گاهی وقتا فکر می کنم پیش بینی آینده یا تعبیر خواب باعث میشه که ما عملا به همون سمت پیش بریم.
با خودم فکر می کنم اگه زمان فرعون پیش بینی نمیشد که یکی از پسران مصر باهاش به مبارزه می پردازه آیا باز اوضاع همین جوری پیش می رفت؟! یا موسا مثل هزاران بچه ی دیگه بزرگ میشد؟
امکانات قصر قطعا باعث افزایش درک و فهم موسا شده از طرفی وقتی آدم بدونه میون اون همه پسری که او زمانا کشته شد تنها کسیه که زنده مونده خوب قطعا باعث میشه فکر کنه خیلی خاصه!
ولی خوب٬ خدا هم اینو خوب می دونسته! اصلا واسه همین همچین موضوعیو انداخته بوده تو سر همه! و اگر نه که موسا هم میشد مثه بقیه.
این ترم خیلی دختر بدی شدم! کلاسامو یه در میون میرم و فعلا هم هیچ درسیو نخوندم! البته به نظر من که تقصیر استاداس! چون حتی یک جلسه هم هوش یا شبکه غیبت نداشتم در صورتیکه مهندسی نرم یا گرافیک واقعا زجره برام! مدار الکترونیکی هم تهدید به حذف شدم اونم کلاساش حکم شکنجه رو داره برام! شاید باز به سرم زد خل شدم اون روز آخر تصمیم گرفتم حذفش کنم!! چمیدونم دیگه. (تلفن زنگ می زنه من الآن میام)
اومدم! الآن دقیقا ۳ ساعت از لحظه ای که من بلاگفا رو برای پست زدن باز کردم میگذره.. خونه تنهام قرار بود برم دانشگاه واسه همین مامان نهار نپخته خودشم خونه عمومه بابا هم مشهد نیس..
تو هفته ی گذشته بابا رو ۴۵ ثانیه دیدم!! آخه ۴ شنبه رفت کوه و دشت و صحرا شنبه برگشت در حد اینکه از تو اتاقم سلام دادم دیدمش٬ بعد هم شب شد خوابیدم صبح هم هنوز من خواب بودم که بابا رفته بود بیرون بعد من رفتم دانشگاه وقتی هم که برگشتم باز رفته بود کوه و دشت و صحرا!
دارم همینجوری می نویسم. حوصله ام سر رفته.. امروز موقع صبحونه خوردن یه دفعه از جام بلند شدم رو در یخچال با ماژیگ وایت برد نوشتم:
I would be a murderer if I had a gun
I would kill ppl that I had no right
نمی دونم دقیقا از کجا به ذهنم رسید! شاید به خاطر اینکه چند روزیه دلم میخواد ارتباطمو با دنیای بیرون قطع کنم، در مورد آدما هیچ نگرانی ای نداشته باشم.. شاید به خاطر اینکه حوصله جواب پس دادن ندارم.. "چرا نمیای" .. "چرا خبر نمی گیری".. "چرا هوامو نداری".. " تو پستت با من بودی؟".. " فلان حرفو غیر مستقیم به من زدی؟".. "درک کن منو".. و هزااااااااااااار انتظار دیگه! (به این فکر می کنم که جمله های قبل رو چه همه آدم به خودشون می گیرن!)
این روزا دلشوره آورترین موضوع فعلی زندگیم آرامش بخش ترین جاییه که دارم!همه ی درای دیگه رو رو خودم بستم و نشستم اینجا٬ آره نگران این هستم که نکنه حسابی ریشه هام بره تو خاک اینجا اونقدر که دیگه نتونم برم.. اما حداقل از این مواخذه ها در امونم!
به قول آرش اردیبهشته! همیشه حس خاصی نسبت به این ماه داشتم.. اما اخیرا انقدر آرش گفته اردیبهشت و انقدر اتفاقای عجیب افتاده که بیشتر بهش فکر می کنم.. به اردیبهشت های گذشته٬ مرور خاطرات نشون میده از اواسط اردیبهشت تا آخرش همیشه برای من بیشتر فصل بوده تا وصل!! میشه به وضوح نمودشو تو وبلاگم و ۲ سال گذشته دید! (چند لحظه ای فکر کردم.. نقطه ی عطف بوده گویا)
دوباره تلفن زنگ زد! یادم رفت چی می خواستم بگم!!
---------------------------------------------
اینجوری نوشتنو دوست دارم! هی میرم هی میام! هی تو دفتر خازطراتم غرق میشم... بعضی چیزا رو می خونم میگم ااااااا چه زود میگذره باز بعضی چیزا انقدر دور به نظرم میان که باور نمی کنم همش ۲ سال گذشته.
یه وقتایی ننوشتن برام حکم خود کشی داره! یعنی الان اگه پای کامپیوتر در حال کوبیدن روی دکمه های کیبورد نباشم باید برم بالای پشت بوم و از اونجا خودمو بندازم پایین! نه اینکه افسرده باشم یا ناراحت! فقط بی انگیزه ام (امروز)
احساس می کنم که دیگه نمی خوام بنویسم! دراز می کشم و خاطره می خونم.!

