تبليغاتX
A Happy Depressed
 

حساسیت داشتیم!

جایی همین نزدیکی گل زیبایی بود..

وسوسه شدیم

گل را چیدیم

بو کردیم حتی

اما افسوس.. عطسه...

آبریزش ها را می خواهیم پاک کنیم

چه سود٬ که دستمال هایمان عطری ست.

--------------------------------------------------------

دلم گرفته ای دوست

 

+ نوشته شده توسط Shahrzad در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388 و ساعت 22:58 |
خیلی حس نوشتن دارم! در مورد خیلی چیزا! حتی انتخابات! حتی فوتبال! حتی دوست و رفیق! یا حتی بحث خاله زنکی دوستی با پسر ها!!

اما امروز غم نامه ای دارم!!

یادمه٬ زمانی بود که خیلی در مورد ۲ تا فنچی که بابا از دوستش گرفته بود اینجا می نوشتم! تا اینکه فنچامون پرواز کردن و از پیشمون رفتن!

چند ماهی می شد که ۲ تا فنچ دیگه مهمون خونه ی ما شده بودن٬ و البته خیلی شیطون تر از قبلی ها بودن.. و ما که عادت داریم در قفسشونو باز میذاریم٬ همیشه تو کل خونه در حال پرواز بودن و گاهی حتی تلاش می کردن جای خونشونو عوض کنن.

فنچ ماده به شدت شیطون بود و اگه در قفس (یا همون سقف قفس) رو باز نمیذاشتیم به شدت سر و صدا می کرد. و دوست داشت بره بیرون٬ اما فتچ نر خونگی بود ولی به شدت زن ذلیل و یه سره دنبال فنچ ماده پرواز می کرد و اگه ازش دور بود صداش می کرد.

روز یکشنبه٬ تلاش شدید فنچ ماده رو برای تغییر لونه روی لوسر پذیرایی رو شاهد بودیم٬ شب مثه همیشه فنچ ها کنار هم توی قفس خوابیدن..

اما...

صبح ۲ شنبه با این جمله ی مامان به بابا از خواب بیدار شدم: " این فنچا٬ مادهه مرده؟!" و چواب پر از اندوه بابا که: "آره"

خوب فکر نکنم لازم باشه بگم که با شنیدن این جمله از تخت پریدم تو آشپزخونه و با بغض پرسیدم:" آخه چرا؟؟؟؟" (الآنم باز چشام اشکی شد :( )

اما....

از اندوه رفتن ماده فنچ عزیز که بگذریم٬ رفتار فنچ نرمونه که جیگرمو کباب می کنه! تمام روز ۲ شنبه رو تو خونه پرواز می کرد! یه لحظه آروم و قرار نداشت.

روز سه شنبه هم تا حوالی ساعت ۵-۶ عصر به همین منوال گذشت و ما غصه های فراوان خوردیم ولی داشت عادت می شد.

عصر سه شنبه٬ در حالیکه نازی اینجا بود٬ و توی آشپزخونه بودیم٬ دیدم صدای فنچ نمیاد٬ تو قفسش هم نبود٬ همون حوالی رو گشتم دیده نشد. تا اینکه به خنده با نازی گفتم : " نگاش کن٬ روی لوسر نشسته" و نازی هم گفت آره به شومینه نگاه می کنه٬ مثه وقتایی که تو افسرده ای میری تو شومینه٬ و به این خندیدیم که می گفت فردا تو هم میری کنارش می شینی با هم به شومینه ی خاموش نگاه می کنین!!

شب شد٬ نازی رفت٬ من توی اتاقم بودم٬ تا اینکه حوالی ساعت ۱ شب گشنگی بر من چیره شد رفتم چیزی بخورم.. نگاهی به قفس فنچ ها انداختم٬ دیدم خالیه.... فنچ نازم٬ هنوز روی لوسر نشسته بود! هنوز به شومینه خیره بود شاید! دلم سووووووووووووووووووووووووووخت! و اشک ریزان به اتاق بازگشته دماغم را با آستین پاک کردم...........

پرنده ی نازم که همیشه توی قفسش بود حالا بر بلندترین نقطه ی خونه نشسته بود جایی که عشقش آخرین بار خواسته بود منزل گزیند!

روحت همیشه شاد ماده فنچم :( منو ببخش ولی دلم داره کباب میشه و به زودی برای فنچم زن می گیرم!

- - - - - - - - - - - - - - - - -

امروز بعد از دانشگاه با رفتیم ماده فنچی بخریم برای شاد کردن فنچ نر و من! اما متاسفانه یه جا بسته بود٬ یه جا هم فقط فنچ سفید داشت!! که به فنچ نرمون نمی اومد!!

برم ببینم فنچگم در چه حاله........!

+ نوشته شده توسط Shahrzad در پنجشنبه هفتم خرداد 1388 و ساعت 2:20 |
وفتی یک عالمه کار ریخته باشد روی سرت و خونه تنها باشی چه می چسبد نوشتن! اصلا نمی شود که ننویسی.. حالا هزار هم بدانی که فردا امتحان شبکه داری و هنوز لای آن جزوه ی لامصب را که عده ی زیادی الآن دارن از روی کپی اش می خوانند باز نکردی٬ اما مگر می شود مقاومت کرد؟ هزار هم که بخواهی معدل این ترمت هم مثل ترم پیش شود! اما ترم پیش کجا و این ترم کجا!!

می دانی هم که حرفی برای گفتن نداری ها! حرف هایت را در طول چند ساله ی اخیر گفته ای! مگر یک نفر آدم چقدر می تواند حرف های متنوع داشته باشد؟ آخر یکجایی می رسی که میبینی ای بابا! این ثبات شخصیت که می گفتند آنقدر ها هم خوب نیست آدم هی  همان پندار های قبلی خودش را دارد و هی که نمی شود باز همان ها را گفت! حوصله ی خودت سر نمی رود حوصله ی بقیه چه!

خوب همه ی اینها را می دانی هاااا اما باز می آیی پست می زنی! که چه ؟! که دارم برای دل خودم می نویسم! اما توی دلت با خودت می گویی غلط کرده ای اگر برای دل خودت است آن همه سر رسید و تقویم و دفتر خاطرات و غیره آن گوشه چه می کنند؟! که بجز چند یادگاری که به بعضی صفحاتشان چسبانده ای کلا خالی مانده اند!

دیروز سر کلاس الکترونیک (بدون "ی" آخر!!) نرفتیم که می خواهد تمرین حل کند و ما هم که خوابمان می آید و خیلی هم بلد نیستیم (من و نازی) امروز فهمیدیم که دیروز درس داده بوده و تازه این جلسه می خواهد تمرین حل کند! به خودمان هزار جور فحش دادیم که کاش دیروز را رفته بودیم که امروز در تختخواب راحتمان می خوابیدیم. اما به ناچار رفتیم٬ و انقدر کلاس مفیدی بود برایمان که خدا را شکر کردیم که دیروز نرفتیم کلاس! چون اگر رفته بودیم امروز را نمی رفتیم!!!! نتیجه ی اخلاقی این خاطره را به خودتان وا گذار می کنم!

چرند و پرند که زیاد بگویی آخر با خودت می گویی یعنی من آنقدر کودنم که این حرفها را پست کنم؟! بعد که پستشان می کنی می بینی گویا خیلی!

شاید به این پست اضافه شود چون افتاده ام روی دور حرف زدن و کسی هم این حوالی نیست٬ اما فعلا قبل از اینکه درد وجدان از پای درم آورد می روم لای جزوه را باز نمایم!

دعاهای خود را بدرقه ی راهمان کنید..

 

+ نوشته شده توسط Shahrzad در یکشنبه سوم خرداد 1388 و ساعت 19:38 |


Powered By
BLOGFA.COM