انگار بالاخره شروع کردم به پست زدن!! اما راستش تا وقتی ثبتش نکنم هنوز مطمئن نیستم.. انقدر افکارم پراکنده اس که نمی دونم از کجا شروع کنم و از چی بگم.
ترم پیش ترم خوبی بود.. اولین باری که من هیچ درسی رو حذف نکردم!!! امیدوارم ترم جدید هم به خوبی پیش بره. هر چند این روزای آخر دیگه خیلی خسته شده بودم.
بعد هم که رفتیم بجنورد! بجنورد هم خیلی خوب بود. همش با بچه ها با هم بودیم. یکی از دایی هام رفته بودن خونه ی جدیدشون که خیلی خوشم اومد من٬ تو مایه های اتاق من بود رنگ و سبکش!
دیروز رفتم دانشگاه٬ دلم تنگ شده بود. اما کلاسی نداشتم. امروز هم رفتم٬ کلاس فارسی!! استاد فارسی حرفای جالبی می زد. نمی دونم شاید خیلی ها این مطالبو بدونن اما می نویسمشون!
قبل از حمله ی عرب ها تو دوره ساسانی زبون ما ایرانی ها پهلوی بود و خطمون از چپ به راست بود. بعد عمر واسه گسترش اسلام حمله کرد و یزدگرد سوم مرد و حکومت که از بین رفت زبان و خط ایرانی ها هم از بین رفت و شد عربی.. و مدت ها عربی بود تا اینکه آدم با فرهنگا با خودشون فکر کردن چه کاریه! بیاین زبون خودمونو داشته باشیم٬ اینجوری شد که فارسی امروزی پدید اومد و این اتفاق تو خراسان بزرگ صورت گرفت! (افغانستان رو هم شامل میشد این ناحیه) زبان گفتاری عوض شد اما زبان نوشتاری تغییری نکرد. و همین نا هماهنگی یاد گیری فارسی رو انقدر سخت کرده٬ و برای همینه که ما به صورت گفتاری یک "ز" داریم و به صورت نوشتاری ۴ تا! و قضیه ی این "خواهر" بجای "خاهر" هم لهجه ی افغانی هاس و اون "و" خیلی هم اضافی نیس.
همون روزی که پست زدم دلم یه پست طولانی می خواد٬ در واقع شب قبلش٬ یکی از دوستای بابا اینجا بود.. درویش با مزه ای بود. البته من أخر شب به جمعشون اضافه شدم رقته بودم خونه ی لاله اینا قبلش! برامون یه عالمه حرفای با مزه زد٬ دف هم همینطور! ولی صحنه ی ورود من به خونه جالب بود.
از یکم قبل ترش میگم٬ صبح همون روز من از صبح تا ظهر فازی خونده بودم و ظهر وقتی برگشتم خونه دوست داشتم بخوابم اما خوابم نمی برد. فکر مغشوشی داشتم! انگار به چیز هایی رسیده بودم که خیلی هم خوشایند نبود..
بابا تو ماشین برام یه سری ماجرا تعریف کرد٬ احساسای ظهر رو یادم رفته بود٬ از پله ها داشتیم می اومدیم بالا که بابا گفت آقای فلانی خونمونه درویشه.. درو باز کردم .. همه ی عمو هام با خانواده دور میز آشپزخونه نشسته بودن٬ اولین کسی که دیدم دوست بابا بود. لبخند قشنگی زد و گفت: "چه روح بزرگی٬بیشتر از حد خودت می فهمی. تو امروز چیزهای تازه ای رو متوجه شدی" گفتم سلام گفت:" عمو! راستشو بگو امروز به یه یقین نرسیدی؟" از این حرف ترسیدم!!! گفت:" یک قلب می تونه چقدر باشه؟" گفتم:" اندازه نداره" گفت:" برای رفتن به یک شهر چند راه وجود داره.. اون چیزایی که امروز شنیدی رو باور داری؟" باور داشتم! گفت" بیراهه نرو یه راهو بگیر تا آخرش" ......!
اون شب فهمیدم قبل از اینکه من برسم خونه نشسته بود "چهره خونی" اینکه هر کسی چه رنگیه و تو فکرش چیه! البته نمیشد به همه ی حرفاش باور داشت! به قول بابا نمایش بیشتر بود تا حقیقت!
اما هر چه که بود.. به خاطر اون یک دفعه ای بودنو به خاطر شناختی که من ازش نداشتم٬ خیلی به خرفاشو احساس اون روز فکر کردم...
نمی دونم چرا اما دیشب خط بطلانی کشیدم به همه ی اون حرف ها!
بسه دیگه کامپیوتر باز ویروسیه امیدوارم جون داشته باشه اینا رو ثبت کنه!!

