تبليغاتX
A Happy Depressed
آنقدر فکر کرد کادو تولد برای بهترین دوستش چه بخرد که مغزش داشت می ترکید. آخر سر خودش را کادو پیچی کرد. و به جشن تولد رفت.

کادویش را باز کرد و کمی آنرا نگاه کرد٬ خوشش آمده بود. پرسید "این پس کنترلش کجاست؟"

انگار که ناراحت شده باشد که کامل نیست سریع رفت و کنترلش را خرید کادویش کرد و به او داد.

حالا خوشحال شده بود. اصلا از همه ی کادوهایش بهتر بود انگار. از همه ی ماشین کنترلی ها و عروسک کوکی ها بهتر بود.

یک روز که به مدرسه می رفت و به ویترین مغازه ای خیره شده بود. پایش به چیزی گیر کرد و کنترلش افتاد توی جوی آب و آب آنرا با خودش برد.

دیگر نتوانست کادوی قشنگ تولدش را پیدا کند٬ نمی توانست دکمه ی "احضار" را بزند و او همانجا ظاهر شود.

دیگر نتوانست پیش دوستش باشد. از وقتی برای خودش آن کنترل از راه دور را خریده بود راه خانه ی آنها را یادش رفته بود..

و اینگونه بود که بعد از آن حتی تلوزیون خانه را دستی روشن و خاموش می کرد.

+ نوشته شده توسط Shahrzad در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 و ساعت 15:42 |
این پست نمی دانم چه هدفی را دنبال می کند

می رود

یاوه گویی می کند

آیا چه خواهد شد؟

این درست است که انسان ها احساس ندارند؟ یا تنها من؟

اگر اینگونه است چرا متنفر می شوم از نظاهر او و از اینکه عده ای تظاهرش را دوست دارند؟

چرا تعجب می کنم که او هم دوستانی برای خود دارد؟

اما ندارند

هیچ کداممان

معنی سختی را نمی فهمم اما گاهی خیلی می ترسم

سختی نکشیدن من را می ترساند

آینده ام مال من نیست

از من خواست به مهمانی بیاید

گفتم صاحبخانه نیستم دربانم

اما زور زیادی داشت

حالا دارد می رقصد و من همه ی حواسم به اوست

فکر می کند می خواهم با او برقصم

اما من نگرانم که صاحب خانه او را ببیند

همه دارند می روند

او می رقصد

اگر خلوت شود صاحب خانه او را می بیند

اما چه زوری دارد

چشمانم را می بندم

نمی خواهم ببینم آخرش چه می شود

می بندم

محکم

محکم

صدای رقصش را می شنوم

شوقش انگار بیشتر شده

او می آید

من می ترسم

چشمانم را باز می کنم

تار می بینم

رقصش را

مهمانی را

سرم دارد می ترکد

سرخی چشمانم توجهش را جلب می کند

نمی توانم مقاومت کنم

می بیند که تار می بینمش انگار

بالاخره می بیند که مهمانی تمام شده است انگار

می رود

همه می روند

من می مانم و تاری چشمانم

من می مانم و سرخی دنیا از پس فشاز ها

و تازه

آنجا می فهمم

صاحب خانه بودم انگار

دستانم دارد می رود

داستان ادامه دارد

هیچ کلاغی به منزل نمی رسد

داستان هایم تکرار هایم

تو را می جویند ٬ می دانی؟

حواس ۵ گانه را دارم انگار

اما احساس را احساس نمی کنم

این حس ششم است؟

حس احساس

وقتی توقف می کنم باید بروم

یعنی همینجا.

+ نوشته شده توسط Shahrzad در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 و ساعت 0:23 |
خیلی وقته که چیزی ننوشتم! و اتفاقا یه عالمه هم حرف دارم..

جمعه ی پیش رفتم کیش! خوب بود خیلی چون توش هم استراحت داشت هم تفریح هم تجربه که این قسمت تجربه اش خیلی بیشتر از قسمتای دیگه اش بود.

آدم تو سفر نه تنها اطرافیانشو بلکه خودشم بهتر میشناسه! هنوز خستگی بعد سفر و به خصوص گرفتگی گردن به خاطر شاتل سوار شدن تو تنم مونده٬ اما خوش بختانه به همون نسبت آرامش و فکر آزاد هم هنوز هست.

دیشب تولد نادیا بود٬ زیاد حوصله نداشتم برم٬ دلم برای اتاقم و خونمون هنوز تنگ بود (و هست) اما به این فکر کردم که تولد پارسالشم نرفته بودم و گاهی آدم چقدر منتظر تک تک مهموناشه تا برن تولدشو نازنین هم زنگ زد دعوام کرد که اگه نرم اونم نمیره و خلاصه رفتم.

در کل تولد خوبی بود و من زیاد رقصیدم البته بی حوصله و زمان دیر می گذشت اما اون آخرش که نادیا ازم خداحافظی کرد و محکم بغلم کرد و گفت مرسی اومدی بهم حسابی چسبید..

رفته بودم خونه نازی اینا که از اونجا با هم بریم تولد٬ نگار از مجارستان اومده٬ خیلی خوشحال شدم دیدمش.. بزرگ شده بود و نازتر. هیچ وقت فکر نمی کردم آدم دلش واسه خواهر دوستشم تنگ بشه!

بعد از مدت ها دارم صرفا خاطره می نویسم٬ دوست دارم!

الآن دارم با مهبا چت می کنم! میگه می خوان ۱۰-۱۵ روز دیگه با نگار و لیان (همشون دختر داییامن) برن کیش.. حسودیم شد منم باهاشون می خوام برم

و گفت بابای زنداییم فوت کرده٬ بندگان خدا... هفته ی دیگه قرار بود دامادی پسر یه دایی دیگم باشه نمی دونم با این اوصاف هنوزم هست یا نه!

مامان تهرانه٬ این جهیزیه خیلی کلمه ی جواد و خاله زنکیه اما خوب رفته واسه یلدا جهزیه بخره پنجشنبه هفته ی پیش پاتختش بود. خیلی خوش گذشت. هر جند منو خیلی خسته کرد. آخه ساعت ۷ صبح پنجشنبه به سمت بجنورد حرکت کردم شب هم که تا ۳ بیدار بودم و باز ۷ صبح جمعه برگشتم مشهد و ساعت ۳ ظهر هم پرواز کردم به سمت آب های نیلگون خلیج فارس.

من و لاله تو کیش تقریبا تا خود صبح با هم حرف می زدیم. در مورد خیلی چیزا٬ اتفاقاتی که تو ماه های اخیر واسمون افتاده بود و به خاطر اینکه کمتر همو می دیدیم فرصت حرف زدن در موردشون رو با هم نداشتیم. البته دل لاله خیلی پر تر از دل من بود. من زندگیم روی یه قایقه تو یه دریای اکثرا آروم با وزش بادی که جهتش مشخص نیست. حتی قطب نما هم ندارم. اما دریا قشنگه و عظیم. واسه همین حرف خاصی نداشتم برای گفتن! شنونده بودم و می دیدم آدما بالاخره خودشون چیزایی رو که خیلی تلاش می کنی تا متوجهشون کنی خودشون می فهمن و درکش می کنن. و این فقط تو سفر اتفاق می افته٬ جایی که آدم تقریبا با همسفراش زندگی می کنه.

دیگه خیلی پر حرفی کردم میرم کمی به کارای عقب اقتادم برسم..

 

+ نوشته شده توسط Shahrzad در جمعه بیست و ششم تیر 1388 و ساعت 13:59 |
احساس تهوع شدیدی دارم! انگار می خوام افکارمو بالا بیارم.. مغزم در حال انفجاره٬ اونقدر که جرات ندارم درشو یه ذره باز کنم و فکرا رو یه ذره یه ذره بیارم بیرون!

دلم می خواد تنها باشم چون تنهام! و این خیلی مسخره اس که آدم توی شلوغی مضحک اطرافش تنها باشه.

می دونم زود همه ی اینا میرن٬ چون نه غم پایداره نه شادی! اما این اخمی که از صبح روی پیشونیمه فقط با گفتن حس انزجارم نسبت به شرایط فعلی (که منظورم درگیری های اخیر نیست) شاید باز شه!

زمان همیشه برای من راه حل بوده.. اما حالا همین زمان هم منو می ترسونه٬ قدرتشو به رخم می کشه و تصمیمای فکر نکرده امو می کوبونه تو مغزم!

گذشتمو میاره جلو چشممو میگه ببین چی توش واضح تر از هر چیزیه؟ "تکرار تکرار تکرار تکرار" حتی تاریخ رو نشونم میده و باز من فقط "تکرار" می بینم! لعنت به این تکرار که حتی ننوشتن خاطره هم نتونس اثرشو کم کنه!

[تلفن زنگ زد اینکه چی می خواستم بگم یادم نمیاد اما..]

اما بغض کردم مثه چی!! اه shit خیلی اعصاب خورد کنه اینکه هم می خوای بنویسی هم با عواقبش فکر می کنی! به اینکه باید به ۹۲۸۴۰۲۸۵۷۰۲۹۸۷۵۳۰۲۵ نفر جواب پس بدم که چمه و باز یه عده ام بیان بگن چه اعتماد به نفسی داری فکر می کنی واسه این همه آدم مهمی٬ باز یه عده بیان بگن خوب معلومه مهمه! از اون ور هیچ چیز خاصی هم نیست و متنفرم از اینجوری بودن و این تنفر باز بیشترش می کنه!

حالم از این پست به هم می خوره حتی٬ اما پابلیش میشه!!

+ نوشته شده توسط Shahrzad در دوشنبه پانزدهم تیر 1388 و ساعت 21:52 |
دخترکی را دزدیده بود٬ در ازای تحویل آن به خانواده پول زیادی می خواست! پس نامه ای نوشت :

" آنگاه که خورشید به شدت می تابد اما آسمان شهر ما تاریک است٬ آنجا که درختان دو سوی جاده به هم می رسند.. در کنار خون قدیسه دخترک را تحویل می دهم و پول را می گیرم. از فردا منتظرم٬ به ازای هر یک روز که دیر بیایید مبلغ خواسته شده ۲ برابر می شود."

مردم دهکده همگی نامه را خواندند! اما نامه به قدری به صورت رمزی نوشته شده بود که نمی توانستند زمان و مکان قرار را تشخیص دهند.

سرانجام کاراگاه شهر تدبیری اندیشید. صبح روز بعد روی دیوار های شهر اعلامیه ای بود:

" هر کس بتواند قرارگاه را تشخیص دهد جایزه بزرگی دریافت می کند."

آن روز اداره پلیس پر شده بود از آدم هایی که حدس ها و گمان هایشان را به امید دریافت جایزه می گفتند و یکی پس از دیگری بی نتیجه می ماند.

با خود اندیشید اینگونه می توانم هم جایزه را بگیرم و هم مبلغ خواسته شده در نامه را! سوار ماشین شد و به اداره پلیس رفت:

" آقای کاراگاه٬ گمان می کنم منظور از آنگاه که خورشید به شدت می تابد این باشد اما آسمان شهر تاریک است ساعت ۱۲ شب باشد که آن سوی کره زمین خورشید در اوج تابش خود قرار دارد! و مکان همان جاده ی قدیمی است که به خاطر شیب زیادش انتهای آن انگار درختان به هم رسیده اند٬ همان جایی که کلیسا قرار دارد و خون قدیسه در حقیقت چشمه ایست در همان نزدیکی."

فردای آنروز آدم ربا دستگیر شده بود.

 

+ نوشته شده توسط Shahrzad در شنبه سیزدهم تیر 1388 و ساعت 23:11 |
 

 

او نمی تواند مرا از تو برنجاند٬ اما می تواند آنقدر مرا برنجاند که تو را ترک کنم.

 

 

 

+ نوشته شده توسط Shahrzad در شنبه ششم تیر 1388 و ساعت 22:18 |
 

 

 

 

+ نوشته شده توسط Shahrzad در سه شنبه دوم تیر 1388 و ساعت 14:16 |


Powered By
BLOGFA.COM