تبليغاتX
A Happy Depressed - انا لالله و انا الیه راجعون!
خیلی حس نوشتن دارم! در مورد خیلی چیزا! حتی انتخابات! حتی فوتبال! حتی دوست و رفیق! یا حتی بحث خاله زنکی دوستی با پسر ها!!

اما امروز غم نامه ای دارم!!

یادمه٬ زمانی بود که خیلی در مورد ۲ تا فنچی که بابا از دوستش گرفته بود اینجا می نوشتم! تا اینکه فنچامون پرواز کردن و از پیشمون رفتن!

چند ماهی می شد که ۲ تا فنچ دیگه مهمون خونه ی ما شده بودن٬ و البته خیلی شیطون تر از قبلی ها بودن.. و ما که عادت داریم در قفسشونو باز میذاریم٬ همیشه تو کل خونه در حال پرواز بودن و گاهی حتی تلاش می کردن جای خونشونو عوض کنن.

فنچ ماده به شدت شیطون بود و اگه در قفس (یا همون سقف قفس) رو باز نمیذاشتیم به شدت سر و صدا می کرد. و دوست داشت بره بیرون٬ اما فتچ نر خونگی بود ولی به شدت زن ذلیل و یه سره دنبال فنچ ماده پرواز می کرد و اگه ازش دور بود صداش می کرد.

روز یکشنبه٬ تلاش شدید فنچ ماده رو برای تغییر لونه روی لوسر پذیرایی رو شاهد بودیم٬ شب مثه همیشه فنچ ها کنار هم توی قفس خوابیدن..

اما...

صبح ۲ شنبه با این جمله ی مامان به بابا از خواب بیدار شدم: " این فنچا٬ مادهه مرده؟!" و چواب پر از اندوه بابا که: "آره"

خوب فکر نکنم لازم باشه بگم که با شنیدن این جمله از تخت پریدم تو آشپزخونه و با بغض پرسیدم:" آخه چرا؟؟؟؟" (الآنم باز چشام اشکی شد :( )

اما....

از اندوه رفتن ماده فنچ عزیز که بگذریم٬ رفتار فنچ نرمونه که جیگرمو کباب می کنه! تمام روز ۲ شنبه رو تو خونه پرواز می کرد! یه لحظه آروم و قرار نداشت.

روز سه شنبه هم تا حوالی ساعت ۵-۶ عصر به همین منوال گذشت و ما غصه های فراوان خوردیم ولی داشت عادت می شد.

عصر سه شنبه٬ در حالیکه نازی اینجا بود٬ و توی آشپزخونه بودیم٬ دیدم صدای فنچ نمیاد٬ تو قفسش هم نبود٬ همون حوالی رو گشتم دیده نشد. تا اینکه به خنده با نازی گفتم : " نگاش کن٬ روی لوسر نشسته" و نازی هم گفت آره به شومینه نگاه می کنه٬ مثه وقتایی که تو افسرده ای میری تو شومینه٬ و به این خندیدیم که می گفت فردا تو هم میری کنارش می شینی با هم به شومینه ی خاموش نگاه می کنین!!

شب شد٬ نازی رفت٬ من توی اتاقم بودم٬ تا اینکه حوالی ساعت ۱ شب گشنگی بر من چیره شد رفتم چیزی بخورم.. نگاهی به قفس فنچ ها انداختم٬ دیدم خالیه.... فنچ نازم٬ هنوز روی لوسر نشسته بود! هنوز به شومینه خیره بود شاید! دلم سووووووووووووووووووووووووووخت! و اشک ریزان به اتاق بازگشته دماغم را با آستین پاک کردم...........

پرنده ی نازم که همیشه توی قفسش بود حالا بر بلندترین نقطه ی خونه نشسته بود جایی که عشقش آخرین بار خواسته بود منزل گزیند!

روحت همیشه شاد ماده فنچم :( منو ببخش ولی دلم داره کباب میشه و به زودی برای فنچم زن می گیرم!

- - - - - - - - - - - - - - - - -

امروز بعد از دانشگاه با رفتیم ماده فنچی بخریم برای شاد کردن فنچ نر و من! اما متاسفانه یه جا بسته بود٬ یه جا هم فقط فنچ سفید داشت!! که به فنچ نرمون نمی اومد!!

برم ببینم فنچگم در چه حاله........!

+ نوشته شده توسط Shahrzad در پنجشنبه هفتم خرداد 1388 و ساعت 2:20 |


Powered By
BLOGFA.COM