تبليغاتX
A Happy Depressed
 

نیم ساعت از سال جدید میگذره.. سال نو همه مبارک

 

+ نوشته شده توسط Shahrzad در جمعه سی ام اسفند 1387 و ساعت 15:44 |
من بجنوردم!!خونه مهبا اینا.. رفته دوش بگیره!

دیروز توی راه از اول تا آخر بیرونو نگاه می کردم و آهنگای تو گوشیمو گوش میدادم!! یه سره تو ذهنم با آهنگا می رقصیدم.. رقصیدن حتی توی فکرم رو هم دوس دارم! یه جور حس رهاییه..

با وجود اینکه همه ی پیچ و خم های جاده ی خشک مشهد بجنورد رو دیگه حفظ شدم٬ خسته نمیشم از خیره شدن به جاده...

دوس نداشتم پسر داییم(داداش مهبا) داماد شه! اما خوب مبارکش باشه و خوشبخت بشه!

دیشب بعد از عروسی (آخه عروسیش لوس بود) اومدیم خونه داییم واسه پسر داییم با تحریف bachelor party گرفتیم!! آخه ما دوستای دوران مجردیش نبودیم اما به هر حال کلی اذیتش کردیم که فقط ۳۶ ساعت وقت داری و ...! فردا هم که میریم مینو دشت دامادش کنیم.

برم یکم فیسبوک گردی!!

+ نوشته شده توسط Shahrzad در جمعه بیست و سوم اسفند 1387 و ساعت 10:44 |
به سمت ولایت حرکت می کنیم که به سمت مینودشت حرکت کنیم!
+ نوشته شده توسط Shahrzad در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387 و ساعت 11:18 |
 

تولد باباس! همه اینجان... نمی تونم تحمل کنم! نمی تونم اون بیرون بشینم و خوشیشونو ببینم.

مغزم پره! پر از حرفهای نگفته.. پر از ویرانه های قصر بزرگی که با تک تک آجراش خاطره دارم..

لعنت به این آهنگ که نمیذاره با خودم تنها باشم. لعنت به من که.....!

 

+ نوشته شده توسط Shahrzad در یکشنبه هجدهم اسفند 1387 و ساعت 21:27 |
 

می خواهم درس بخوانم!

و درسی برای خواندن نیست هنوز!! حتی جزوه ای برای پاک نویس کردن.

این روزها درس خواندن حس نوعی آرامش می دهد! ترم پیش انقدر فوق العاده بود که دوست ندارم چیزی خرابش کند.

 

+ نوشته شده توسط Shahrzad در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 و ساعت 15:33 |
 

به دنبال نمایشنامه ای می گردم! گوگل را باز می کنم.. "نمایشنامه"..همه ی عناوین اینگونه است:

" نمایشنامه دفاع مقدس"

"نمایش نامه ی عاشورا"

"............

برای تاکید "عید" را به آن اضافه می کنم:

" نمایشنامه ی عید فطر"

"عید غدیر"

"عید پاک"

"..............

برای اینکه مشخص تر کنم می نویسم "نمایشنامه عید نوروز"

چه نتیجه ی نا امید کننده ای......

+ نوشته شده توسط Shahrzad در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387 و ساعت 15:30 |
 

I've always believed:

بعد از گذشت ۲-۳ ساعت٬ فرقی نمی کنه مقابل تو کی نشسته باشه!

you'll feel the same, for all the guys that might be there,

مشروط بر اینکه از اون فرد متنفر نباشی یا حس بدی بهش نداشته باشی.

I told him once, what I thought.. (after 3 hours of not talking very much!!)

" Do you think it would be different- your feelings- if it wasn't me here, but some other guy?!" I asked.

He believed it would! " What?! it would be the same for you?!" he asked..

" yeah! no, Donno.. No it wouldn't" though wasn't what I believed!

 

+ نوشته شده توسط Shahrzad در سه شنبه ششم اسفند 1387 و ساعت 21:14 |


Powered By
BLOGFA.COM