تبليغاتX
A Happy Depressed
چند روز پیش داشتم خاطرات حواشی تولدمو می خوندم اینو توی ۱ شهریور پیدا کردم:

احساس می کنم در بی کرانه عشق تو گم شده ام. عشقی که این چنین بی ریا نثارم می کنی.. و این پرتو آنقدر نورانی ست که هیچ راه دیگری نمی بینم و تو همه جا هستی و من تاب مقاومت در مقابل این قدرت و این نیروی عظیم را ندارم. و به ناچار سر تعظیم فرود آورده ام.

پی نوشت: همون روزا بود که من مودمم سوخته بودو هنوز هم ADSL نگرفته بودم! وگرنه احتمالا همون موقع اینو پست می زدم.

+ نوشته شده توسط Shahrzad در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387 و ساعت 11:23 |
- چته تو؟

+تو فکرم!

-می دونم! به چی فکر می کنی خوب؟

+ تو!

- لوس! جدی چته؟

+دومینمو به خاطر اولین از دست رفته ام از دس دادم٬ سومینمو به خاطر دومینم و فکر می کنم نکنه دارم کاری می کنم که چهارمین فدای سومین بشه؟

-خوب نکن..!

+ ترک عادت موجب....!


تصمیم گرفتم یه کتاب ایرونی جواد در حد فاجعه بنویسم! خیلی فکر کردم تا سوژمو یه جوری بنویسم که جواد نشه.. اما نمیشه باید جواد باشه.. یه چیزی در حد بامداد خمار..(قشنگ بودن نبودنشو کار ندارم اما به نظر من که ته کتاب خاله زنکی بود.) ممکنه از هر چن وخت یه بار یه تیکه هاییشو اینجا بنویسم!

یکی از شخصیتاش اسمش "لیلا" س!  واسه بقیه باید فکر کنم هنوز.. شاید "سایه" نقش اول باشه..


 

+ نوشته شده توسط Shahrzad در یکشنبه بیست و دوم دی 1387 و ساعت 23:13 |
نرفتم!! درس می خونم گویا!!

یه چیزی که به تازگی اصلا حوصلشو ندارم٬ خوندن وبلاگاییه که توش هی غم و غصه داره!

همینو خواستم بگم فقط!

+ نوشته شده توسط Shahrzad در سه شنبه هفدهم دی 1387 و ساعت 21:15 |
جایی همین نزدیکی ها٬ مردی زندگی می کرد! مردی ثروتمند و زورگو! مردم از این مرد همه ناراضی.. عده ای هم که اجیر شده ی مرد ثروتمند بودند و چاکر و غلام او!

اما.. بساطی هر سال برپا بود!! مرد به مناسبت سالروز تولد تنها دخترش٬ همه ی شهر را غذا میداد... مردم یکی یکی و گروه گروه٬ میرفتند تا سهمی بگیرند٬ در حالیکه زیر لب غر می زدند به ظلم ها و نا مردی های مرد ثروتمند.

و پس از آن روز تا مدت ها جارچیان اجیر شده٬ صحبت از کرم و بخشش مرد در آن روز داشتند. و شهرت و پر طرفدار بودن او به خاطر آنهمه حضور در مهمانی جشن تولد!


شاید فردا بریم بجنورد! شایدم من نرم.. هنوز نمی دونم! می دونم بمونم خونه درس نمی خونم اما از طرفی استرس امتحانا نمیذاره به رفتن فکر کنم... نمیدونم دیگه!

+ نوشته شده توسط Shahrzad در دوشنبه شانزدهم دی 1387 و ساعت 19:9 |
برای من زندگی یک جور بازی کردنه! امتیاز میگیریم امتیاز از دست میدیم! گاهی نباید خیلی هم جدی گرفته بشه! چون بازی دوستانه اس توش برد و باخت مطرح نیست اونقدر ها!

توی این بازی اتفاقایی می افته که می تونه خیلی ناراحت کنه... می تونه ۴ستون بدنمو بلرزونه.. می تونه اشک منو در بیاره.. شاید حتی خیلی درد داشته باشه .. اما در نهایت یه بازیه!! واسه همین صبح روز بعد یا صبحی خیلی زود دوباره دارم می دوم! دوباره پر از شورمو اطرافیانم هم بازیای منن... گروه مخالف یا موافق فرقی نداره٬ یه طرف هم نباشه بازی بی معنیه..

گاهی حتی نمی دونم کی کدوم وره.. اما نهایتا چه فرقی داره.. ماکسیمم میسوزم دیگه.. بعد دوستام واسه اینکه دوباره لبخند بزنم میگن: "بازی اشکنک داره سر شکستنک داره!"

آره من اینجوری می بینم زندگیو! من این جوری می بینم همه ی آدما رو.. من اینجوری دوست دارم دوستامو.

یا حتی اینجوری:

زندگی یک جورایی آزمون و خطاس! برای پیدا کردن بهترین راه و بدست آوردن یک درک درست با فکر کردن به نتیجه ای نمی رسیم.. باید امتحان کنیم! توی رفتار و بر خوردمون با آدم ها هم همین طوریه.. وقتی برای اولین بار توی کودکی می زنیم تو گوش یک همکلاسی وقتی اونم برگشت یه مشت زد تو شکممون تازه می فهمیم آدما تو گوشی خوردن رو دوست ندارن! اما بچه ها قانون زندگی رو می دونن.. می دونن زندگی آزمون و خطاس و تو گوشی رفیقشونو فراموش می کنن. شاید چون همین چند روز قبلش مداد دوستشونو برداشتن و اشکشو در آوردن!

تا وقتی اونقدر بزرگ نشدیم که احمقانه فکر کنیم رسم زندگی رو می دونیم٬ قکر کنیم به اندازه کافی یاد گرفتیم و بعد دستامونو بزنیم زیر چونمونو بشینیم به قضاوت! قکر کنیم دیگه تموم شد همه ی آزمون و خطا ها.

ما آدما با هم فرق داریم.. اما به قول یکی از دوستای دبیرستانم یه عالمه "من" تو دنیا هس! یه عالمه آدم خوب که هنوز نمیشناسی و یه عالمه آدم بد که هنوز ندیدی! واسه همین وقتی یه اشتباهی می کنی...

یا اصلا شاید نا مردی به نظر برسه اما همه واسه هم آفریده شدن!! من آفریده شدم که تو از من یه چیزایی یاد بگیری٬ تو آفریده شدی که من تئوریامو روت پیاده کنم ببینم نتیجه میده یا نه! اگه نتیجه نداد یکی دیگه باز!! (تو و من نوعی)

همه ی اینا رو حدود ۵-۶ سال پیش بهش رسیدم. وقتی که به خیال خودم عاشق شده بودم! البته همیشه گفتم دختر عاشق پیشه ای بودم در سالهای کودکی و نوجوانی! (که من همشو میگم کودکی) اما خوب خیلی دیگه فکر می کردم از دوران جهالت اومدم بیرون و طرفم خیلی خوبه! (اشتباه می کردم در هر دو مورد). 

------------

هی وسطش مکث کردم تو ۳ مرحله ام نوشتم ممکنه از این شاخه به اون شاخه پریده باشم به بزرگی خود ببخشید!

 

+ نوشته شده توسط Shahrzad در جمعه سیزدهم دی 1387 و ساعت 19:49 |
 

کتاب می خونم! لذت می برم... درست وسط صفحه می فهمم چیزی که گم کرده بودم کجاس! کتاب رو می بندم.. میرم دنبالش.. آخ خ خ! انگار هیچ وقت گم نشده بود.. (م؟)

 

+ نوشته شده توسط Shahrzad در سه شنبه دهم دی 1387 و ساعت 20:17 |
باز بعد از مدت ها عود روشن کردم... البته حس خاصی بهش ندارم فقط می برتم به عید ۸۶.. عید خیلی خوبی بود برای من!

امروز یه اتاق تکونی حسابی کردم! دلم می خواس می تونستم خیلی چیزا رو بندازم دور.. انگار به دنیای من تعلقی ندارن! اما نمی شد.... اما نمیشه!

اندکی سرما خوردم.. اما در کل خوبم.. باز تو سرم نقشه های بزرگ هس! چند روز گذشته خیلی با خودم فکر کردم! دوباره حس اون غورباقه تو آب جوشو تجربه کردم٬ دارم سعی می کنم از تو قابلمه بپرم بیرونو خودمو نجات بدم.


پس از مدت ها سکوت٬ از آسمان ندایی آمد... خداوند دوباره با او سخن می گفت:" فرزندم.. ای نسل تو اولینم٬ آدم٬ محبت را جز به خودت روا مدار.. خویشتن را برای هیچ فدا مدار..حتی برای همه چیز!"

پس به شهر بازگشته انگشت شمارانی گردش آمدند. 

" اگر می خواهید به آن  "ابر انسان" برسید به آنچه امروز نشخار می کنم گوش فرا دهید.

" جز با در هم کوبیدن خویشتن نمی توان رشد کرد! همه ی ما ققنوسان پیری هستیم که می توانیم شجاع باشیم و با از بین بردن خود از نو متولد شویم. یا ترسو باشیم و تا ابد حتی پس از مرگ نا توان بمانیم.

" خود را خار کنید در عشق. خود را فدا کنید و کوچک ببینید. هیچ حقی بر خود روا مدارید... اینگونه به مرادتان نمی رسید. اما ققنوسی نو از شما متولد می شود اگر ایمان داشته باشید.

......."

و او تا شامگاه سخن گفت. نه کسی افزوده شد نه کسی کاسته!


خونه تنهام. عودم تموم شد! البته هنوز بوش هس.. مثل هر چیز دیگه ای که تموم میشه اما در واقع تا مدت ها هست.

 

+ نوشته شده توسط Shahrzad در دوشنبه نهم دی 1387 و ساعت 18:35 |
خوشحالم!

از همون خوشحالی هایی که توش دیپرشن داره!!

اما دلم نمیخواد غر بزنم! حتی یه ذره.. هیچ وقت هیچ کس نمیپرسه چرا! اما اهمیتی نداره! عشق من از همینجا شروع میشه تا آسمونا..

تو مدتی که اینجا نبودم جای دیگه ای می نوشتم! البته دلم خیلی وقتا تنگ میشد برای اینجا... اما زندگیه دیگه!! یه روز یه لحظه تو اوج خوشی حس می کنی پایه های خوشیت روی یه سوزن نازکن.. یه دفعه میری تو فاز دیپرشن.. میری جاییکه نمی فهمی چرا همه چی بهم ریخت و چرا نمی تونی درستش کنی... شایدم می دونی شایدم فک می کنی داری درستش می کنی!!

دور میشی... با خودت می گی دوری دوستی میاره! با خودت میگی نباید به آدمها خیلی نزدیک شد!

در نهایت اون دوران هم میگذره! و می دونی همه ی اینها خواهد گذشت! و می دونی ۱۰ سال یا حتی ۲ سال دیگه این روزها خیلی کمرنگن.

وقتی ایمان داشته باشیم فردا روز زیبا تریه.. گذشت زمان اونقدر ها هم ترسناک نیست.

به گذشته فکر می کنم... افرادی رو می بینم که به خاطرشون از جونم مایه میذاشتم و به خاطرم از همه چیشون می گذشتن.. اما امروز نه من نقش می آفرینم برای اونا و نه اونا برای من!

به نظر من اثرات هر دوستی٬ هر رابطه٬ هر بودنی تا ابد می مونه حتی اگه اثر آفرینش مدت کوتاهی حضور داشته باشه!

برای همین خودمو یک مسافر می دونم! حتی اگه هیچ وقت از اینجا نرم٬ بی خیال اینجا نشم.. بازم مسافرم! چون کسایی که حرفای منو می خونن میان و میرن!

-------

اما خوشحالم!

+ نوشته شده توسط Shahrzad در شنبه هفتم دی 1387 و ساعت 20:23 |


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط Shahrzad در چهارشنبه چهارم دی 1387 و ساعت 20:41 |


Powered By
BLOGFA.COM