مدیتشن! چشم های بسته.. فکر آزاد!! اول باید خوب می شنید.. صدا ها را از هم تفکیک می کرد.

بیرون اتاق چند نفر نشسته اند.. "سلامتی".... "نوش" ... شراب قرمز!

"الله اکبر" از آسمان صدای اذان می آید.

می گساران با آهنگی به خلسه رفتنه اند " بده می٬ می بده که می فرمان دهد ما را... " واااااااااااااااای تا قلب پیش میرود بی وقفه.. اما باید چشم بست از این صدا هم سوی صدایی دیگر..

دست می زنند٬ شوری بر پاست مجلس عیشی.. عروسی شاید در همسایگی... صدا تا عرش می رود. پایکوبی ..

"اشهد ان محمد رسول الله...."  تکراری ست.. می رود!

"لعنتی از جلو چشمم دور شو..." این رو به رویی ها همیشه دعوا دارند!

"بار ها من گقته بودم ترک جام و می کنم... ترک جام و می کنم... گفته بودم ترک می٬ اما نگفته بودم کِی کنم..." صدای موسیقی را بلند کرده اند انگار حال خاصی دارند با این تکه!

گوش همسایه بالایی سنگین است! صدای تلوزیون بلند است.. اذان تمام شده گویا "تکبیـــــــــــر" نماز جماعت!

صدای دیگری هست! اما هست نمی فهمد .. هست اما پیدایش نمی کند........... مثل بال زدن پرنده ها یا زوزه ی باد؟

می رود! دور می شود محو آن صدا تنها.............................

"من دختری را می بینم که هق هق گریه سر داده! "


+ نوشته شده توسط Shahrzad در پنجشنبه یازدهم مهر 1387 و ساعت 23:34 |
می خواستم اینو قبل از شروع ۶ام بنویسم ولی نشد!!

زمان خیلی سریع میگذره.. چند روز پیش کامنتای پستای پارسالمو می خوندم.. با دیدن یه کامنت یخ کردم! خیلی سریع میگذره!

کسایی که پارسالم کامنت میذاشتن یادشونه کامنت دونی مشکلی پیدا کرده بود و ساعتا رو جابجا می زد. بعد "خودم" کشف کرد فضیه اش چی بوده و خودش تغییر میداد و ۵ مهر ۸۶ این کامنتو گذاشت :

"نویسنده: خودم جمعه 5 مهر1387 ساعت: 21:55

باز بچه یه چیز یاد گرفتی اومدی به همه نشون بدی پس اینو ببین کامنت برای سال بعد"

حالا واقعا ۵ مهره ۸۷ شده...........!

---------------------------------------------------------

همیشه خیلی با این حقیقت خیلی حال می کردم که:

اگه یه قورباغه رو بندازی توی آب جوش ۱۰۰ درجه سریع از شدت داغی می پره بیرون ولی اگه بندازیش تو آب سرد و آب رو آروم آروم گرم کنی جناب قورباغه با خیال راحت میشینه سر جاشو تا به خودش میاد میبینه کار از کار گذشته و  آب پز شده!!

احساس همچین قورباغه ای رو دارم! البته امروز تلنگرکی خوردم! شاید پریدم بیرون قبل از طبخ کامل شایدم گرمی اینجا انرژی پریدنو ازم گرفته باشه! نمی دانم!

---------------------------------------------------------

مثل اینه که برقا رفته باشه.. ولی نه.. فیوز پریده! ساختمونای اطراف روشنن ولی ساختمونی که مستقیم از پنجره اتاق من دیده میشه خاموشی مطلقه! و تنها نوری که می بینم انعکاس نور اتاق خودم روی پنجره ی طبقه اوله! یکی اون فیوزو بزنه من می ترسم.

---------------------------------------------------------

این تیکه حذف میشه چون حالا دیگه با نوشتنش خودشو نقض می کنه!

---------------------------------------------------------

آدما رو میشه از حرفاشون شناخت! مخصوصا از اونچیزی که در مورد خودشون میگن (مثه  about me ها توی orkut)... نه از روی معنی کلمه ها! از روی چگونه چیدنشون!

---------------------------------------------------------

تیکه های پست زیاد شده واسه همین بسه... ساختن پازل سخت میشه... باشه بعدا......

+ نوشته شده توسط Shahrzad در شنبه ششم مهر 1387 و ساعت 2:2 |
"خداوندا یاری ام ده از زیاده خواهی ام بکاهم و برای همیشه آنجا که آرامم را خانه ام قرار دهم."

نزدیک دو ساعته (الآن ساعت ۱۱شبه) این صفحه بازه و من نمی دونم چی بنویسم اما می خوام که بنویسم!!

امروز برای من روز اول مدرسه ها بود.. سیستم عامل با نقیب ! خوشحال بود که اونهمه دانشجو رفته بودن و نمی دونس تازه نصفشونم قبلا پاسیدن!!

دفترمو باز کردم دیدم صفحه اولش چیز میز نوشتم٬ اصلا یادم نبود! حالا که نمی دونم چی بگم چند خطی از اونا رو می نویسم!

"و آن روز که تمام شوم همان روزی ست که ذره ذره ی وجودم در کتابی متولد می شود که شاید آن روز نیاید و من تمام نشوم! سرگردان بمانم بدون قلم و کاغذ. آن وقت پرنده ها می آیند مورچه ها می آیند حشره ها می آیند و من طعمه ی آنها می شوم...

... و تمام شدن من با جاری شدن من همراه است. آن گاه که آخرین قطره ی من پایان می یابد اراده ی من در کلمات تجلی پیدا می کند. و من تمام شده کتابی به وجود می آید که هم اراده دارد هم ماموریت."

------------------------------------------------------

+ نوشته شده توسط Shahrzad در پنجشنبه چهارم مهر 1387 و ساعت 21:2 |
یه بار دیگه من برگشتم!! بجنورد خوبی بود مخصوصا روزای اولش!

قبل از هر چیز کامپیوترم ویروسی شده.

آدم وقتی یه چیزیو می دونه ولی نمی تونه بگه خیلی اعصاب خورد کنه! تازگیا در مقابل لیان یه سره همین احساسو دارم!می دونم به روزی خودش می فهمه اما خیلی دیر میشه تا اون موقع! گاهی با خودم فکر می کنم شایدم می دونه اما اصلا این موضوع ناراحتش نمی کنه!.... زندگی خیلی پیچیده اس!

این روزا دور شدن آدمایی رو می بینم که دوریشون فقط به خاطر تاثیریه که حرفای آدم هایی دو به هم زن روشون میذاره! حساسیت هایی که تو وجود آدم نیست و از بقیه منتقل میشه! طرز فکری که.....!

معنی هر دو پاراگراف بالا اینه که باید سعی کنم قوی تر بشم (سنگی تر؟!).

خونه مهبا اینا با نگار و لیان و خود مهبا (دختر دایی ها) یه عالمه در مورد اینکه خدا هس یا نه حضرت محمد راست هست یا نه بحث کردیم! لیان می گفت امشب هممون یا سوسک یا قورباغه میشیم! آخه شب ۱۹ ام بود. قبلشم کلی مافیا بازی کرده بودیم.

نتیجه ی بحث هیچی نبود!

دوم دبیرستان که بودم شبای احیا با مامان و یلدا رفتیم یه جایی خیلی محشر بود.. هیچ وقت یادم نمیره ۲ تا حس متضاد داشتم یکیش برای خواسته ی بزرگم دعا می کرد اون یکی همه چیز حتی بزرگترین آرزومو حقیر میدید. و به نظرش مسخره می اومد در مقابل اون همه عظمت حرف زدن٬ خواستن یا...!

به هر حال به چیزی که می خواستم نرسیدم.

جالبه هااااا.. بچه که بودم می رفتیم بجنورد موقع برگشتن به مامان اصرار می کردم یکم دیگه ام بمونیم.. حالا وقتی بجای شنبه یه شنبه بر می گردیم شاکی می شم!

میرم خاطرات بجنورد رو تو دفتر خاطراتم بنویسم..!

+ نوشته شده توسط Shahrzad در دوشنبه یکم مهر 1387 و ساعت 12:11 |


Powered By
BLOGFA.COM