یه قورت از چاییمو می خورم! داغ میشه مسیر چایی .. گرما میره توی رگ هام و پخش میشه تو کل وجودم.. آهنگ ها عوض میشن.. هر آهنگ خاطره ای با خودش داره! اما خاطره ها توی هم دارن گم میشن..
چایی رو کامل سر می کشم.. یاد اصطلاحی که استاد زبانم در مورد سر کشیدن مشروب می گفت می افتم! تو پس زمینه ی ذهنم موضوعی مثل background یک تصویر همه ی خاطره ها رو تحت شعاع قرار داده..
تک کلمه های مختلفی میاد تو ذهنم! کلمه نیستن انگار!! مفهومند.. فرار.. غربت ..
باید آماده شم. باید برم دانشگاه. هنوز نشستم.. خونه تنهام باز و فضای اینجا منو به این صندلی چسبونده!
وقتی این آهنگ رو گوش میدم دوست دارم نقاشی کنم (Imaginary-evanescence) با مداد سیاه. آخرشم با ماژیک سی دی مشکی بعضی جاهاشو پررنگ کنم.
باید کمی راه برم.. دوباره میام..
موهامو شستم!! آب چیک چیک میریزه تو صورتمو شونه هام.. خنکیش میچسبه.. قلبم تند میزنه..موهامو شونه میزنم و به این فکر می کنم که من یه روزی میرم آرایشگر میشم.. کار لذت بخشیه!
قاطی این آهنگا صدای احسان عباسی هم هس! " لحظه همیشه گذراس و خاطره همیشه ماندنی..." چقدر دوست دارم همیشه این دکلمشو!
یه ربع دیگه باید سر کلاس شبکه باشم! بهتره برم....... ..

