می دانی هم که حرفی برای گفتن نداری ها! حرف هایت را در طول چند ساله ی اخیر گفته ای! مگر یک نفر آدم چقدر می تواند حرف های متنوع داشته باشد؟ آخر یکجایی می رسی که میبینی ای بابا! این ثبات شخصیت که می گفتند آنقدر ها هم خوب نیست آدم هی همان پندار های قبلی خودش را دارد و هی که نمی شود باز همان ها را گفت! حوصله ی خودت سر نمی رود حوصله ی بقیه چه!
خوب همه ی اینها را می دانی هاااا اما باز می آیی پست می زنی! که چه ؟! که دارم برای دل خودم می نویسم! اما توی دلت با خودت می گویی غلط کرده ای اگر برای دل خودت است آن همه سر رسید و تقویم و دفتر خاطرات و غیره آن گوشه چه می کنند؟! که بجز چند یادگاری که به بعضی صفحاتشان چسبانده ای کلا خالی مانده اند!
دیروز سر کلاس الکترونیک (بدون "ی" آخر!!) نرفتیم که می خواهد تمرین حل کند و ما هم که خوابمان می آید و خیلی هم بلد نیستیم (من و نازی) امروز فهمیدیم که دیروز درس داده بوده و تازه این جلسه می خواهد تمرین حل کند! به خودمان هزار جور فحش دادیم که کاش دیروز را رفته بودیم که امروز در تختخواب راحتمان می خوابیدیم. اما به ناچار رفتیم٬ و انقدر کلاس مفیدی بود برایمان که خدا را شکر کردیم که دیروز نرفتیم کلاس! چون اگر رفته بودیم امروز را نمی رفتیم!!!! نتیجه ی اخلاقی این خاطره را به خودتان وا گذار می کنم!
چرند و پرند که زیاد بگویی آخر با خودت می گویی یعنی من آنقدر کودنم که این حرفها را پست کنم؟! بعد که پستشان می کنی می بینی گویا خیلی!
شاید به این پست اضافه شود چون افتاده ام روی دور حرف زدن و کسی هم این حوالی نیست٬ اما فعلا قبل از اینکه درد وجدان از پای درم آورد می روم لای جزوه را باز نمایم!
دعاهای خود را بدرقه ی راهمان کنید..

