تبليغاتX
A Happy Depressed
 

نه اینکه زندگی برگ دیگری از عمر مرا ورق زده باشد

یا من صفحه ی جدیدی به دفتر عمرم اضافه کرده باشم

اما این منم که ورق تازه ای از کتاب زندگی ام را می خوانم!

امروز تولد من بود

 

+ نوشته شده توسط Shahrzad در شنبه سی و یکم مرداد 1388 و ساعت 23:34 |
سرشو انداخته بود پایین و فکر میکرد٬ لبخند کمرنگی روی چهرش نقش بست که هیچکس اونو ندید. خیره شد به چشمای پسرک که حواسش نبود و داشت پوکر بازی می کرد٬ خیره شده بود و با حواس پرتی نگاه می کرد. انگار فقط خودش بود و اون٬ انگار مهم نبود آدمای دیگه ای هم هستن.

پسرک سرشو بالا آورد تا چیزی بگه٬ دختر دستپاچه شد٬ سریع و ناشیانه نگاهش رو سمت دیگه ای برد٬ اما دیر شده بود٬ پسرک اون چشمای محو شده رو دیده بود و از اون بدتر فرار دخترک از تلاقی چشم ها. دوباره [بعد از مدت ها] عاشقش شد٬ قلبش به تپش افتاده بود و این فکر که "هنوز دوستم داره" با اطمینان بیشتری توی مغزش رژه می رفت٬ با همین افکار به بازی ادامه داد!

سرشو انداخته بود پایین و فکر میکرد٬ لبخند کمرنگی روی چهرش نقش بست که هیچکس اونو ندید. و هیچ کس نفهمید دخترک چه خوب نقش بازی کرده بود٬ نقش دستپاچگی و فرار ناشیانه. حالا باز قلب پسر در مشتش بود و همین برایش کافی بود.

 

+ نوشته شده توسط Shahrzad در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388 و ساعت 12:12 |
عجیب که هست اما هنوز قابل تحمله..

احساساتم نوسانی می شوند مدام.. لحظه ای.. بالا می روند پایین می آیند و درک آنها هر دقیقه سخت تر می شود..

فکری می آید که می زنم توی پوزش٬ پوز زندگی بی رحم٬ چنان خوشبخت می شوم که حسرتش را بخورد!

و همان لحظه این فکر می گذرد که دارد با پوزخند نگاهم می کند و می گوید کور خوانده ای... .

هه!!! بازی ام می دهد.. فکرهایم را می خواند.. دستم را که مدت هاس خوانده..

باورش برای تو حتما سخت است اما توی هر خط نسبت به خط بعد احساسی متفاوت هست٬ مسخرگی اش به این است که بدانی چت شده اما وقتی نگرانی یا دلشوره داری یا دپرسی حتی مثلا اگر بدانی هم که از اثرات فلان داروست و هیچ ربطی به اتفاقات زندگی ات ندارد که زندگی روال عادی همیشگی اش را دارد٬ کاری از دستت بر نمی آید٬  هیچ فرقی به حال احساساتت نمی کند!

 

+ نوشته شده توسط Shahrzad در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388 و ساعت 22:42 |
در کشوی قفل شده ام یک زیر لیوانی هست با عکس دخترکی رویش

نامه های چندین سال قبل عمه فروزان هست

دفترچه خاطرات تابستان ۸۵ مشترکمان هست

عکس برگردان های جوانی های مامان که همیشه سرش با یلدا دعوایمان می شد هست

خاطره های ۳ سال از زندگی ام هست

۸۵.. ۸۴.. ۸۳..

نامه های دیگری هم هست

چیزهای دیگری هم هست

دستبندی هم بود که اما قبل از قفل شدن همیشگی کشو هم نتوانستم آنجا پیدایش کنم

یک پرگار هم آنجا هست

همه اش را یادم نمی آید

اما چقدر آن زیر لیوانی را دوست دارم

چقدر دوست دارم آن دفترچه خاطرات کوچک مشکی را بخوانم

همان که یک صفحه اش را من ننوشتم

همان که آخرش یکی از عکس برگردان های مامان را چسباندم

همان عکس برگردان هایی که شبیه آدامس های پولا بود

و قبل از آدماس پولا ها جای دیگری آن مدلی ندیده بودم

همان هایی که تازه آن موقع فهمیدم چرا به عکس برگردان می گویند عکس برگردان!

و بچه تر که بودم با وسواس به دفتر هایم می زدمشان که تمام نشوند

و حالا دارد می شود ۳ سال که حبس شده اند

چقدر این روزها دلم محتویات آن کشو را می خواهد..

دلم خاطره هایم را می خواهد

می خواهم پیدا شوم انگار

چقدر این روزها از آنچه هستم دورم

 

+ نوشته شده توسط Shahrzad در سه شنبه بیستم مرداد 1388 و ساعت 19:19 |
 

 

 وقتی به تعصب چاشنی غرور اضافه می شود..

.

.

چیزی برای گفتن نیست!

 

 

+ نوشته شده توسط Shahrzad در شنبه هفدهم مرداد 1388 و ساعت 20:0 |
 

 

وقتی زیر پایت پاییز باشد و بالای سرت بهار٬ وقتی باد بوزد و شدت بگیرد و تو دراز کشیده باشی و احساس کنی کائنات با تو سخن می گویند٬ عاشق می شوی!!

 

 

+ نوشته شده توسط Shahrzad در یکشنبه یازدهم مرداد 1388 و ساعت 0:23 |


Powered By
BLOGFA.COM