از دیشب با خودم فکر می کردم که امشب بنویسم! هر چیزی که میخواد باشه.. فقط بنویسم! درسته ساعتی پیش اتفاقاتی افتاد که پشیمون شدم. اما با خودم فکر کردم درست تمومش کنم٬ این ماه رو این هفته رو! حالا خواهم گفت..
دیروز دانشگاه با وجود اینکه خیلی کلاس زیاد داشتم٬ و تربیت بدنی هم بینش بود (و من خیلی هیجانی بدمینتون بازی می کنم) خیلی خسته کننده نبود! بعد از کلاس یه پیاده روی سبک یه ربعه از خونه تا سر فرامرز داشتم. تو راه یه سره به دو شنبه شب که بارون می بارید فکر می کردم! نزدیک نیم ساعت راه رفته بودم زیر بارون و نمی دونم چرا با وجود اینکه همه بارونو دوست دارن هنوز اکثر آدما مثه اینکه کسیو دیدن که مشکل روانی داره بهم نگاه می کردن!!
اون شب بارونی درواقع بعد از پست قبلم بود که رفته بودم دانشگاه کلاس شبکه ولی تشکیل نشد!!! شب خوبی بود! مثل دیشب مثل امشب که خوب خواهد بود.
دیشب بعد از اون پیاده روی سبک ولی چسبناک مدتی رو با یکی از دوستان خوب به بحث و گفتگو گذروندیم. مغزم بعد از اون شروع کرده بود به فعالیت بیشتر!!!! و با وجود تمام خستگی ای که از صبح داشتم و ۳ شنبه شب هم خیلی کم خوابیده بودم٬ خوابم نمی اومد اصلا و بیدار بودم تا ۲ - ۲:۳۰ آهنگایی که گفتم رو گوش می کردم و فکر !
نه فقط به چیزایی که بر من میگذره٬ به همه ی اون چیزایی که خواهد گذشت! فکر و فکر و فکر..! می دونستم دوست دارم کمی تنها باشم. از اون تنهاییا که اگه هم بشکننش ناراحت نمیشی اما برای نظم دادن به افکارم٬ برای آرامش خودم نیاز داشتم.
امروز صبح ساعت ۷ از خواب بیدار شدم٬ کلاس اخلاق داشتم٬ در نوع خودش کلاس ضدحالیه٬ اما امروز راحت بودم سر کلاس. از لحظه ای که چشم باز کردم آرامش و شور عجیبی داشتم.
بعد هم کلاس هوش که با سرعت جت و رو هوا درس میده و برای جزوه نوشتن باید از تخته ی ذهن استفاده کرد!
بعد از دانشگاه ۲ ساعت راه رفتم باز٬ چسبید..! اومدم خونه دوش گرفتم٬ واقعا خدایا شکر که آب وجود داره. همش آرامشه.. نشستم رو تخت٬ موهامو شونه کردم٬ می خواستم برم ناهار بخورم اما گیج شده بودم٬ احساسی که آدم قبل از بیهوشی داره رو داشتم. دراز کشیدم با موهای خیس و خنک!
و خوابیدم. یک خواب عمیق٬ یک خواب بی رویا٬ یک خواب بی صدا!
روزهای خوبی رو گذروندم! روزهای خوبی رو می گذرونم!
مثه همیشه خیلی وسط نوشتن اینور اونور رفتم! ببخشید اگه پیوستگی لازم رو نداره..
