این پست نمی دانم چه هدفی را دنبال می کند
می رود
یاوه گویی می کند
آیا چه خواهد شد؟
این درست است که انسان ها احساس ندارند؟ یا تنها من؟
اگر اینگونه است چرا متنفر می شوم از نظاهر او و از اینکه عده ای تظاهرش را دوست دارند؟
چرا تعجب می کنم که او هم دوستانی برای خود دارد؟
اما ندارند
هیچ کداممان
معنی سختی را نمی فهمم اما گاهی خیلی می ترسم
سختی نکشیدن من را می ترساند
آینده ام مال من نیست
از من خواست به مهمانی بیاید
گفتم صاحبخانه نیستم دربانم
اما زور زیادی داشت
حالا دارد می رقصد و من همه ی حواسم به اوست
فکر می کند می خواهم با او برقصم
اما من نگرانم که صاحب خانه او را ببیند
همه دارند می روند
او می رقصد
اگر خلوت شود صاحب خانه او را می بیند
اما چه زوری دارد
چشمانم را می بندم
نمی خواهم ببینم آخرش چه می شود
می بندم
محکم
محکم
صدای رقصش را می شنوم
شوقش انگار بیشتر شده
او می آید
من می ترسم
چشمانم را باز می کنم
تار می بینم
رقصش را
مهمانی را
سرم دارد می ترکد
سرخی چشمانم توجهش را جلب می کند
نمی توانم مقاومت کنم
می بیند که تار می بینمش انگار
بالاخره می بیند که مهمانی تمام شده است انگار
می رود
همه می روند
من می مانم و تاری چشمانم
من می مانم و سرخی دنیا از پس فشاز ها
و تازه
آنجا می فهمم
صاحب خانه بودم انگار
دستانم دارد می رود
داستان ادامه دارد
هیچ کلاغی به منزل نمی رسد
داستان هایم تکرار هایم
تو را می جویند ٬ می دانی؟
حواس ۵ گانه را دارم انگار
اما احساس را احساس نمی کنم
این حس ششم است؟
حس احساس
وقتی توقف می کنم باید بروم
یعنی همینجا.
+ نوشته شده توسط Shahrzad در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 و ساعت
0:23 |