تبليغاتX
A Happy Depressed
بارها این حرفها رو زدم و باز امشب هوای تکرار کردنشون رو دارم!
هرگونه تبعیضی٬ از جنسیتی تا نژادی و رنگ پوست و غیره٬ قبول دارم که برای از بین بردنش نیازمند زمانیم.. تنها وقتی میشه این تبعیض کاملا از بین بره که تفاوت مربوطه اصلا دیده نشه٬ یعنی باعث دسته بندی نشه..

مثلا هیچ وقت آدما به دو دسته ی موجودات مو فرفری و مو صاف تقسیم نشدن!! که بعد مثلا کمیته ی احقاق حقوق مو صاف درس بشه.

البته شاید چون این تفاوت خیلی بارز نبوده و خوب اصولا حرف منم همینه..

بر اساس چیزی که تو فکر من هس اصلا نباید من بیام از حقوق بانوان حرفی بزنم٬ چون خود این کار توجه رو به این موضوع بیشتر و بارز تر می کنه..

اما از اونجاییکه من نمی تونم وبلاگمو برای آقایون فیلتر کنم که فقط خانوما بخونن و حواسشونو به یه چیزایی که ممکنه تو ذهن اونا نباشه جمع کنن٬ چاره ای جز بر ملا کردن اسرار ندارم دو نقطه چشمک!

نکته ی اولی که همیشه تو ذهنمه٬ عبارتایی مثل ظلم مرد ها به خانوم ها یا احیانا پایمال شدن حقوق ما از طرف اوناس.

خوب بهتره اینو بپذیریم که تا زمانیکه از این دریچه به قضیه نگاه کنیم٬ کل مشکلاتی که از این سمت به ما میرسه خیلی هم دور از انتظار نیست. وقتی آقایون محترم رو اونقدر مهم و تاثیر گذار توی زندگیمون بدونیم٬ که براورده شدن یا نشدن حقی از ما به اونا بستگی داشته باشه٬ هیچ وقت نمی تونیم اون برابری و آزادی ای که براش در تلاشیم رو بدست بیاریم.

(از نظر من برخی مسائل دینی هم وارد این قضیه میشن که چون مسئله ی دین مطرحه و یه عقیده ی مهم٬ واردش نمیشم که یه وقت کل حرفم زیر سوال نره!)

ممکنه کسی بیاد بگه که خوب تو کشور ما سرنوشت ما یه جورایی واقعا هم وابسته هست.. اما من مخالفم. نمیگم کشور و قانونی داریم که از هر لحاظ بی عیب و نقصه اما همین جایی که هستیم هم میشه با رفتار و منش خودمون تفاوت ها رو نه تنها از بین ببریم بلکه به جایی برسیم که شاید خیلی فراتر از خواسته ی تمام مبارزین برای حقوق زنان باشه.

که اولیش باور همین بی نیازیه٬ همین که سرنوشتت دست خودته٬ (این باور تو این زمینه هیچ لطمه ای به جبری بودن زندگی نمیزنه) همین که واقعا مگه یک مرد چه مقامی باید داشته باشه که بتونه حقی از من رو بگیره؟!

بذارین یکم به درِ حرفای خاله زنکی بزنم٬

اگه خیلی نگران ازدواجتی و احیانا میگی برای رفتن به هر جایی اجازه ی شوهر هس٬ شوهری که بخواد انقدر بی ارزش باشه که بی منطق اجازه ای نده دیگه زندگی باهاش فایده نداره ! اگه میگی حق طلاق نداری و باید صد تا بدبختی بکشی خوب حق طلاق بگیر!! اگه میگی خوب خرج زندگیمو چه جوری بدم بعد طلاق؟! آهااا خوب همین جاس دلیل همه ی اون وابستگی ها روشن میشه٬ همین قدم اوله که اشتباه شده٬ همین نداشتن استقلال مالی که خوشبختانه تو جامعه ی امروز خیلی اوضاع بهتر شده.. و همین گذر زمان باعثش شده و تلاش گروه های قبلی.

حرف من اینه که ما عبور کردیم از دوره ای که مشکل خانوما این بود که مرد ها دست بزن داشتن و هر چی هم که بودن سایه سری بودن! اگه بازم بخوایم موضوع رو اینجوری بررسی کنیم همیشه همینجا می مونیم.

نکته ی دوم یه نقش کلیدیه که به ما قدرت انجام کارای خیلی بزرگ میده و اون "مادر" بودنه! بعد از اینکه آدم با چشم باز انتخاب کرد٬ در بند مهریه نبود٬ حق طلاق گرفت که اگه خدایی نکرده همسرش عوضی از آب در اومد خیالش راحت باشه٬ باید به فکر آینده بود.

این مادر بودن که میگم یعنی شاید بیشتر از ۵۰ درصد شخصیت فرزند توسط تو صورت میگیره٬ باید به پسرت یاد بدی که یه دختر چه ارزش بالایی داره که به خواهرش به دختر خاله اش به همسایه اش احترام بذاره٬ که اگه تو گوش هم کلاسی پسرش می زنه نمی تونه تو گوش هم کلاسی دخترش بزنه٬ که اگه خواهرش جوری رفتار می کنه که از نظر منِ مادر و آقای پدر موجهه حق نداره کاسه ی داغ تر از آش بشه٬ که اصولا حقی جز پشتیبانی در مقابل خواهرش نداره.

و از اون طرف به دخترت باید یاد بدی که برای خودش ارزش قائل باشه٬ زیر بار حرف زور نره٬ به برادرش احترام بذاره اما بهش اجازه نده زور گویی کنه و ...!

خلاصه ی کلام اینکه این عزت نفس خیلی مهمه٬ به جنس مذکر که هیچی به هیچ نوع موجودی نباید اجازه داده بشه این غرور و عزت نفس رو خدشه دار کنه و باید یادمون باشه عشق ورزیدن با سرویس دهی خیلی فرق داره.. و این ترس از "از دست دادن" خودش عامل از دست دادن به بدترین شکل ممکنه! 

هنوز می خواستم بنویسم اما برای امشب بسه درس و مشق دارم شاید (بعید می دونم) پست بعدی ادامه ی حرفامو گفتم.

 

+ نوشته شده توسط Shahrzad در جمعه بیست و دوم آبان 1388 و ساعت 21:3 |
چه سخته تو همچین شبی از عقاید فمنیستی نوشتن! چیزی که از دیروز فکرمو مشغول کرده و واقعا دوس دارم در موردش بنویسم..

اصطلاحی داشتیم من و دوستم سرور٬ سرشار بودن.. سرشارم!!! می تونم ساعت ها بنویسم و بازم سرشار بمونم.. ترجیح میدم بجای هرگونه بیان احساسات یا محدود کردن خودم به نوشتن در مورد موضوعی خاص فقط دستمو روی دکمه های کیبورد حرکت بدم.

شاید حتی دوست داشته باشم بی پرده و بی ترس از سرانجامش از آدم ها بنویسم. از خاطره ها بنویسم. شاید کلمه هایی بیان که تو دوست نداشته باشی٬ یا داشته باشی٬ به خدا بی خبرم..

کسی رو میشناختم که مدتی قبل ازدواج کرد٬ چندی پیش با من درددل می کرد که چه اشتباه بزرگی کرده٬ که شوهرش بهترین شوهر دنیاس اما مثه برادر دوسش داره٬ که شبا خواب یکی دیگه رو میبینه...

خیلی با هم حرف زدیم. گفتم که ذهن ما از آدما سمبل میسازه٬ و اون  آدم چون براش سمبل عشق بوده حالا در اوج نیاز ذهن اونو تداعی می کنه.. نمی دونم چرا دارم اینا رو می نویسم.

گاهی با خودم فکر می کنم کاش روانپزشک بودم یا روان شناس هرچند هیچ وقت نفهمیدم چه فرقی با هم دارن. احساس می کنم میتونستم موفق باشم تو این زمینه ها! نظر شما چیه؟

چند روز پیش تصادفا یه صفحه روزنامه رو که فکر کنم دور سبزی ای چیزی پیچیده شده بود دیدم که نوشته بود٬ ضعف تدریس انشا یا یه همچین چیزی٬ خلاصش این بود که به این موضوع اهمیت داده نمیشه تو مدارس ایران و بچه ها نمی تونن درست بنویسن. و اینکه نوشتن هم مثه همه ی علوم دیگه درسته درصدیش ذاتیه اما درصد بالایی هم اکتسابی و آموختنیه!

خوب٬ فکر می کنم که کاملا با این نظر موافقم. نمیدونم چه کتابی می خوندم که توش موضوع جالبی مطرح شده بود٬ در مورد خطاطی بود٬ مکث کردن٬ دقت کردن٬ فکر کردن٬ از دل ننوشتن فاصله ها رو فهمیدن.. بعد وقتی همه ی این مراحل طی بشه آروم آروم نوشته از ته دل میاد٬ قلم روی کاغذ می رقصه آدم یکی میشه با چرخش قلم* .

حالا این نوشتن هم همین طوریه٬ اوایل فکر می کردم باید فکر رو آزاد گذاشت و فقط نوشت٬ مهم نیست خوب یا بد.. اما حالا فکر می کنم وقتی در مراحل اولیه فکر هست دقت توی درست نوشتن جمله ها هست٬ گشتن توی کلمه ها هست و نه نوشتن اولین کلمه ای که میاد تو ذهن آدم٬ به قول معلم فیزیک سوم راهنماییم کم کم ملکه ی ذهن میشه و از بین چندین مترادف بهترین کلمه ای که حرف دل رو برسونه روی کاغذ نقش می بنده.

حالا تو فکر کن متن اصلا ادبی نباشه و اداری باشه٬ رسمی باشه٬ دیگه اونجا رسما آموزش باید وجود داشته باشه..

شیطونه میگه اون عقاید فمنیستی رو هم ته همین پست بچسبونم! اما خوب امشب نسبت به جامعه ی آقایون عزیز خیلی احساس محبت مندی می کنم :دی

الآن به آیدا گفتم چه سرده هوا لامسب! و چه سرده!!

....

دقایقی تلفن صحبت کردم! دوست اونور خط حرفی زد که منو یاد یکی از تصویرای ذهنیم انداخت.. معلق شدن توی هوا٬ ذره شدن٬ پراکنده شدن٬ اوج گرفتن٬ بالا رفتن... آخ یه روزی من نویسنده میشم!!

چقدر دلم کتاب خرسای پاندا می خواد! کاش سرور می خوند اینو و کاش مثه رازفال ورق می خریدش برام!! می دونم دادم به کسی خرسای پاندا رو اما یادم نمیاد کی٬ و متاسفانه دیگه پیداش نکردم..

جدیدا با وسواس خاصی دلم نمی خواد کتاب یا جزوه به کسی بدم٬ از وقتی که جزوه فازی رو دادم به آزاده و چون دفتر سیستم عامل و کامپایلر هم بود اعصابم شدیدا خورده که با وجود تاکید من داده به کسی و من نمی تونم پیداش کنم!!

امشب هم فمنیست بازی رو میذارم کنار.. شاید پست بعدی

 

 

+ نوشته شده توسط Shahrzad در دوشنبه هجدهم آبان 1388 و ساعت 23:42 |
نمی دونم واقعا از کجا شروع کنم! یه هفته اس دارم به چیزایی که دوست دارم تو این روز بنویسم فکر می کنم.. اما حالا بی فکر شروع می کنم..

لامپ اتاقم سوخته بود٬ یه برگه ی بزرگ تقریبا ۱متری برداشته بودیم و با نور یه چراغ مطالعه روش نقاشی می کردیم..

بالای درخت گردو بودیم٬ برای عروسکا خونه درست کرده بودیم و بازی می کردیم.. گردو هم می چیدیم.. برای همسایه رو به رویی هم از پنجره گردو پرت می کردیم.. یکی از گردو ها توی حیاطشون افتاد و سال های سال بعد هنوز بود..

یلدا برای نیما نامه می نوشت٬ من و مهبا مدرسه نمی رفتیم ته نامه های آنها ادای نوشتن در می آوردیم..

من کلاس اول بودم هنوز حرف "ه" را نخونده بودیم و من توی نامه نوشتم "مبا"..

راز های خونه ی مادر بزرگ ها.. راز تو ماشینی٬ ۶-۷ ساله بودیم٬ با لیان اینا از بجنورد بر می گشتیم مشهد٬ لیان ۲ سال از ما کوچک تر بود٬ دامتش بالا رفته بود و این تا سال ها یکی از راز های من و مهبا بود.

توی باغچه های خونه ی مادر بزرگ ها پر بود از گنج های مخفی ما..

عروسک بازی با اون عروسک های کوچک من.. تا خیلی بزرگی ها :))

نامه های پنهانی که به دایی می دادیم تا از بجنورد برای من بیاورد و از مشهد ببرد برای مهبا.. (توی پلاستیک میذاشتیم و چسب می زدیم تا کسی نخونه :)) )

روزی شروع کردیم به نوشتن نامه ها توی دفترچه تا همیشه برامون بمونه.. و مونده..

۷۰۰ تومن از پولهای مشترک که برای مامان و بابا ها کادو خریدیم.. بالاخره فهمیدی چی شد؟ :))

آخ خاطره ها... آخ مهبا...

وقتی تولدت می شود٬ یک سال صبر می کنی برای اون روز و به چشم به هم زدنی تموم میشه٬ هرچند سال بعدی باز هست..

حالا ۸ سال صبر٬ تنها یک دقیقه٬ فقط یک بار برای تمام عمر..

خیلی هم کوچک نبودیم که این قرار را گذاشتیم٬ ۸ سال پیش بود.. که روز ۸ ماه ۸ سال ۸۸ از هر کجا که هستیم قراری بذاریم و همو ببینیم.. ساعت ۸:۸ !!

چندی پیش بود که تصمیم گرفتیم این لحظه رو ثبت کنیم.. تصمیم گرفتیم٬ مثل همون روزها و همون نامه ها با نوشتن دوستیمون و تکرار کنیم..

مهبا.. دختر دایی من.. دختر عمه ی من.. که توی عالم بچگی قرار گذاشتیم مثل مامان بابا ها توی یک روز عروسی بگیریم.. که فکر می کردیم چون یک سال از من دیر تر مدرسه رفتی دیر تر عروس میشی.. دیدی ترشیدیم؟:)) یادته گفتم سال ۸۸ بچه که نداریم اما حتما ازدواج کردیم؟ یادته می گفتی حتما یک کشور دیگه ایم؟ می بینی تو این ۸ سال چیزی عوض نشده.. هنوز بجنوردی و هنوز مشهدم..

"م.ش.ک" چه ترکیب دل نشینی برام هنوز.. خوشحالم قهر هامون هیچ وقت به یک ساعت هم نرسید.. خوشحالم کیمز بازی کردن هامون هم خاطره است.. خوشحالم ۴ ماه و ۲۳ ساعت از من بزرگ تری..

خوشحالم هر قبرستونی برم تو هم هستی چون مامان هامون بجز دختر عمو و این ازدواج عجیب غریبشون دوست صمیمی هم بودن و دوستاشون حتی مشترکه! خوشحالم توی خاطره های هر ۲ تا مادرجون ها تو هستی (ولم کن دیگه :دی )

دیگه وقت زیادی ندارم.. ۴ دقیقه مونده.. و یه دنیا حرف.. می خواستم طنز بنویسم و بگم خیلی خری.. اما جدا دوست دارم الان :ایکس

کاش یکی از عکسای سگای خالدار رو می شد اینجا چسبوند..

یک دقیقه

.

.

.

امیدوارم بلاگفا قاطی نکنه..

 

 

 

+ نوشته شده توسط Shahrzad در جمعه هشتم آبان 1388 و ساعت 8:8 |
 

 

این چه جور خدای قادری ست که برای زندگی دکمه ی Undo نگذاشته؟ حتی اگر Ctrl+z هم داشت راضی بودم!

 

+ نوشته شده توسط Shahrzad در جمعه هشتم آبان 1388 و ساعت 0:4 |
 

                                                    

                                                       **حذف شد**

 

 

+ نوشته شده توسط Shahrzad در دوشنبه چهارم آبان 1388 و ساعت 23:34 |
 

۱۶ سال است داریم با خاطره های تلخ خانه ی سناباد زندگی می کنیم.. نمی دانم چرا این خاطره ها هنوز و هر روز برایمان تازه می شود.

آن قهقه های مستانه٬ آن عشق عظیم٬ آن حیاط پر از گل های رنگارنگ٬ محمود شیری که برایمان شیر می آورد.. روزهایی که حال عمه ام خوب نبود و وقتی مامان مدرسه بود من با عشق از او پرستاری می کردم.. آن تولد بی همتای ۷ سالگی ام.. آن مسافرت گروهی به شمال که همه بودند٬ که چه خنده دار شده بود بس که همه ی ماشین ها تسمه پاره می کردند. آن یکی که سال بعدش بود و با مینی بوس بابا و همه ی قبیله رفتیم! یا شایدم هم این یکی اول بود.. زیر زمین خانه که می توانم سال ها ماجرا تعریف کنم از شیطنت هایمان با دختر دایی ها.. آن شبی که انقدر مهمان داشتیم که جای خوابیدن کم داشتیم٬ آدامس های لاو ایز که بابا همیشه بسته ای می خرید و بعد ها گفتند سرطان زاست..

۱۶ سال است همه ی این خاطره ها برایم رنگ ریا دارد.. انگار فقط آدامس ها نبودند که سرطان زا بودند٬ همه ی اینها....

 

 

+ نوشته شده توسط Shahrzad در یکشنبه سوم آبان 1388 و ساعت 19:16 |


Powered By
BLOGFA.COM